گفتگوی ویژه آناج با خانواده ی مدافع عاشورایی؛ شهید نومی گلزار
جوان برومند آذربایجانی که برای کیان دین الهی و دفاع از حریم اهل بیت هم مهاجر شد، هم مدافع و هم مجاهد
تاریخ انتشار : پنجشنبه ۲۱ آبان ۱۳۹۴ ساعت ۱۰:۰۳
آناج : ابویاسر یا همان شهید "وحید نومی گلزار" کسی است که اسلام را بر پسر شیرین 5 ساله اش ترجیح داده و در ظهر عاشورا نامش را در کاروان عاشوراییان جاودانه ساخته است.
 
   
  • 1394/08/20 13:05
    کد خبر: 27115
گروه فرهنگ پایداری آناج: بسیاری تصور می کردند که پس از دفاع مقدس باب شهادت بسته خواهد شد و آیندگان تا ابد در حسرت این مقام الهی باقی خواهند ماند؛ اما گذر زمان نشان داد که هرکسی در اندازه ی لباس شهادت در آید، ناگریز آن را به تن خواهد کرد. چه در دفاع از مرزهای میهن اسلامی و چه فرسنگ ها دورتر در راستای حراست از جبهه ی مقاومت!
این روزها خبر از شهادت فرزندان ایران زمین در جبهه های مقاومت اسلامی به گوش می رسد. مدافعانی که با تقدیم جان، افتخاری دیگر برای ایران اسلامی در تاریخ ارادت به خاندان نبوت و اهل بیت (ع)  ثبت کردند و این بار قرعه به نام یک بسیجی تبریزی افتاده است. کسی که برای کیان دین الهی هم مهاجر شد ، هم مدافع و هم مجاهد!
 ابویاسر یا همان شهید "وحید نومی گلزار" کسی است که اسلام را بر پسر شیرین 5 ساله اش ترجیح داده و در ظهر عاشورا نامش را در کاروان عاشوراییان جاودانه ساخت.
پدر و مادرش در این گفتگو از حیات و ممات وحید می گویند، از آرمان های عاشورایی اش؛ از روایت این دو عزیز کاملا بر می آید که وحید جز با شهادت، راضی نمی شد!
آناج: از دوران کودکی وحید بگویید:
ناهید علیزاده، مادر شهید: وحید متولد 5 مرداد 61 و اولین فرزندم بود که بجز خودش دو برادر و خواهر داشت. در یک خانواده ای مذهبی و اجتماعی و بسیجی بزرگ شد و از همان ابتدای دوران نوجوانی نسبت به احکام و ارزش ها بسیار معتقد و متعهد بود.
در دوران نوجوانی اش بارها وحید را در حال نماز و راز و نیاز با خدا دیدم که بسیار شور و شوق داشت و به طرز عجیبی گریه می کرد و با خدا حرف می زد.
همیشه حرف هایش به خداشناسی ختم می شد
در ایام نوجوانی اهل مسجد بود در آن فضاها روحیات خاصی پیدا می کرد، تا اینکه به سن سربازی رسید و به خدمت نظام رفت اما پس از آن نیز هویت مذهبی و متعهد خود را حفظ کرده بود تا حدی همه وقت، هر موقع در هر موضوعی صحبت می کرد آخرش به خداشناسی ختم می شد.
بعد از دیپلم مدتی در رشته ی آی تی تحصیل کرد و در نیمه راه آن را ناتمام گذاشت، مدتی هم در مالزی زبان خواند و تصمیم گرفت که آی تی را ادامه دهد که بنا به دلایلی آن را هم نیمه کاره رها کرد و بر حسب تسلط به زبان انگلیسی توانست در آزمون های ورودی شرکت نفت پذیرفته شود. در سال 86 ازدواج کرد و صاحب فرزندی 5 ساله به نام آرتین شد.

حسین نومی گلزار، پدر شهید: وحید از همان دست بچه هایی بود که بیشتر از سنش می دانست و شناختش از دنیای اطراف بیشتر بود؛ الان هم که یاد حرفهایش می افتم، احساس می کنم چیزهایی را که می گفت درک نکرده ایم، چون همیشه حرف هایش مفاهیم بالایی داشت.
شهادت وحید عمل به زیارت عاشورا بود
وحید با شهادت خود در ظهر روز عاشورا اعتقادش به زیارت عاشورایی را که مدام آن را می خواند، عملا نشان داد.
آناج: وحید در چه شرایطی بزرگ شد که توانست به مقام شهادت در ظهر عاشورا دست یابد؟
پدر: ما تربیت یافته ی مکتب تشیّع و قرآن هستیم و از سیره ی پیامبر (ص) و اهل بیت (ع) پیروی می کنیم. بر همین مبنا تلاش کردیم که محیط رشد فرزندان در خانواده را به گونه ای فراهم آوریم که مطابق فرامین اسلام باشد.
تاثیر لقمه ی حلال در عاقبت بخیری وحید
در این بین مهمترین اساسی که از ابتدا در زندگی ما حاکم بود تقید به حلال و حرام بود. بسیار احتیاط می کردم که ذره ای لقمه ی حرام بر سر سفره قرار نگیرد. همین مسئله یکی از مهمترین عواملی است که می توانم بگویم در سعادت فرزندم وحید نقش داشت. با اینکه در مشاغل گوناگون حضور داشتم اما در هر کاری که می رفتم کاملا دقت داشتم تا جنبه ی حلال و حرام در آن رعایت شود.
آناج: چگونه تصمیم حضورش در عراق را با شما در میان گذاشت؟
پدر: با توجه اینکه وحید نظامی نبود، گفتن از اینکه می خواهم به جنگ بروم برای ما نامأنوس بود. از طرفی هنوز حکمی برای اعزام نیرو به طور رسمی برای حفاظت از حریم اسلام و آل الله به سوریه و عراق داده نشده است.
برای همین در ابتدا برای ما هم کمی عجیب بود و هر بار که صحبت می کردیم می گفت که این وظیفه ی من است. من این تکلیف را احساس می کنم که در آن جبهه حضور داشته باشم. وظیفه من فقط زمانی نیست که دشمن به مرزهای کشورم تعدی کرده باشد. کم کردن شر داعش از سر مسلمانان و دور کردن آنها از مرزهای کشورم برای من احساس وجوب می آورد. هر بار که بحث می کردیم با استناد به آیات و احادیث ما را قانع می کرد.
مادر: یکی از دعاهایم سر نماز همیشه این بوده که خداوندا حاضرم برای کسب رضایتت از مال و فرزندم بگذرم، برای همین قلبأ از رفتش راضی بودم. تنها موردی که ممانعت می کردم به خاطر فرزندش آرتین بود.
همسر و فرزندم را به خدا سپرده ام
 حتی بار آخر در این مورد صحبت کردیم و من گفتم اگر برادرت هم بخواهد من مانعش نمی شوم اما تو فرزند پنج ساله و همسرت را به چه کسی می خواهی بسپری؟ و او بلافاصله جواب داد که من آنها را به خدا سپرده ام و از این بابت نگرانی ندارم.
آناج: چطور شد که به عراق اعزام شد و چه مدت در آنجا حضور داشت؟
پدر: هشت ماه پیش از رفتن در تلاش بود که بتواند از ایران اعزام شود. اما چون اعزام رسمی نیروها وجود نداشت، نتوانست از هیچ طریقی به نتیجه برسد. من هم جدی نمی گرفتم و تصور می کردم که مدتی بعد حال و هوای جهاد از سرش خواهد افتاد.
پیش هر کسی می شناخت رفته بود و در آخر گفته بودند که اگر اولویتی هم باشد با افراد نظامی است، بعد از اینکه از ایران ناامید شد همراه عمویش یک ماه مانده به محرم سال 93 به عراق رفت.
سماجت وحید برای حضور در جهاد
در عراق هم پس از ماجراهای فراوان که همگی برای اثبات اشتیاق وحید جهت حضور در جبهه مقاومت بود، بلاخره می تواند در یکی از جیش ها پذیرش شود.

نبوغ نظامی و دلیری وجه مشترک رزمندگان ایرانی
در مدت کمی هم که در عراق بود بر حسب نبوغ نظامی و رشادتی که از ویژگی های منحصر رزمندگان ایرانی است، خیلی زود بین رزمندگان عراقی شناخته شده می شود.
در آنجا نمی توانست بیکار بنشیند، رزمندگان عراقی به گونه ای بودند که منتظر می شدند که داعش حمله کند سپس آنها دفاع نمایند که وحید همیشه نسبت به این مسئله منتقد بود. تا اینکه فرماندهشان به او گفته بود اگر بیست مرد جنگی مثل شما داشتم، مطمئن باشید که منتظر حمله ی داعش نمی ماندم.
پیش می آمد که بسته های امدادی آمریکایی ها که برای داعش از بالگرد هایشان می انداختند به دست نیروهای جبهه مقاومت می رسید، آنها بسته ها را به وحید می دادند که نحوه ی کاربرد ابزارها را برایشان ترجمه کند؛ وحید زبان را در مالزی خواند بود تسلط کامل به آن داشت.
پسر کو ندارد نشان از پدر/ 56 ماه سابقه ی حضور پدر در جنگ تحمیلی
آناج: با توجه به اینکه شهید نومی نظامی نبود، فنون نظامی را از کجا یاد گرفته بود؟
پدر: من 56 ماه سابقه ی حضور جبهه های حق علیه باطل را دارم و بر همین اساس به راحتی می توانستم برای وحید معافیت بگیرم. اما دوست داشتم که او مرحله ی سربازی را تجربه کند. بخشی از آموزش های نظامی را در دوران خدمت دیده بود. علاوه بر آن در ابتدا به عنوان نیروی حراست وارد شرکت نفت شده بود که در آنجا نیز دوره های ویژه ای را گذرانده بود. گذشته از آن وحید تکواندو کار بود و بارها قهرمان کشتی شده بود. مدرک بین المللی غواصی را هم داشت. به قولی همه فن حریف بود.
از ترمیم سلاح های از کار افتاده تا شناسایی نفوذی های داعش در بین رزمندگان اسلام
یکی از همرزمان معمم وحید که برای مراسم تشییع و تدفین به تبریز آمده بود می گفت؛ بسیاری از فرماندهان عراقی که همگی دوره های
عالی نظامی را گذرانده اند از وحید درس می گرفتند. می دانست که چطور از یک سلاح می شود بهره ی بهتر برد. چگونه می شود یک سلاح را ترمیم و بازسازی کرد. می گفت که وحید را کسی در تبریز نمی شناسد! او در عراق به واسطه ی اقدامات و ابتکاراتش خیلی شناخته شده است. در چندین مورد هم هوش و ذکاوت وحید باعث شده بود که نیروهای نفوذی داعش در بین رزمندگان شناسایی و دستگیر شوند.
آناج: آخرین دفعه ای که می خواست برود، احساس می کردید که "شاید این دیدار آخر" باشد؟
مادر: آخرین بار که می خواست برود پیش من آمد و حلالیت گرفت. من باز هم همان موضع قبلی ام را تکرار کردم و گفتم که اگر من مخالفتی دارم فقط به خاطر آرتین است. به هر ترتیب او رفت و بعد از رفتنش ناخوادگاه دلم گرفت. آنطور که او خداحافظی کرد؛ بر دلم گواه شد که این دیدار، آخرین دیدار است.
پدر: کاملا رفتار و اخلاقش نشان می داد که این رفتن، بازگشتی نخواهد داشت. کارهای باقی مانده ی خانه اش را به سرعت تمام کرده بود؛ برای اینکه بعد از شهادتش همسر و فرزندش در رفاه باشند. از همه ی بستگان و آشنایانی که می شناخت، رفته و حلالیت گرفته بود.
در آخرین بار هم که تصمیم گرفته بود به عراق برود، وقتی دیدم که نمی توانم او را از رفتن منصرف کنم به عمویش سپردم که به جیش های عراق بگویند که وحید را پذیرش نکنند. وحید برخلاف دفعات قبل دو هفته زودتر از عمویش به عراق رفت و به هر جیشی که خود را معرفی می کرد، می گفتند که به ما دستور رسیده که دیگر نیروی ایرانی را قبول نکنیم. وقتی می بیند که او را در خط مقدم راه نمی دهند به گروه تامین امنیت جاده ی مهران می پیوندند. مسیری که مختص زائران ایرانی است.

دو هفته قبل از شهادت وقتی هنوز در تامین امنیت جاده مهران حضور داشت، با او تماس گرفتم که برای مراسم عقد همشیره اش به تبریز بیاید. اما درست در همان ایام عملیات سامرا در حال انجام بود او حضور در خط مقدم را به شرکت در مراسم عقد خواهرش ترجیح داده بود.
در همان جا متوجه تشکیل جیش جدید می شود و مدارکش را به آنها می دهد. وحید را که در آنجا به نام ابویاسر می شناختند به خاطر نبوغ و مهارت جنگی اش، خیلی زود در همان جیش پذیرش می کنند. جالب اینجاست که عمویش هم در همان جیش حضور داشت و به ذهنش خطور نکرده بود که در اینجا هم بسپارد که وحید را قبول نکنند.
دو روز قبل از شهادتش با او تماس داشتم که در  آن تماس همسر و فرزندش را به من سپرد. البته در آخر هم گفت اگر فرصت کردی به آنها سر بزن اما اگر هم فرصت نداشتی خودتان را به زحمت نیندازید، من آنها را به خدا سپرده ام و خیالم از بابت آنها راحت است.
در تمام کارهایش به یک اندازه وارد میشد بقیه اش را می سپرد به خدا. اعتقادش این بود که همه ی کارها دست خداست و به این مسئله باور و ایمان قلبی داشت. با شهادتش هم این مسئله را ثابت کرد. چون هیچ امکانی برای حضورش در جبهه ی مقاومت وجود نداشت اما اون اراده کرده و قلبا به خدا واگذار کرده بود و در کمال ناباوری به آنچه می خواست از این طریق رسید.

این تصویر چند ساعت قبل از شهادت وحید گرفته شده است
وحید در سامرا عاشورایی به شهادت رسید
آناج: از رشادت های وحید در ظهر عاشورا بفرمایید:
رزمندگان در آنجا از هرفرصتی برای زیارت استفاده می کردند، دو روز مانده تا عاشورا همرزمانش به وحید گفتند بیایید تا شروع عملیات به زیارت امام حسین (ع) برویم و برگردیم، او قبول نکرد و گفت امروز کربلا همین جاست و من جای دیگری نمی روم.
وحید در آن مقطع تک تیر انداز بود، صبح روز عاشورا هم مسئولیت حراست از یک معبر را بر عهده داشت. او در بالای یک پشت بام مستقر می شود و از گروه 20 نفری داعش که از آن نقطه قصد نفوذ داشتند، 12 نفر را به درک واصل می کند. کم کم داعش ها خودشان را به وحید می رسانند و با پرتاب نارنجک در مرحله ی اول او را از ناحیه ی دست زخمی می کنند. سپس وقتی وحید می خواسته جایش را عوض کند تیربار را می بنندد و او را به شهادت می رسانند.
بعد از شهادت وحید داعشی ها شدت حملات را بیشتر کردند چون می خواستند به پیکر وحید دست یابند و تبلیغات شوم رسانه ای خود را انجام دهند. همرزمانش که متوجه این مسئله می شوند، تلاش می کنند که پیکر به دست داعشی ها نیفتند که در این درگیری منطقه ی وسیعی از بیجی را از دست داعشی ها پاکسازی می کنند.
آناج: چطور خبر شهادتش را دریافت کردید؟
پدر: برای مراسم عزاداری مهمان یکی از روستاهای اطراف اردبیل بودیم. در جایی که تلفن به سختی آنتن می داد و اینترنت هم در دسترس نبود. چون روز قبل از عاشورا با وحید صحبت کرده بودیم، برای همین در آن ایام تلفن هایمان را خاموش کرده بودیم. بعد از سپری کردن مراسم عاشورا تصمیم گرفتیم که به تبریز بر گردیم که از عراق به محمد (پسرکوچک ترم) زنگ زدند و خبر شهادت وحید را دادند. سریع با برادرم که همرزم وحید بود تماس گرفتم و خبر قطعی شهادت را از او شنیدم. سعی می کردیم تا رسیدن به تبریز مادرش متوجه نشود. با اینکه هوا ابری بود، عینک آفتابی به چشمانم زدم تا همسرم متوجه اشک هایم نشود.
مادر : فکر می کردند من خوابیده ام و یواشکی حرف می زدند تا اینکه من از بین حرفهایشان متوجه شدم که برای وحید اتفاقی افتاده است. آن روز نه زمان می گذشت و نه راه به پایان می رسید، با وضعی غیر قابل توصیف خودمان را به تبریز رساندیم.
اصرار رزمندگان عراق بر تدفین پیکر در کربلا یا نجف
پدر وحید: البته وحید در عراق بیشتر از ایران شناخته شده بود و برای همین نمی گذاشتند پیکرش را به ایران بیاوریم. دائم مکان هایی در نجف و کربلا و کاظمین را برای دفن پیکر وحید پیشنهاد می دادند که من مخالفت کردم و تاکید کردم که باید وحید در شهر خودمان دفن شود. تا مآمنی برای دلتنگی های مادر، همسر و پسرش وجود داشته باشد.
رمز شهادت در ظهر عاشورا توکل، سادگی و صداقت و گذشت
آناج: کدام ویژگی بارز وحید باعث شد که به فیض شهادت در روز ظهر عاشورا نائل شود؟
پدر: وحید چند ویژگی شاخص دشت. یکی اعتماد و باور قلبی به خداوند بود و توکلی که مشابه آن را در هیچ فرد دیگری نمی توان یافت. گذشت زیادی هم داشت. وقتی با او برخورد نامناسبی انجام می شد، می گفت عیبی ندارد، فکر می کنند من نفهمیدم اما بگذار دلشان خنک شود!
مسائل عقیدتی را بدون مطالعه قبول نمی کرد!
وحید یک محقق بود. برای تمام صحبت هایش از قرآن دلیل و شاهد می آورد و همه ی این مباحث را بدون اینکه کلاس رسمی یا دوره ای شرکت کرده باشد و صرفا با مطالعات خود مطرح می کرد و به بحث می پرداخت. همیشه در حال تحقیق بود و هر حرفی ، بخصوص مطالب عقیدتی را ، قبول نمی کرد مگر اینکه در مورد آن پژوهش کند و به حقیقت ماجرا پی ببرد.
روحانی جیش از نشستن در پای منبر وحید می گوید
یکی از همرزمان معمم وحید تعریف می کرد، تا ساعت سه شب پای منبر وحید می نشستیم؛ جالب است که همه از من به عنوان روحانی انتظار سخنرانی و موعظه داشتند اما من خودم هم همراه با بقیه پای صحبت های وحید می نشستم. می گفت برای من غیر قابل باور بود که وحید بدون اینکه دوره ای را گذرانده باشد به چنین مرحله ای رسیده است که این مطالب را تبیین می کند؛ آن هم نه در حد حرف بلکه در میدان عمل در واقع من می دیدم که وحید به جاهایی رسیده است که من فقط آن ها را در کتاب خوانده ام.
باید قبل از شهادت شهید شد
نیاز است که مراحلی را طی کنیم که بتونیم تا به درجه ای برسیم که بتوانیم خالصاً و مخلصاً در خدمت خدا باشیم. باید درون را پالایش کرد و قبل از شهادت شهید شد!
مادر: وحید بسیار صادق و  ساده بود. با آن سادگی دلش بود که می توانست با خدا ارتباطی عمیق برقرار کند. دیگر شاخصه ی وحید اخلاق خوب و چهره ی همیشه خندانش بود.
آناج: وحید را چگونه به پسرش خواهید شناساند؟
مادر: آرتین هنوز نمی داند که پدرش به شهادت رسیده است، تا چند سال دیگر که بتواند مفاهیمی همچون شهادت را درک کند با افتخار به او خواهم گفت که پدرت عاقبت بخیر شد و جانش را در راه اعتلای اسلام فدا کرد.
مادر نسبت به پدر عاطفی تر است، رفتن وحید بی شک منجر به ناراحتی عمیق در من شده است به ویژه هر بار که خنده ها و مهربانی هایش برایم تداعی می شود، به زور خودم را نگه می دارم که اشک نریزم؛ تنها با این دلخوشی که می دانم به آرزوی خود که شهادت در راه خداست، رسیده است، کمی سبک می شوم اما دلتنگی وحید را هیچ چیز پر نمی کند.
آناج: جوانان زیادی مشتاق حضور در جبهه ی مقاومت هستند ولی امکان حضور میسر نیست، چه توصیه ای به آنها دارید؟
پدر: مهم ترین مسئله ای که منجر به حرکت قاطعانه در راه خدا می شود، ایمان و عقیده است. ایمان نمی آید مگر اینکه آگاهی حاصل شود. پس اگر نمی توانیم کاری انجام دهیم از روی نا آگاهی است! دل کندن از تمایلت دنیوی و وابستگی ها تنها در صورتی میسر می شود که مجاهد و مدافع بتواند پیش از حضور در میدان نبرد با خودش تصفه حساب کند.

آناج: اگر بخواهید سخنی با وحید که قطعا حاضر و شاهد است، بگویید:
پدر: تو راست می گفتی پسرم؛ اندازه ای که تو می دانستی ما نمی دانستیم. بعد از شهادتت بود که معنی حرفهایت را فهمیدم.
مادر: وحید می گفت مادر من همچون اسمم تک هستم. خودم و کارهایم نمونه است.البته بعد از شهادتش نشان داد که واقعا خاص است. وحید در نهایت تنهایی رفت. هم بسیجی بود هم خودش رفته اقدام به رفتن کرده بود وابستگی به هیچ ارگان نظامی نداشت. هنگام تدفین عطر خوبی از پیکر شهید به مشامم رسید، بعد از روز تدفین دوبار دیگر همان "بو" را در خانه احساس کردم.
آناج: آیا اطرافیان بابت اجازه به حضور وحید در جبهه مقاومت به شما شماتت نمی کنند؟
پدر: گذر زمان حقیقت ها را روشن ساخته است. ضرورت حضور نیروهایی همچون وحید در خارج از مرزها برای اینکه امنیت و صلح در داخل کشور تامین باشد، دیگر امروز برای مردم قابل هضم است. چون داعش به دنبال این است که خودش را به مرزهای ایران برساند و هدف اصلی آنها بی شک ایران است؛ امثال وحید زودتر از دیگران پی به ضرورت حضور و نبرد در جبهه مقاومت را یافته اند، هرچند به طور رسمی نیرویی از کشور اعزام نمی شود.
مگر مرگی بالاتر از شهادت وجود دارد؟!
بعضی ها به ما می گویند که جوانتان حیف شد، من می پرسم چه حیف شدنی؟! مگر مرگی بالاتر از شهادت وجود دارد.
گفتگو از: رویا سلمانی
کد مطلب: 141190
 


 
 
سالروز آزادی خرمشهر: روز مقاومت، ایثار و پیروزی
 

حجت‌الاسلام والمسلمین سید محمدعلی شهیدی؛ نماینده ...