داخلی صفحه لرستان خبر
 
خاطرات شفاهی خانواده وهمرزمان شهید حاجی رضا هاشمی
تاریخ انتشار : دوشنبه ۲۹ دی ۱۳۹۳ ساعت ۱۴:۲۷
او به شهادت رسید در حالیکه در قلب و خاطره خیل سربازان و همرزمانش خانه کرده بود
شهید حاجی رضا هاشمی
 
شهید حاجی رضا هاشمی
به گزارش ایثار لرستان"شهید حاج رضا هاشمی در سال ۱۳۶۱ با یکی از بستگان ازدواج نمود که حاصل این ازدواج یک فرزند دختر به نام طاهره و دو پسر به نام های حامد و علی محمد است که علی محمد چند ماه پس از شهادتش به دنیا آمد. از خصوصیات بارز شهید در عین حالی که به تکلیف الهی خود در نبرد با دشمن می پرداخت علاقه و مهربانی نسبت به خانواده بود. قبل از شهادتش در سال ۱۳۶۵ در حالی که شهر دزفول به شدت مورد اصابت موشک قرار می گرفت شهرهای خرم آباد و پلدختر نیز وضعیت مشابه داشت با این وجود همسر ایشان بیمار شده بود و نیاز به عمل جراحی داشت .در سخت ترین شرایط با مراجعه به یکی از پزشکان جراح در دزفول که در یکی از باغ های اطراف شهر دزفول مطب زده بود اقدام به معالجه همسرش نمود و از علاقه ای که نسبت به همسر نشان داد پزشک و پرستاران متعجب شده بودند .
 این اخلاص شهدا را می رساند که در عین حالی که در این حد به خانواده عشق می ورزیدند ولی همه این ها را فدای اسلام و خدا می کردند و از آنها می گذشتند . اگر علاقه به اسلام و آرزوی شهادت و انتخاب عارفانه و آگاهانه نباشد چگونه انسانی حاضر است با این همه روحیه عاطفی که دارد.خود را در معرض شهادت قرار دهد واز این بیم نداشته باشد که بعد از او خانواده مبتلا به انواع مشکلات گردند.
از خصوصیات بارز وی نیکی به پدر و مادر و سرکشی به سایر بستگان و صله رحم بود. قبل از شهادت در جبهه حضور داشت و پدرش بیمار شده بود و نیاز به عمل جراحی داشت ،بلافاصله خود را به پشت جبهه رساند و با تحمل سختی و مشکلات مادی که داشت به هر طریق نسبت به معالجه پدر پرداخت و چند ماهی قبل از شهادت ایشان گویا احساس کرده بود که اگر این بیماری پدر را برطرف نکند در آینده ممکن نخواهد بود با عجله آمد و پدر را به بیمارستان برد و پس از بهبودی به جبهه شتافت.
علاقه شدیدی نسبت به امام خمینی داشت . پس از ملاقاتی که با امام داشت این علاقه صد چندان شده بود. تحمل کوچکترین بی احترامی به امام را نداشت .در سال ۱۳۶۰ که منافقین اعلام جنگ مسلحانه کرده بودند بعد از ۳۰ خرداد و اکثر آنها به روستاها و عشایر پناه برده بودند تعدادی از آنها نیز در روستای محل سکونت این شهید بزرگوار بودند، ایشان به همراه دو نفر از بستگان جهت کاری به روستا رفته بودند. تعدادی از منافقین که در آن سوی رودخانه ای که از روستا می گذرد بودند شعارهایی علیه امام (ره) و شهید بهشتی دادند و از فاصله دور با اشاره توهین می نمودند. شهید بزرگوار در حالی که در محاصره این منافقین بود، تحمل نکرد و به طرف آنها رفت و با آنها درگیر شد و این اولین درگیری بود که با منافقین که از فرزندان خوانین منطقه بودند انجام داد. چون خدا کمک کرد و تعدادی از آنها نیز کتک خورده بودند ابهت آنها در بین مردم شکسته شد و مردم روحیه گرفتند و پس از آن از اطراف این منافقین پراکنده شدند .این مسائل و ادامه آنها باعث شد که منافقین روستا را ترک کنند و به وسیله نیروهای اطلاعات و سپاه دستگیر شده و به مجازات رسیدند.
یکی از رزمندگانی که از بستگان بود و در عملیات کربلای ۵ در گردان تحت امر این شهید بزرگوار در عملیات شرکت داشت در گرماگرم عملیات مجروح می شود و ایشان تعریف می کرد من گرچه زخمی عمیق نداشتم ولی خود را خیلی بدحال کردم و با این وضعیت قصد داشتم که شهید را تحت تاثیر قرار دهم و از او خواهش کردم که ما فامیل هستیم و من حالم خراب است هر طور شده مرا به پشت جبهه برسان و همراه من بیا تا شاید این شهید را از معرکه جنگ خارج کنم ولی غافل از این بودم که اینگونه افراد بی صبرانه در انتظار شهادت بودند با این بهانه ها از این فیض عظما نخواهند گذشت. مرا به وسیله آمبولانس به پشت جبهه اعزام کرد و التماس من برای متقاعد کردن ایشان که به همراه من بیاید بی فایده بود.
آثارمنتشر شده درباره ی شهید
روستا
روستا در میان گندمزارها احاطه شده بود.حاج رضا رو کرد به آقای ثابتی و گفت:«اینم،روستا، رسیدیم.»
آقای ثابتی چشم انداخت روی روستا و گفت:«بهش میاد روستای آبادی باشه.عجیبه که می گی امکانات نداره.»راننده رو کرد طرف حاج رضا و گفت:«برم تو روستا دیگه.»
– آره تو برو.می خوایم بریم سراغ کدخدا.
زن ها کنار رودخانه مشغول شست و شو بودند و تعدادی زن هم کوزه به دست ایستاده بودند کنار چشمه.از روی پل که رد شدند،حاج رضا گفت:«بنده های خدا تمام کارهاشون رو با این آب غیر بهداشتی رودخونه انجام میدن.آب تقریباً گل آلوده،اما چاره ای ندارن و ظرف و لباساشون رو با این آب می شورن.حتی با این آب سر و بدنشون رو هم می شورن.آدمای قدر شناسین.آب چشمه رو فقط برای خوردن استفاده می کنن.»آقای ثابتی گفت:«وقتی آب لوله کشی ندارن،یعنی بهداشت و حموم هم ندارن دیگه؟»
– آره،غیر از برق چیز دیگه ای ندارن.اونم مدتی که جاد سازندگی براشون کشیده.
– ان شاءالله یواش یواش همه چیز درست میشه.
– خدا از دهنت بشنو
چند پسر قد و نیم قد داشتند توپ بازی می کردند.راننده پا گذاشت روی ترمز و سرش را از شیشه آورد بیرون.
– بچه ها می دونین خونه کدخدا کجاست؟
یکی از آنها آمد طرف ماشین.آقای ثابتی در را باز کرد و گفت:«بیا بالا بریم در خونشون.»نگاه حاج رضا را به خود جلب کرد و گفت:«حاجی! مگه تو قبلاً خونه کدخدا نیومدی؟»
- راستش اومدم ده،ولی خونه کدخدا نرفتم.پسر بچه دستش را دراز کرد و گفت:«همین جا نگهدار. همین خونه اس که درش قهوه ایه.»راننده زد روی ترمز.حاج رضا از ماشین آمد پایین و انگشتش را گذاشت روی زنگ.لحظاتی بعد هیکل چهار شانه کدخدا در میان قاب جا گرفت.حاج رضا دستش را فشرد و گفت:«مهمون نمی خواین؟»کدخدا خود را از جلوی در کنار کشید و گفت:«بفرمایید،منزل خودتونه.»
کدخدا سینی چای را گذاشت زمین و گفت:«خیلی خوش آمدین.بفرمایین چایی.»حاج رضا تسبیح را در دستش جا به جا کرد و گفت:«آقای ثابتی اومدن وضعیت روستا رو از نزدیک ببینن.البته من تا حدودی براشون از مشکلات بهداشت و آب مدرسه و چیزهای دیگه گفتم.قراره اگه خدا بخواد، توسط جهاد سازندگی،آب لوله کشی برای روستا کشیده بشه.»لبخندی پهنای صورت کدخدا را پوشاند و گفت:«خوب به سلامتی.خدا ان شاءاله پشت و پناهتون باشه.»
آقای ثابتی چای را سر کشید و گفت:«درمانگاه هم ندارین نه؟!»کدخدا کمی عبای روی دوشش را کشید بالا و گفت:«نه نداریم.روستای خوب و سرسبزیه،اما امکانات نداره.معلم با بدبختی از شهر میاد.کنار روستا چادر زدن بچه ها زیر چادر درس می خونن.اون هم فقط دبستان داریم.»سیگاری آتش زد و گفت:«همین روستای بالا،آباد آباد شده،حتی مخابرات هم براش ساختن.حموم و مدرسه و آب لوله کشی و درمانگاه داره.»آقای ثابتی چشم از گل های قالی برداشت و گفت:«به امید خدا و با تلاش های حاج رضا،ان شاءاله هم مدرسه می سازیم،هم بهداشت و حموم.من همه مشکلات رو توی جلسه مطرح می کنم و امیدوارم با کمک حاج رضا بتونیم روستا رو آباد کنیم.»
نگاهش چرخید طرف حاج رضا و گفت:«ایشون یا جبهه هستن یا وقتی هم کخ پشت جبهه هستن، دلسوزانه با جهاد سازندگی همکاری می کنن.»کدخدا دستهایش را بلند کرد سر کرد به سمت بالا و گفت:«خدا ان شاءاله بهشون عمر با عزت بده و همیشه تندرست باشن.»آقای ثابتی از جا باند شد و گفت:«ببخشید وقتتون رو گرفتیم.ان شاءاله دفعه بعد با دست پر بر می گردیم.»
حاج رضا شیر آب را باز کرد.صدای صلوات پیچید توی فضا و همهمه توی جمعیت بالا گرفت. دستش را مشت کرد و کمی آب هورت کشید و گفت:«خدا رو شکر.اینم از آب روستا.»رو کرد به آقای ثابتی و گفت:«خیالم راحت شد.حالا بدون اینکه وقت و تلف کنیم،بریم سراغ مدرسه که خیلی مهمه.»

بسم الله الرحمن الرحیم
والذین قتلوا فی سبیل الله فلن یضل اعمالهم سیهدیهم و یصلح بالهم
و آنان که در راه خدا کشته شدند اعمالشان را باطل نمی کند زود است که هدایتشان کند و کارهایشان را به صلاح آورد.
(قرآن مجید سوره محمد (ص))
او را چگونه می توان سرود ،با کدامین زبان توان ستود. واژه ها حقیرتر از آنند که عظمت روح دریائیش را ترسیم کنند. از شهید گفتن و نوشتن دشوار است. عاشقی که در سختیها تولد یافت و در موج حماسه و خون به بلوغ رسید و بر بام خلوص و صدق تا کران بیکرانگی تا خلوتگاه محبوب پر و بال کشید او که قله های رفیع غرب تا دشت تفتیده خوزستان و تا سواحل خونین اروند محرومین و خان گزیده ها هزاران یاد از او در سینه دارند تندیس سخاوت ئ شجاعت،اسوه زهد و تقوی،الگوی تفکر و تدبر،معنای ایمان و روح صراحت بود در نگاه مطمئن او همسفران و همراهان آیت روشن ظفر می خواندند و در طنین رسای کلامش رایحه خوش فتح می شنیدند. آمیزه ای از صلابت و تواضع حلم و بی باکی صداقت و مقاومت و تفکر واندیشه ،قاطعیت و محبت بود. همه دوستش می داشتند در سیمایش و در سکناتش و حرکاتش «خدا» را می دیدند و به همین دلیل تا زوایای پنهان روح و جان همرزمان و محرومان و بستگان ریشه زده بود .او صالح بود . دنیا و ذخایرش در چشم انداز او رنگ باخته بودند .فرمانده رشید شهید حاجی رضا هاشمی در همه چیز پیشتاز و سابق بود در رزم در عبادت در کار در فعالیتهای اجتماعی،رسیدگی به محرومان و مبارزه با منافقین.
او به شهادت رسید در حالیکه در قلب و خاطره خیل سربازان و همرزمانش خانه کرده بود .امروز هرکس ازتیپ ۵۷ ابوالفضل (ع) ، سپاه پاسداران انقلاب اسلامی پلدختر ، جنگ یا عملیات سخن می گوید با سوز یادی از سردار بزرگ وگمنام جبهه های دفاع از اسلام ناب محمدی شهید هاشمی می نماید.

کد مطلب: 106022