روز مردان مرد
تاریخ انتشار : يکشنبه ۱۶ آذر ۱۳۹۳ ساعت ۱۱:۰۶
روزنامه خراسان شمالي - مورخ یکشنبه 1393/09/16 شماره انتشار 18852
روز مردان مرد
 

محدثه جوان دلويي- قلم عاجز است از وصف شيدايي مردان بي ادعا. آناني که رفتند تا براي هميشه مانا بمانند. آناني که چشم بر زرق و برق دنيا بستند و عاشقانه در راه حق قدم گذاشتند. سخن از آناني است که «شاگرد الف» دانشگاه هاي شان بودند اما نمره 20 را در آزمون جهاد گرفتند و مدرک شان شد شهادت. هماناني که دانشجوي مکتب امام حسين(ع) شدند و دانشگاه شان شد سنگرهاي خاکي! آناني که با دل شان جهاد کردند...امروز روز تمام لاله هاي خونيني است که واژه ها سر تعظيم فرود مي آورند در مقابل مردانگي مردان مردي که جان بر کف شدند و از خود گذشتند. امروز شانزدهم آذرماه، روز دانشجويان سال هاي غيرت و آزادمردي و مردان بي ادعاست. آناني که نداي حق طلبي«هل من ناصر ينصرني» پير مرادشان را لبيک گفتند. سخن از «جلال الدين موفق» ها، «مصطفي کريمي» ها، «ابراهيم رمضاني »ها و «مهدي محمدي» هاست که دانشجوي واقعي بودند و در نهايت آنان شدند «استادان» مکتب شهادت. امروز روز اداي دين به اين آزاد مرداني است که حکايت روزگارشان سرمشقي براي همه است.

شهيد ابراهيم رمضاني

شايد بتوان گفت که او اولين شهيد دانشجوي استان است که همرزم شهيد چمران بود وآن قدر خونش از تجاوز بعثي ها به آب وخاک و ناموس وطن به جوش آمده بود که لحظه اي خواب نداشت و نمي توانست به راحتي غذا بخورد. چقدر خواهرش به خوبي از او براي مان مي گويد و گويا همين ديروز بوده که از خانواده اش خداحافظي کرده و به جبهه رفته است.

«زهرا رمضاني» که اکنون معلمي بازنشسته است اين گونه براي مان از ابراهيم مي گويد: برادرم در سال 1338 به دنيا آمد. اخلاق و رفتارش بسيار شاخص و زبانزد همه بود. من 2 سال از او کوچکتر بودم و به ياد ندارم که او با تندي با ديگران حتي با من حرف بزند و بسياري از دوستانم به رابطه صميمانه برادرم با من غبطه مي خوردند.

«نماز شب ابراهيم از قبل از پيروزي انقلاب تا زمان شهادتش هيچ وقت ترک نشد» او اين را مي گويد و ادامه مي دهد: شهيد بسيار اهل مطالعه بود و مدام کتاب مي خواند و حتي آن ها را به من مي داد. او هميشه شاگرد اول کلاس شان بود و براي تحصيل در رشته برق وارد هنرستان شد که در آن زمان شاگردان ممتاز را به تهران مي بردند تا با هويدا، نخست وزير شاه ملعون عکس بگيرند که او بعد از اين که به بجنورد آمد عکسش را پاره کرد چون از همان زمان مخالف رژيم شاهنشاهي بود و فعاليت هايي در همين زمينه انجام مي داد که تحت تعقيب ساواک هم بود.

او مي گويد: ابراهيم بعد از پيروزي انقلاب و در سال 58 در رشته مهندسي برق دانشگاه فني شهيد منتظري(انستيتو تکنولوژي) مشهد پذيرفته شد و در سال 59 در زمان انقلاب فرهنگي که دانشگاه ها تعطيل شد به بجنورد برگشت و داوطلبانه براي آموزش به جوانان به روستاها رفت. جنگ که شروع شد يادم هست 30 مهر به بجنورد آمد و گفت: مي خواهم به جبهه بروم.

خاطراتش را مرور مي کند و مي گويد: انگار همين ديروز بود. مادرم کنار ايوان خانه نشسته بود و از اين که ابراهيم مي خواست به جبهه برود ناراحت بود که او گفت مادر يک لحظه خودت را به جاي مادران خوزستاني بگذار که اکنون چه بر آن ها مي گذرد و پدرم فقط گفت: موفق باشي پسرم.

«رمضاني» مي گويد: ابراهيم جزو اولين گروه داوطلبان بسيجي بجنورد بود که به جبهه اعزام شد و او همراه شهيد چمران در جنگ هاي نامنظم و چريکي در سوسنگرد حضور داشت. يک بار که از جبهه به بجنورد آمد پدرم برايش گوسفند قرباني کرد که او خيلي عصباني شد و گفت که جوانان مملکت را مي کشند آن وقت شما براي من قرباني مي کنيد من مي روم هر وقت اثري از خون و گوشت اين قرباني در خانه نبود بگوييد بيايم.

او لحظه به لحظه حضور برادرش در بجنورد را به خاطر دارد و اين خاطره را که به مادرش مي گويد: مادرجان من را خوب نگاه کن تا همين چهره ام در يادت بماند و اگر بداني در آن جا چه وضعيتي است همين لقمه ناني را که در دست داري بر زمين مي گذاري. او فقط به من مي گفت که در جبهه روزهايي بود که حتي غذا نمي خورد.

«رمضاني» در رابطه با شرايط سخت جنگ در آن زمان که مصادف با رياست جمهوري بني صدر بود و شهادت برادرش مي گويد: يکي از عمليات هاي جنگي تن به تن و چريکي در سوسنگرد در ششم بهمن ماه سال 59 لو رفت و50 رزمنده که يکي از آن ها برادرم بود در محاصره دشمن قرار گرفتند. ابراهيم معاون فرمانده اين عمليات بود و در حالي که همه شان نماز صبح مي خواندند توسط دشمن محاصره شدند، برادرم پايش تير خورد و با اين وجود دوباره اسلحه را برداشت و تا آخرين نفس جنگيد. همان شب مادرم در خواب ديد که عده اي به خانه مان آمده اند و دارند عزاداري مي کنند و فردي به مادرم مي گويد فردا اين جا عاشوراست.

او مي گويد: ابراهيم وصيت کرده بود که تا لحظه تشييع جنازه اش ما از شهادتش باخبر نشويم که همين گونه هم شد. تمام شهر موضوع شهادتش را مي دانستند اما ما نفهميديم و لحظه اي که پيکرش را به بجنورد آوردند گروهي از بسيجيان به در خانه مان آمدند. پدرم را مطلع کردند که او وارد خانه شد و رو به مادرم کرد و گفت: زن بلند شو که مهمان داريم که همان جا مادرم گفت: ابراهيم شهيد شده است و دستانش را بالا گرفت و گفت که خدايا قرباني مرا بپذير. در زمان تشييع پيکر ابراهيم پير زني که نمي شناختيمش مدام بر سر و صورتش مي کوبيد و گريه مي کرد. او به ما گفت که ابراهيم هميشه برايم نفت مي خريد و جلوي درخانه ام مي آورد و کمک حالم بود.

«زهرا رمضاني» با حسرت مي گويد: کاش امثال برادرم بودند تا ما براي تربيت فرزندان مان دچار مشکل نمي شديم.

کد مطلب: 102142
 


 
 
دولت ایثارگران
 

*حجت الاسلام و المسلمین شهیدی، نماینده ولی فقیه،...

 
 
 
 
فراخوان جشنواره «سرچشمه سرخ» منتشر شد