خاطره ای جذاب، خواندنی و به یاد ماندنی از یک برادر آزاده
برادرم آمد ولی پسر همسایه مان مفقود الاثر شد اما مادرش همچنان چشم انتظار
تاریخ انتشار : شنبه ۱۰ مرداد ۱۳۹۴ ساعت ۱۱:۴۵
خاطره ای جذاب، خواندنی و به یاد ماندنی از یک برادر آزاده: برادرم آمد ولی پسر همسایه مان مفقود الاثر شد اما مادرش همچنان چشم انتظار
برادرم آمد ولی پسر همسایه مان مفقود الاثر شد اما مادرش همچنان چشم انتظار
 
به گزارش خبرگزاری خاورستان، داشتم فیلم شیار 143 را تماشا می كرد م چه قدر این فیلم برایم آشنا وملموس بود انگار نویسنده فیلنامه  آمده است به روستای ما و از نزدیک با افراد مصاحبه کرده چه قدر اسامی برایم آشنا ،  سال 63 یكی از برادرانم به نام غلامحسین کمیلی  اسیر شد یاد م می آید برادرم برای اینكه از مادرم رضایت بگیرد یكی دو ساعت مرتب با مادرم حرف می زد مادرم در حالیكه لباس می شست و اشك بر گونه هایش می ریخت كم كم رضایت داد تا به جبهه برود راضی شد و گفت راضی هستم تو را به خدامی سپارم .... برادرم دستان مادرم را بوسه باران کرد و مادرم او را در آغوش کشید برادرم  در پوستش نمی گنجید خیلی خوشحال بود برادرم بار سفرش را بست و با ما واهالی روستا و اقوام وخویشان خداحافظی کرد اتوبوس روستا دور شد ودور تر ومسافران را با خود برد  جبهه رفتن آن روزها که همین طور بی خبر نبود در دنیای واقعی بود نه دنیای مجازی  عملیاتی بود نه تئو ری  گفتمان انقلاب سراسر شعر بود وشعور عشق بود و ایمان اعتقاد بود وباور اخلاص بود وعمل
   در روستا اعلام می کردند فردا چند جوان می خواهند به جبهه بروند مردم همگی سر راه حاضر می شدند اسپند دود می کردند و چاووشی میخواندند هنگام برگشت رزمنده هارا روی دوششان قرار می دادند با سلام وصلوات استقبال می کردند یاد آن روزها ی زیبا و بی ریا و بی ادعا به خیر به راستی وقتی این خاطرات را مرور میکنم افتخار می کنم به وطنم به رهبرم به مکتبم و از نو دوباره جوان می شوم یادش به خیر
 فرودین ماه سال 1363 خبر اسارت برادرم غلامحسین کمیلی  در عملیات بدر به گوشمان رسید من و دو برادر دیگرم ( محمد امین و محمد حسین ) آن روز در بیرون از روستا با بقیه بچه ها برای اینکه جاده روستا را تمیز کنیم و چاله ها و سنگهای اضافی وسط جاده را برداریم با پسر خاله ام محمد حسین کاملی که راننده  ماشین خط روستا بودند به دشت مجاور روستا رفته بودیم هنگام برگشت به پاسگاه سراب تخته جان که رسیدیم سربازی از پاسگاه وارد مینی بوس شد و به پسر خاله ام گفت دیشب از رادیو عراق یکی از بچه های تخته جان به نام غلامحسین کمیلی خودش را معرفی کرد که در عملیات بدر اسیر شده پسر خاله ام به ما گفت نقدا به خاله چیزی نگویید وقتی به روستا رسیدیم یک راست به خانه رفتیم  سر ظهر بود مادرم ناهارآماده كرده بود مقداری خوردیم و به كناری رفتیم  مادرم گفت چرا غذا نمی خورید گفتیم سیریم . انگار مادرم متوجه رفتارغیر منتظره مان شده بود چند لحظه بعد كوبه در به صدا در آمد یكی از اقوام به منزلمان آمد و چند لحظه ای ازاین طرف و آنطرف صحبت كرد ولی دید مادرم اطلاعی ندارد چیزی نگفت و رفت در همین حال چند نفر دیگر از همسایه ها و اقوام به خانه آمدند و از هر دری صحبت کردند اما دیدند مادرم اطلاع ندارد تا اینکه  برادر كوچكم حسن رضا وارد خانه شد و گفت مردم روستا می گفتند غلامحسین را گرفتند مادرم پرید توی حرفش غلامحسین رو گرفتند!!! چی میگی؟! کی گفته؟!! کدوم غلامحسین ؟!! زن عمویم که آمده بود منزل، به مادرم  گفت: زن عمو  ناراحت نشین ممکنه چیز دیگری باشه اصلا شاید غلامحسین دیگری بوده مادرم گفت نه هر چی هست شما نمی خواهید به من بگید فقط یک غلامحسین هست که به جبهه رفته اون هم غلامحسین منه . حتما اسیر شده که این بچه میگه اونو گرفتن در همین حال خانمی دیگر به منزل ما آمدو  گفت نه  خاله جان شاید غلامحسین دیگری بود ه مادرم  اعتنایی به این حرفها نکرد رو به برادرم کرد وگفت ؟ کی به تو گفت ؟!! برادرم گفت توی روستا می گفتند . مادرم رو به ما كرد وگفت : هرچیه هست شما می دونید و به من نمی گویید بالاخره مادرم متوجه شد و حضور غیر مترقبه  اقوام وهمسایگان حاکی از یک اتفاقی بود که افتاده بود خلاصه مادرم فهمید که پسرش غلامحسین اسیر شده ولی باور نمی کرد یعنی فکر می کرد شهید شده و اطرافیان می خواهند به این صورت که اسیر شده او را دلداری دهند می گفت حتما شهید شده راستش رو بگویید ما می دانستیم که اسیر شده چون به اكثر اقوام و خویشان آمدندمنزل و خانه غلغلغله شد و مرتب به مادرم می گفتندجوش نزنید ناشكری نكنید خدا رو شكر كنیداسیر شده  چند لحظه مادرم از حال رفت یکی کاهگل آورد جلوی بینی مادرم یکی به صورت مادرم آب می پاشید تا اینکه به حال آمد . در همین هنگام مرحوم  پدرم که در ماموریت بودند وارد خانه شدند و به مادرم گفتند . ناشکری نکن به مادران شهدا نگاه کن که فرزندانشان شهید شده اند وصبر کرده اند تو هم صبر کن از دست ما نقدا کاری ساخته نیست فرزند ما هم مثل بقیه بچه ها چه فرقی می کند خدا ما را آزمایش می کند  بی تابی نکن ووو
خلاصه...
 خبر اسارت برادرم  را یكی از اهالی از رادیو عراق ضبط كرده بود برای مادر و كسانی كه آمده بودند پخش كرد از آن روز به بعد موج رادیو عراق و ساعتی كه اسرا پیام می دادند را یاد داشت كردیم وهفته ای نبود كه رادیو عراق را نگیریم تا خبر تازه ای بشنویم اما خبر همان خبر اولیه بو د کم کم سیل نامه ها از سراسر کشور از یزد واصفهان وبیرجند وسایر مناطق هرجا شنیده بودند این خبر را از طریق نامه به اطلاع ما رساندند و مادرم آرام تر شد وصبر را پیشه کرد ارتباط ما با برادرم از طریق نامه بود برادرم در اردوگاه رمادی در بند بود هر دو ماه یا سه ماه یک نامه به دستمان می رسید و خبر سلامتیش را از این طریق دریافت می کردیم وقتی نامه می آمد مادرم نامه را زیارت می کرد وبه چشمانش می کشید و می گفت خدا نگهدارت باشه امام حسین نگهدارت باشه ووو   روزها و سالها می گذشت و مادرم همیشه چشم به در و گوش به زنگ بود هر وقت ناهار و شام می خوردیم همه اش به یاد برادرم بود همسایه ما آقای سید حسین حسینی نیز  پسرشان سید یونس قبلا  مفقود شده بود و وقتی به منزل ما می آمدند یا ما می رفتیم مادر سید یونس  مادرم را دلداری می دادند به مادرم    می گفتند مادر عباسعلی ( چون فرزند بزرگ خانه عیاسعلی هستند در روستا به نام فرزند بزرگ صدا می زنند ) جوش نزنید نا شکری نکنید از ما تنها که نیستند خیلی ها داغ فرزند دیدند خدا را شکر کنید که خبر سلامتی فرزندتان را به شما داده اند دعا کنید که از یونس ما خبری بشود ما هم از نگرانی در آییم  سید یونس  یک سال قبل ( سال 1362 ) در منطقه  پنجوین مفقود شده بود  یادم می آید در نامه هایی که به برادرم ارسال می کردیم می نوشتیم که در اردوگاه بررسی کنند ببینند کسی ایشان را نمی شناسد آیا اسیر شده یا شهید یک خبری از آنجا به دست آورند ولی جواب  برادرم این بود که اسرایی که  در رمادی  هستند خبری ندارند یا نمی شناسند ما این خبر را به خانواده ایشان اطلاع می دادیم  آنها مرتب پیگیر ی می کردند از طریق بنیاد شهید و دوستان هم رزم ایشان بعضی می گفتند ایشان شهید شده برخی میگفتند قبل از عملیات با هم بودیم بعد نمی دونیم چی شد !! خلاصه آنها به هر در زدند حتی بعضی به ایشان گفتند یک سفری تا بجستان بروند و جای یک شخصی به نام گاورسی، او تشخیص می دهد که زنده است یا اسیرشده هرچند امیدی نداشتند اما آنجا هم رفتند او هم جوابی داشت خلاصه روزهای زندگی سپری می شد و یونس همچنان مفقود و خانواده محزون  ، تا اینكه جنگ تمام شد واسرا آمدند برادرم نیز آمد و مادرم از نگرانی در آمد اما از پسر همسایه ما سید یونس حسینی  که مفقود شده بود خبری نشد مادرش به منزل ما می آمد ومی گفت دعا كنید از یونس من هم یك خبر ی برسد اما یونس رفته بود و نیامد كه نیامد. عاقبت  بعد از ده سال جز پلاكی وچند تکه استخوان چیز دیگری نبود که بر دوش مردم تشییع شد  اما مادرش هنوز هم  چشم به راه پسرش است می گوید او شاید بیاید اصلا شاید و شاید های دیگر هست که هنوز اورا وا می دارد تا چشم انتظار فرزندش باشد .
آری دوستان عزیز بیاییم لحظه ای خودمان را جای آن پدر ومادر قرار بدهیم چه حس وحالی داریم خدا نكند در فراموشخانه دنیوی  اسیر گردیم و در تعویض دولتها  از این واقعیت های ملموس دور  شویم و بر همه حقیقت ها و و اقعیتها چشم ببندیم كه اگر چنین شود به فرمایش امام خامنه ای سیلی خواهیم خورد بی شك شهیدان شاهدان محفل انسند اگر با آنها طرح دوستی بریزی اگر آنها را یاد كنی بی شك تو را یاد می كنند شهیدان مایه  بركت انقلابند و ناظر بر حركاتمان به راستی عزت به دست آمده را كه محصول خون شهیدان این مرزو بوم است پاس بداریم  و برای این جیفه ناچیز دنیا بر این حقیقت روشن پشت پانزنیم چرا كه آنان زنده اند و در نزد پروردگارشان روزی می خورند   شهیدان چراغ روشن روزگارندكه خاموشی ندارند و  پر تو افشانی میكند
به فرمایش امام خمینی :
ما را چه رسد كه با این قلم‌های شكسته و بیان‌های نارسا در وصف شهیدان و جانبازان و مفقودان واسیرانی كه در جهاد فی سبیل الله جان خود را فدا كرده و یا سلامت خویش را از دست داده‌اند یابه دست دشمنان اسلام اسیر شده‌اند مطلبی نوشته یا سخنی بگوییم.زبان و بیان ما عاجز از ترسیم مقام بلند پایه عزیزانی است كه برای اعلای كلمه حق و دفاع از اسلام و كشور اسلامی جانبازی نموده‌اند.  
کد مطلب: 128649
 


 
 
دولت ایثارگران
 

*حجت الاسلام و المسلمین شهیدی، نماینده ولی فقیه،...

 
 
 
 
فراخوان جشنواره «سرچشمه سرخ» منتشر شد