داخلی صفحه زنجان خبر
 
شهدای غواص دریادل استان زنجان(21)
خاطره‌ای از شهید عباس محمدی
تاریخ انتشار : شنبه ۷ شهريور ۱۳۹۴ ساعت ۱۱:۲۲
خاطره‌ای از شهید عباس محمدی
 
حوالي سال 1360 بود. من و شهيد عباس محمدي همكلاس بوديم، در دبيرستان اميركبير. او از بچه هاي فعال انجمن اسلامي به شمار مي رفت. آن روزها مدارس، ميدان تاز و تخت گروهك هاي رنگارنگ شده بود. هر كدام براي خود بساطي داشتند و كارهايي مي كردند. حال قضيه از كجا آب مي خورد، با گذشت زمان كاملا روشن شد و پرده از روي كارها افتاد.
يكي از كارهايي كه انجام مي گرفت، فروش نشريات و كتابهاي حزبي و گروهي بود.
مدارس و كلاسهاي درس از گرمترين بازارهاي آن به شمار مي رفت. مدرسه ما هم بينصيب از اين آش شلم ـ شوربا نبود. هواداران گروهك ها هر كدام در گوشه اي از سالن مدرسه سرگرم بودند؛ توده اي ها، مجاهدين خلق؟! فداييها و...
اما در اين وسط بازار ماـ بچه هاي حزب اللهي ـ رونق زيادي نداشت. چون نه نشريهاي در كار بود و نه تشكيلات قوي و منسجمي و اين ما را خيلي رنج مي داد.
يك روز شهيد محمدي نزد من آمد و گفت:
ـ علي! تو ميگي ما چيكار كنيم؟ نه مجله اي داريم، نه تشكيلاتي. اگه همين جوري هم دس رو دس بذاريم كه كلامون پس معركه س، حتما بايس راهي باشه يا نه؟
گفتم:
ـ من كه عقلم به جايي قد نميده، خودت بگو چيكار كنيم خوبه؟
ـ اگه نظر منو مي خواي، من ميگم، چند تا بادكنك رنگي بخريم و يه گوشه سالن، دكه بادكنك فروشي بزنيم! چطوره؟ ها؟!
من كه حسابي جا خورده بودم، گفتم:
ـ پسر! معلومه چي ميگي؟ اين ديگه چه كاريه؟ اصلا چه ربطي به قضيه داره؟ اون وخ چي ميگن به ما؟ نمي گن زده به سرشون؟
ـ تو كارت نباشه، فقط بگو كمكم مي كني يا نه؟
ـ باشه، حرفي نيس، ولي خدا عاقبت مونو بخير كنه!
خلاصه آن روز دو تايي رفتيم و چند تا بادكنك رنگي خريديم. عباس يكي يكي آنها را باد كرد و در دوطرف از آنها نوشت "شرق" و "غرب" و در وسطش هم نوشت:"جمهوري اسلامي" بعد دو تايي راه افتاديم وسط سالن مدرسه . هي داد مي زديم: بادكنك، بادكنكه، بادكنك دارم، بادكنكهاي رنگي! بچه هايي كه در سالن بودند، با تعجب به ما نگاه مي كردند. اما هنوز چيزي نكرده بوديم كه رئيس دبيرستان ـ سررسيد و با اعتراض گفت:
ـ آقا اين ديگه چه وضع اشه؟ شماها ديگه شورشو در آوردين! اين كارا چه معنايي داره؟ اينجا كه چارسوق بازار نيس!
عباس كه انگار منتظر همين لحظه بود گفت:
ـ آقا اگه  باس آزادي باشه و هر كس هر كاري دلش بخواد انجام بده و هر رطب يا سبي را به نام نشريه و مجله به خورد خلق ا... بده، خب! ما هم آزاديم و دلمون مي خواد بادكنك بفروشيم! اين حقّو داريم يا نه؟ و اگه نباس آزادي نباشه، باس برا همه نباشه، چرا فقط ما؟
آقاي مدير حرفي براي گفتن نداشت و من احساس كردم كه تير كاملا به هدف خورده است. بعد از آن اتّفاق بود كه مسئولين مدرسه دست و پاي گروهك ها را جمع كردند و وضعيت مدرسه خيلي بهتر شد.
********************
از نيروهاي اطلاعات عمليات لشگر عاشورا بود ، با كوله باري از تجارب ارزشمندي كه در طول سالهاي جهاد و شهادت اندوخته بود ، شخصيت پايداري داشت و روحيه يكساني در جبهه و پشت جبهه . وقتي كه در ايام جنگ به زنجان مي آمديم ، گاهي او را ما بين سبزه ميدان و امبر كبير مي ديدم ، همان حال و هواي جبهه و معنويت بر و بچه هاي دفاع مقدس را داشت . شهر و حال و هواي ويژه اش روحيات او را تغيير نمي داد و او دل به خوشي هاي ناپايدار آن نمي بست . در زنجان هم كه بود ، يك اوركت كره اي مي پوشيد ، با كلاهي بر سر ، دكمه هاي اوركتش را هم تا آخر مي بست . عمليات كربلاي 4 كه آغاز شد ، او جزوه بچه هاي " جلوبر" 2 بود . من و او و برادر مجيد ارجمند فر،پيشاپيش ستون غواصي حركت مي كرديم ، اما هنوز مسافتي از اروند را نپيموده بوديم كه سر و صداها بلند شد . عراقي ها با آگاهي از زمان عمليات و محورهاي آن ، نيروهاي عمل كننده را شديدا زير آتش گرفتند . اروند رود يكپارچه آتش شد و توان پيشروي از بچه ها سلب گرديد . بسياري از برادران در داخل آب شهيد شدند . ستون ما هم تقريباً از هم پاشيد. مجيد گفت:
ـ طناب اتصال نيروها را بريده و به طرف جزيره ام الرصاص حركت كنيد .
ما حدود يك دسته مي شديم كه به سمت جزيره شنا كرديم . سنگرهاي دشمن در فاصله ده متري ما قرار داشت و آتش تيربارها و نارنجكهاي پرتاب شده ، حسابي كلافه مان كرده بود . همينطور كه در زير پوششي از آتش به سمت جزيره " فين " مي زديم ، او از ناحيه دست راست تير خورد و زخمي شد . مي گفت : " دستم ناكار شد " . اما هر طور كه بود ، خود را به جزيره رسانديم
(( عمليات اين چند نفر كه حدود يك دسته دكتر مي شوند يك حماسه بزرگ دفاع مقدس مي باشد . همين تعداد غواص توانستند كه 2 كيلومتر از ساحل جزيره ام الرصاص را پاكسازي نمايند .بايد به اين مطلب خيلي پرداخته شود ، اين خاطره خيلي كم رنگ شده است .))
فرداي آن شب با روشن شدن هوا ، بمب افكن هاي دشمن در آسمان منطقه ظاهر شد . از طرفي هم عراقي ها با توپخانه شديداً جزيره را مي كوبيدند . ديگر آنجا ، جاي ماندن نبود . ما در واقع به خاطر عدم پيشروي واحدهاي ديگر ، در بين نيروهاي دشمن قرار داشتيم و به خاطر نبود پشتيباني ، بايد آنجا را ترك مي كرديم . لذا در حالي كه بچه ها اكثراً زخمي بودند ، سوار بر قايق شده و در زير آواري از آتش به عقب كشيديم . او كه دستش را با تكه اي از گوني خاك آلود بسته بود ، آخرين مجروحي بود كه سوار قايق شد . وقتي كه به ساحل خودي رسيديم او به همراه ديگر مجروحان روانه بيمارستان شهر گرديد . بايد ضمن مداواي دستش چند روزي هم در شهر به استراحت مي پرداخت .
اما هنوز چند روزي نگذشته بود كه ديدم ، سوار بر ترك موتور ، همراه با شهيد منصور سودي از دور پيدا شد . دستش را باندپيچي كرده بود . وقتي كه نزد ما رسيدند ، پرسيدم :
_ اينجا چيكار مي كني پسر؟ تو بايس الان تو شهر بودي و استراحت مي كردي؟ به همين زودي خوب شدي؟
 او گفت:
ـ عباس! نتونستم طاقت بيارم. دل كندن از جبهه و بچه ها برام خيلي مشكله.
_ برا همين با اين وضع بلند شدم و اومدم.
وقتي كه كربلاي 5 با فاصله دو هفته بعد از كربلاي چهار آغاز شد، او با همان دست مجروحش، همپاي بچه هاي ديگر در عمليات شركت كرد و تا پايان كار هم همراه ما بود. اما سرانجام خداوند او را هم براي خودش برگزيد و پاداش سالها جهاد و ايثارش را ارزاني داشت. او غواص شهيد عباس محمدي بود كه در عمليات نصر هفت، همراه رزمندگان تحت امرش به ارتفاعات "دوپازا" _ از محكمترين خطوط دفاعي دشمن_ يورش برد و شهيد محمدي در روزهاي آخر عمليات نصر هفت به شهادت رسيد و در شب عمليات و شبهاي بعد، ايشان در كنار ساير رزمندگان مشغول نبرد بودند.
********************
پس از عمليات كربلاي 4 ، برگشتيم به موقعيت شهيد اجاقلو . مقر گردان واقعاً غم انگيز بود . بچه هايي كه زنده مانده بودند در غم دوري ياران سفر كرده خود سرود ماتم مي سرودند و خاطرات زيباي دوستان شهيد دل ها را اندوهگين مي كرد .
در همين روزها بود كه آماده باش كامل دادند . امام فرموده بودند : بايد عمليات ديگري در همان منطقه انجام شود .بچه ها با يكديگر هم قسم شدند كه تا فرمان امام را اجرا نكرده اند به مرخصي نروند . من فراموش نمي كنم كه يك شب در چادر نشسته بوديم و به ليست شهداي كربلاي 4 نگاه مي كرديم ، ناگهان متوجه شديم كه تعدادي از بچه ها با لباس بيمارستان ، جلوي چادر ايستاده اند .
ما با حالت تعجب پرسيديم :
شما اينجا چكار مي كنيد ، بايد الآن ، داخل قطار و در راه برگشت بوديد !
 آنها گفتند :
مي خواستن مارو به شهر برده و بستري كنن ، ولي ما سر مأمور قطار و گرم كرده و از در ديگر فرار كرديم تا فرمان امام اجرا نشه ، برگشتي در كار نيست .
بعضي از همين بچه ها ، زخمهاي كاري داشتند ، با همان وضعيت در عمليات كربلاي 5 شركت كردند ، مثل عباس محمدي كه از ناحيه دست تير خورده بود ، يا شهيد عليرضا داورپناه كه از ناحيه پشت و كتف ـ از سه ـ چهار جا - زخمي شده بود .
من و شهيد داورپناه خيلي صميمي بوديم . بعضي ها فكر مي كردند كه ما با هم برادريم . او يك روز ، پيش از عمليات به من گفت :
عباس ! پشتم بدجوري درد مي كنه ! گاهي از شدت درد از خود بي خود مي شوم . بي  زحمت زخمهاي منو پانسمان كن ، شايد از شدت درد كاسته شود .
 ما در آنجا مايع ضد عفوني كننده نداشتيم ، لذا يكي از كيسه هاي گرم كننده ـ پكت وارم ـ را روي زخم او گذاشته و آن را بستم و شهيد داورپناه با آن وضعيت در عمليات شركت كرد و صبح فرداي عمليات بعد از شكستن خط شهيد شد . او آن شب مسئول يكي از دسته ها بود و بايد كمين هاي دشمن را مي زدند
********************
هنوز ساعتي به آغاز عمليات كربلاي 4 مانده بود. بچه ها با تجهيزات كامل، در حالي كه لباسهاي غواصي را به تن كرده بودند، در داخل سنگرها، نزديك اروند انتظار مي كشيدند. ماهم با تعدادي از برادران، از جمله شهيد عباس محمدي در يك سنگر بوديم. عباس گفت:
ـ امشب، برا بعضيا آخرين شب عمره، شايد خيلي از ماها فردا، پيش دوستان شهيدمون باشيم. دلم مي خواد امشب، قدري براتون صحبت كنم.
او ابتدا مقداري از نهج البلاغه را خواند، توصيه هاي علي (ع) به فرزندش محمد حنيفه در مورد جنگ و روشهاي جنگيدن. بعد از آن دوباره سختي ها و مشكلات عمليات گفت و اينكه بايد روحيه خود را حفظ كرده و تنها به اداي تكليف و انجام وظيفه شرعي بيانديشم و در ادامه صحبتهايش شروع به خواندن زيارت عاشورا كرد. شور و حال عجيبي بر سنگر حاكم شد. بچه ها بدون توجه به نزديكي خط دشمن، با صداي بلند گريه مي كردند. سنگرهاي ديگر هم همين برنامه را داشتند. صداي زيارت عاشورا و دعاي توسل از آنها بلند بود. با توجه به اينكه شب بود و همه جا را سكوت فرا گرفته بود، احتمال داشت عراقيها سر و صداي گريه بچه ها را بشنوند و براي همين بعضي از برادران تذكر دادند كه:
ـ بچه ها چه خبرتونه؟ يه كم يواشتر! عمليات و لو ندين؟
ولي فقط سنگر ما نبود، همه سنگرها همين حال و هوا را داشتند. مسئولين گردان برادر علي را كه روحيه نظامي و خشكي داشت فرستادند سراغ سنگرها كه :
ـ برو بگو يه كم يواشتر، چه خبر تونه بابا ! مگه مي خواين همه عالم و آدم خبردار بشه؟
علي وقتي كه رفته و آن معنويت بچه ها را ديده بود، خودش هم در گوشه اي سر بر ديوار سنگر نهاده و گريه مي كند. نفر دوم، حاج سعيد را فرستادند، او رفت و قاطي بچه ها شد و بالاخره به من گفتند:
ـ بابا برو، بچه ها را يك كم آرومترشون كن. بگو يواشتر گريه كنن. آلانه كه عراقي ها صداشونو بشنون و تمام رشته ها پنبه بشه !
و من رفتم و هرطوري كه بود، بچه ها را آرام تر كردم.
 
کد مطلب: 132151
 


 
 
دولت ایثارگران
 

*حجت الاسلام و المسلمین شهیدی، نماینده ولی فقیه،...

 
 
 
 
فراخوان جشنواره «سرچشمه سرخ» منتشر شد