داخلی صفحه لرستان خبر
 
زندگی نامه شهید محمد آزادبخت
تاریخ انتشار : شنبه ۴ بهمن ۱۳۹۳ ساعت ۰۸:۱۵
پدرشهید:شهیدحالات عجيبي داشت و تغيير حال وي از چهره اش كاملاٌ هويدا بود
زندگی نامه شهید محمد آزادبخت
 
زندگی نامه شهید محمد آزادبخت
شهيد محمد آزادبخت در سال۱۳۴۲ در تابستاني گرم در خانواده اي با ايمان در شهرستان كوهدشت قدم به خاك هستي گذاشت.در كودكيش بسيار با ايمان بود و نسبت به احكام شرعي و ديني از خود علاقه نشان مي داد چنانكه قبل از فرا رسيدن سن شرعيش به فرائض عبادي-مذهبي خود كاملاٌ عمل مي نمود.
وي تحصيلات خود را در مقطع ابتدايي ور اهنمايي به طور كامل و با موفقيت به پايان برد و در رشته اقتصاد اجتماعي تا سال چهارم ادامه تحصيل داد اما بعلت لازم ديدن دفاع از اسلام و ميهن اسلامي سنگر علم را رها و در سنگر جهاد به مبارزه عليه كفار شتافت وي به عضويت رسمي سپاه پاسدارن درآمد.در مبارزات جبهه اي خود قابليت هاي بسياري از خود نشان داد و لذا به علت وجود شايستگي هاي مختلف ،مسئوليت حفاظت اطلاعات لشگر 57 ابوالفضل را عهده دار گشت.شهيددر همين پست چند سال چون سربازي گمنام دوشادوش ديگر همرزمانش با عراقي هاي از خدا بيخبر جنگيد تا سرانجام در تاريخ 65/11/1 در عمليات كربلاي 5 در منطقه شلمچه از اين عالم خاكي رخت بربست و به سوي عالم ملكوت پرواز نمود.از خصائص ايشان كم گويي بارزترين آنها بود چرا كه معتقد بود پرگويي طغيان عقل در نيل به گناه است.
پدر شهيد مي گويد:چند روز قبل از عمليات كربلاي 5 شهيد براي ديدار از خانواده اش به كوهدشت آمده بود حالات عجيبي داشت و تغيير حال وي از چهره اش كاملاٌ هويدا بود.به شهيد گفتم پسرم ميدانم اين بار به شهادت مي رسي اما چند روز بيشتر پيش ما بمان، او به من گفت: درخت اسلام آبياري مي خواهد بايد رفت و رفت آري پس از 13 روز جنازه اش را آوردند.
خاطره ی حاج حسین پیرزادی از سردار شهید حاج محمد آزادبخت
خرداد ماه سال ۱۳۶۱ بود که به همراه حاج محمد آزادبخت و تعدادی از دوستان وارد سپاه شدیم. حدود یک سال در سپاه کوهدشت با ایشان همکاری داشتم و بعد به جبهه های جنوب اعزام شدم. حاج محمد به عنوان مسؤول حفاظت اطلاعات سپاه مشغول خدمت بود. ایشان توجه و عنایت خاصی به بچه های جبهه و جنگ داشتند. بدون استثناء برای همه رزمندگان ارزش و اهمیت و احترام ویژه قائل بود. عمده مشکل این قشر عزیز را در ابعاد مختلف حل می کرد. واقعا مشکل گشا بود. روح بزرگ و شخصیت باوقار ایشان به همراه اخلاق نیکویی که داشت باعث شده بود که مورد احترام همه پاسداران و اطرافیان ایشان باشد و به نوعی سنگ صبوری برای بچه های جبهه و جنگ باشد. به خانواده بسیجیان و رزمندگان احترام می گذاشت و از آنان در حد توان سرکشی به عمل می آورد. بعد از مدتی خدمت ایشان در کوهدشت ب عنوان فرمانده حفاظت اطلاعات لشگر ۵۷ ابوالفضل معرفی شدند عملیات کربلای ۵ انجام شد. ما در بوکان بودیم ولی دلمان پیش دوستان. واقعا به یاد حاج محمد بودیم. تصمیم گرفتیم با سردار باقری به منطقه عملیاتی برویم. با یک دستگاه لنکروز وانت به سمت جنوب و شهر خرمشهر راه افتادیم. نرسیده به خرمشهر به مقر لشگر ۵۷ ابوالفضل رفتیم و به چادر حفاظت اطلاعات مراجعه کردیم. یکی از دوستان به نام آقای احمدی که از بچه های خرم آباد بود از ما پذیرایی کرد و گفت حاج محمد به همراه فرماندهی رفتند جلو. آدرس را از آقای احمدی گرفتیم و به طرف منطقه عملیاتی به راه افتادیم. در پل نو به مقر لشگر رسیدیم. حاج محمد در سنگر فرماندهی بود. مثل همیشه حاج محمد خندان و سرحال بود. درآن شرایط عملیاتی روحیه ای شاد و بشاش داشت و چهره ای روحانی و معنوی داشت . بعد از مدتی حاج محمد به دلیل مدیریت خوب و شجاعت و سلامت کاری که داشتند به عنوان مسؤول حفاظت اطلاعات موفقی شناخته شدند. ایشان علاوه بر کارهای خود و ماموریت حفاظت که نقش و اهمیت فراوانی در عملیات ها داشت، همراه و مورد اعتماد فرماندهی لشگر هم بود و در امورات ستادی به ایشان کمک می کرد. حفاظت اطلاعات با وجود حاج محمد کانون گرمی برای رزمندگان و پاسداران آن زمان بود و همه به ایشان اعتماد داشتند و وی را از جان و دل قبول داشتند. حاج محمد همیشه خود را خادم و کوچک رزمندگان می دانست. هیچ وقت احساس اینکه مسؤولیت حساسی دارد و بخواهد خدای ناکرده از مسؤولیتش سوءاستفاده کند در وجود ایشان نبود و برخورد نامناسبی با هیچ یک از رزمندگان نداشتند. با نظر ایشان و فرماندهی یگان ما به بوکان در خدمت سردار باقری برگشتیم. به بوکان که رسیدیم دوستان با محل کار ما تماس گرفتند و خبر دادند که حاج محمد شهید شده است. بلافاصله برگشتیم. آن موقع به دلیل حضور ضد انقلاب ساعت منع تردد بود. در دیواندره جلوی ما را گرفتند و اجازه عبور به ما ندادند. اما سردار باقری نپذیرفت و از سمت بیجار-قروه و از راههای فرعی خود را به کرمانشاه و سپس به کوهدشت رساندیم. شهر کوهدشت در ماتم بهترین عزیزان خود بود: شهید محمد آزادبخت، شهرام عباسی، حجت و فیروز سرتیپ نیا، مروت طرهانی، علی محمد کوشکی و شهدای دیگری که نامشان را فراموش کرده ام.
حاج محمد علاقه عجیبی به شهید شهرام عباسی داشت. شهادت شهرام خیلی ایشان را متاثر کرده بود و ساعاتی نگذشته بود که ایشان هم به شهرام و خیل شهدای کربلای ۵ پیوست.
آن روزها کوهدشت به دلیل بمباران هوایی توسط هواپیماهای عراقی وضعیت مناسبی نداشت. خانواده ها پراکنده شده بودند. متوجه شدیم که پیکر حاج محمد هنوز نرسیده. بنده به همراه برادر عزیزم حاج مصطفی آزادبخت و حسین محمودی و دو سه نفر دیگر از دوستان به اهواز رفتیم. سردار حسن باقری هم به منطقه عملیاتی بازگشت. فکر کنم در آن روزها سردار مرتضی کشکولی مجروح شده بود و سردار باقری به جای ایشان و برای کمک به سردار نوری رفت و در نهایت نتوانست در مراسم تشییع دوستان شهیدش حضور داشته باشد. در اهواز به معراج شهدا رفتیم. جنازه حاج محمد و علی محمد کوشکی و مروت طرهانی و شهید ضرونی را تحویل گرفتیم و به کوهدشت برگشتیم. از اهواز تا کوهدشت ما همدم این شهیدان بودیم. بعد از ورود به کوهدشت با حضور مردم و خانواده های این شهیدان در بهشت زهرا به خاک سپرده شدند. حاج محمد اسوه تقوی و استقامت بود. در اوایل آشنایی با ایشان خیلی صمیمی شده بودیم و همان روزها عقد اخوت خوانده بودیم. حاج محمد فردی شجاع،متدین و بسیار با سخاوت بود. آن روزها که حقوق پاسدارها ماهی دو هزار تومان بود، گاهی نیازمند کمک می کرد. واقعا مشکلات را حل می کرد. بسیار ایثارگر بود. بسیار با گذشت بود و هیچ گاه اهل انتقام جویی نبود. وقتی به مکه مشرف شد مسؤولین قصد داشتند پست ایشان را به شخص دیگری بدهند، ولی شخصیت و روح حاج محمد اینقدربزرگ بود که ناراحت نشد. البته این اتفاق هم نیفتاد. زیرا می بایست فرمانده لشگر رضایت می داد تا مسؤول حفاظت جابجا شود و فرماندهی به دلیل شناختی که از حاج محمد ،در همه ابعاد پیدا کرده بود با این جابجایی موافقت نکرد. بنده هنوز دست نوشته هایی از ایشان دارم که در آن زمان به مسؤولین مربوطه ارسال داشته است. هیچ گاه مصلحت های شخصی را بر ضوابط ترجیح نداده است و صلاح و خیر را در تصمیم مسؤولین ذکر کرده بود. هیچ وقت از کسی شاکی نبود، کارش، قدمش و نفسش ، حرفش و نوشته اش برای خدا بود. یادش ،خاطره اش و محبت هایش، گذشت ها و ایثارش را هیچ وقت فراموش نخواهم کرد. بعد از چند سال از شهادت حاج محمد، برای فرزند پسرم که تازه متولد شده بود نام محمد را انتخاب کردم و از خدا می خواهم همچون حاج محمد عاقبت به خیر شود.

خاطره ی حاج بهزاد باقری از سردار شهید حاج محمد آزادبخت
سال ۶۳ تیپ ۵۷ منطقه زبیدات عراق، برای کا ری به سنگر فرماندهی تیپ رفتم، حاج نوری که فرمانده تیپ بود گفت قرار است یکی از همشهری هایتان بیآید اینجا برای مسئولیت حفاظت اطلاعات تیپ، گفتم اسمش کیست حاج نوری گفت اطلاع ندارم ولی میدانم کوهدشتی. من که خیلی خوشحال شده بودم ازاینکه یکی از همشهری هایمان قراراست بیاید تیپ. رفتم سراغ بچه های حفاظت پرسیدم گفتند قراراست حاج محمد آزادبخت بیاید . من که با حاجی صیغه برادری خوانده بودم سر از پا نمی شناختم برای دیدار ایشان، چند روز بعد حاج محمد با یکی دیگر از دوستانم به نام حسین پیرزادی که آن زمان در تیپ امام حسن (ع) حضور داشت به مقر ۵۷ آمدند. چند روزی را برای آشنای در تیپ ماندند. به رسم مهمان وازی آنها را با دوستانم بردیم به شهر دهلران در آنجا استخری بود در یک زمین کشاورزی که بعضی وقتها که فرصتی پیش می آمد برای شنا به آنجا میرفتیم .وقتی به استخر رسیدیم قبل از اینکه وارد استخر بشود گفت این زمین صاحب دارد یا نه گفتم بله گفت آیا اجازه گرفته اید برای شنا گفتم یک پیرمردی هست بعض وقتها که ما می آییم استخر را برایمان پر میکند گفت آیا رضایت دارد گفتم اگر رضایت نداشته باشد که نمی آید استخر را برای ما پر از آب کند البته چون ما به رسم عادت آنجا میرفتیم هیچ وقت به فکرمان نمی رسید که به آن پیرمرد بگوییم آیا رضایت دارد یا نه، حاج محمد گفت چون ما نیروی نظامی هستیم و زمان جنگ هم هست هرکجا که برویم برایمان احترام قائل هستند و شاید هم ایرادی نگیرند و با ما مثل فرزندان خودشان برخورد کنند، ولی به حکم شرع اگر میخواهی از مال کس استفاده کنی باید رضایت آن را داشته باشی، خلاصه پیرمرد پیدایش شد و شروع به خوش آمد گویی کرد. وقتی برای او جریان را تعریف کردم اشک در چشمانش حلقه زد گفت رضایت یعنی چه، من شما ها را مثل فرزندان خود میدانم هر وقت که می آیید بر خود وظیفه میدانم که به شماها خدمت کنم، بعد از آن ساعتها در استخر به آبتی مشغول شدیم .
( یاد باد آن روزگاران یاد باد) روحش شاد یادش گرامی

کد مطلب: 106315
 


 
 
حافظه بزرگ دیجیتالی انقلاب و دفاع مقدس
 

رحیم نریمانی، مدیرکل اسناد و انتشارات بنیاد شهید ...