داخلی صفحه زنجان خبر
 
شهدای غواص دریادل استان زنجان(25)
خاطره‌ای از شهید عباس منتجبی
تاریخ انتشار : يکشنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۴ ساعت ۰۸:۳۵
خاطره‌ای از شهید عباس منتجبی
 
زماني كه عباس به دنيا آمد ما در تهران بوديم كه متولد شد يادم مي آيد بچه بود و تازه چهار دست و پا راه مي رفت ما حياط خيلي بزرگي داشتيم و محرم بود  قرار بود ما چادر بزنيم و شب هيئت عزاداران بيايند و عزاداري كنند من تازه از سر كار برگشته بودم و پارچه هاي سياه را براي هيئت و نصب كردن آماده كرده بوديم من نشسته و در حياط چايي مي خوردم  يك دفعه عباس از طبقه بالاها محكم به حياط افتاد در همين حين مادر شهيد حالش خراب شد و من بلند گفتم يا ابولفضل العباس . من رفتم سراغ مادر عباس تا خواستم بروم  طرف عباس ديدم خانم صاحبخانه عباس را برداشته نزديك شدم ديدم عباس صحيح و سالم اصلاً هيچ جاش زخمي نشده و حالش خيلي خيلي خوب است به همين دليل كه حضرت عباس خودش عباس را نگه داشت, اول اسم شهيد را گذاشته بوديم محمد علي كه به همين خاطر اسمش را عوض كرديم و عباس گذاشتيم و بعد ماجرا را بعد از هيئت به روحاني محله حاج شيخ طاهر گفتيم و او بچه را آورد و اسمش را عباس گذاشت و گفت: اين پسر را عباس ابن علي نگه داشته . از بچگي به قرآن خيلي علاقه زيادي داشت.
بعد از شهادت عباس يك خانمي آمد مغازه من و گفت شما پدر عباس هستيد گفتم بله گفت: عباس كجاست گفتم: چطور مگه؟ گفت: ما منزلمان در بيسيم است و پدر اين بچه ها در زير آوار مانده و مرده است ما كسي را نداشتيم ولي عباس هميشه همراه يك بسيجي ديگر به منزل ما مي آمدند و چهارصد تومان پول مي دادند براي بچه ها مي داد و خودكار و دفتر مي آوردند و يكبار هم رفته بود مشهد براي بچه ها سوغاتي آورده بود, ولي الان دو ماه است كه ديگر نمي آيد و اين نوشته و آدرس و را به بنده داده بود و گفته بود كه اگر من دير كردم به مغازه پدرم مراجعه كنيد كه من امروز آمدم و من (پدر شهيد) گفتم كه عباس مرخصي ندارند (نتوانستم بگويم كه شهيد شده) اگر امري هست بفرمائيد كه من مقداري پول به آنها دادم و باز آن مستمند گفت: كه به يك مستمند ديگر بالاتر از ما نيز كمك مي كرد كه الان آنها نيز نگرانند و من بعد فكر مي كردم به اين ماجرا كه يك ماجراي ديگر يادم آمد يك روز صبح من صبحانه مي خوردم كه بروم به سر كار كه عباس هم تازه از بانه آمده بود از خواب بيدار شد و به مادرش گفته بود كه به پدر بگو به من پول دهد و مادرش به من گفت و من گفتم عباس جان تو كه هم حقوق مي گيري و هم من پول مي دهم چرا باز پول كم مي آوري و محض شوخي گفتم تو كه سيگار نمي كشي پس چرا اين همه به تو پول احتياج است گفت: پدر خودت مي گويي جوان به پول احتياج پيدا مي كند خوب من هم به پول احتياج دارم. ديگه , اگر آن خانم به مغازه ما مراجعه نمي كرد نمي دانستم عباس پولهايش را چكار مي كند. و راه ثواب كردن را چه خوب پيدا كرده بود؟
پدر شهيد: يكي از دوستان شهيد رسول منصوري عباس تعريف مي كرد شب حمله عباس چند بار پلاكش را از گردنش درآورد و مي گفت نمي خواهم جز اين شهيدان اسم باشد من كاري نكردم لايق نيستم, دوستانش اجازه نداده بودند و تا زماني كه مي خواستند در آب بيافتند كه يكي از دوستانش با زور پلاك را به گردن او انداخته بود و مي گفتند عباس راشاد و عباس با هم زير آب بودند در يك طناب حلقه زده بودند و فرمانده با تكان دادن طناب فرمان حمله را دادند و مي گفت اگر ديديد نمي توانيد مقاومت كنيد همه سريع برگرديد كه يك دفعه فرمانده برگشت داد كه هنگام برگشتن متوجه شدم دست عباس در حلقه نيست و عباس شهيد شده بود بدون صدا.
يكبار در خواب ديدم به طرف رودخانه مي روم براي آب تني كه آن رودخانه كوچك تبديل شد به يك درياي بزرگ بعد از آن آب زيادي تعجب كردم ديدم عباس, حاج اصغر گنج خانلو شهيد اكبر يگانه نشسته اند من رسيدم و گفتم: عباس شما اينجا چكار مي كنيد گفت: پدر چرا به اينجا نمي آيي, گفتم: مگر اينجا كجاست, گفت: اينجا فرات است و ما هر پنج شنبه كنار آب مي آييم و همراه با حاج اصغر و حاج آقا كلامي براي حضرت ابولفضل عزاداري مي كنيم و گريه مي كنيم, پدر جان پس تو چرا نمي آمدي؟ گفتم: نمي دانستم.
 
کد مطلب: 137359
 


 
 
دولت ایثارگران
 

*حجت الاسلام و المسلمین شهیدی، نماینده ولی فقیه،...

 
 
 
 
فراخوان جشنواره «سرچشمه سرخ» منتشر شد