داخلی صفحه قزوین خبر
 
اسارت از زبان آزاده سرافراز، سید ابوالفضل سید حسینی:
ماه عسل در جبهه بودیم که اسیر شدم
تاریخ انتشار : سه شنبه ۲۶ مرداد ۱۳۹۵ ساعت ۱۱:۲۳
ما فقط 5 روز بود که ازدواج کرده بودیم که پس از مرخصی برای شرکت در عملیات رمضان به منطقه رفتم، 3 روز بود وارد منطقه شده بودم که از خانه با من تماس گرفته و گفتند که همسرم به منطقه جنوب آمده است.
 
حسن شکیب زاده: غوغایی در شهر بود، هر روز آزادگان جدیدی از راه می‌رسیدند. با کوله باری از درد و رنج و شکنجه و دوری از وطن و همه‌ی داشته‌هایشان.
فراق، درد سختی است که باید گرفتارش شده باشی تا معنای واقعی آن را بفهمی و حال اگر این دغدغه‌ها را در زندگی‌ات مرور نکرده و باور نکرده‌ای، باور کن که وقتی در شرایط سخت و طاقت فرسای اسارت قرار بگیری، حاضری دار و ندارت را بدهی تا یک نفس در فضای آزادی وطن‌ات بکشی.
هنوز چهره لاغر، خسته، اما پر خنده‌اش را به خاطر دارم. دقایقی را می‌گویم که از اسارت آمده بود. حالا دیگر در میان خانواده و هر لحظه در آغوش گرم فردی از افراد خانواده قرار می‌گرفت.
سید ابوالفضل حسینی را می‌گویم. او از آن دست آزادگانی است که نزدیک به 3 هزار روز از عمرش را در زندان‌های رژیم بعث عراق سپری کرده و امروز با کوله باری از خاطرات تلخ و شیرینش در گوشه‌ای از زادگاهش، قزوین نگران آینده فرزندان و نسل آتی این نظام است.
 
- جناب حسینی چطور شد که به جنگ رفتید؟
من پس از طی تحصیلاتم تا پایان دوره متوسطه، وارد ارتش و دانشگاه افسری شده و کار و زندگی‌ام را در خدمت به نظام اسلامی، از طریق حضور در نیروی زمینی جستجو کردم لذا با آغاز جنگ تحمیلی عراق، در حالی که کارم در ارتش فعالیت‌های ستادی و اداری بود، تقاضای تغییر رسته داده تا از آن طریق بتوانم در جبهه‌ها حضور داشته باشم. لذا فرماندهی مربوط ضمن تشویق، با تقاضای من و 16 نفر دیگر از دوستانم موافقت نموده و ما به واحد بهداری نیرو منتقل شده و از آن طریق به منطقه خوزستان اعزام شدیم.
 
در منطقه جنگی چه نوع فعالیتی برای شما تعریف شده بود؟
من و دوستانم در تخلیه شهدای خوزستان مستقر شده و وظیفه مان هم شناسایی شهدا، آماده سازی آنها و اعزامشان به محل های سکونت شان بود. پیش از یک سال در این مکان، خدمتگذار شهدا بودیم تا اینکه به عنوان فرمانده گروهان سوم گردان 141 منصوب و برای ورود به عملیات رمضان آماده شدیم.
 
در عملیات رمضان هم شرکت کردید؟
قبل از آغاز عملیات تب شدیدی داشتم و توان حضور در صفوف رزمندگان برای حضور در نبرد را نداشتم، در بیمارستان صحرایی منطقه پزشک مربوطه اعلام کرد که بیماری آنفولانزا دارم و بایستی استراحت کنم اما وقتی صدای دلنشین حاج آقای  آهنگرتان را ششنیدم انگار نیروی دوباره ای گرفته ام، لذا از تخت بیماری برخواسته و خود را به جمع رزمندگان رساندم.
پشت خاکریزها مستقر شده بودیم، نزدیک غروب بود، نور ماه تمام منطقه را روشن کرده بود و ما بر روی خاک گرم منطقه شلمچه دراز کش، آماده حمله بودیم.
عملیات که آغاز شد با عبور از میادین مین به دل دشمن زده و پدافند 2 یگان عمل کننده در خط اول شدیم.
هنوز زمان زیادی از آغاز عملیات نگذشته بود که دشمن با حمله ی وحشیانه ی خود و شلیک گلوله های توپ و تانک به مقابله با رزمندگان ما برخواست، اما رزمندگان با شعارهای انقلابی و توسل به ائمه اطهار(ع)  به خط دشمن زده و خط اول حضور دشمن را شکستیم.
 
چگونه شد به اسارت دشمن در آمدید؟
از آنجایی که هجمه دشمن زیاد بود، فرماندهان مربوط قبل از روشن شدن هوا به ما دستور عقب نشینی دادند، در حال عقب نشینی که بودیم مجموعه ی نیروهای گردان فقط 80، 90 نفر زنده مانده بودیم که حدود 40 نفر از جمله خود من نیز مجروح شده بودیم.
با توجه به گلوله ای که به پایم خورده بود و جراحاتی که از انفجار مین ها در مسیر عملیات داشتم، خون زیادی از من رفته و آنقدر بی رمق شده بودم که توان ادامه حرکت را نداشتم، از طرفی پاتک دشمن با شلیک گلوله های مختلف، یک آن قطع نمی شد. در همین لحظات، نیروهای دشمن که در پی ما بودند به نزدیکی من و دو تن از همرزمانم رسیده و توسط 2 تن از سربازان عراقی مرا دستگیر و به پشت جبهه منتقل کردند.
 
اولین برخورد عراقی ها با شما چگونه بود؟
بعد از اینکه مرا اسیر کرده و به محل استقرار نیروهای دشمن رساندند، ابتدا یکی از نیروهای بعثی فندکی را که در دستش بود روشن کرده و نیمی از محاسن مرا آتش زد، سپس به نزد افسری که فرمانده آنها بود منتقل ساخت.
به مکان فوق که رسیدیم، افسر عراقی به نزد من آمده و گفت: « حرس خمینی»؟
راستش تا آن روز من معنای حرس خمینی را نمی دانستم، اما به محض این که او این مطلب را به زبان آورد، من سرم را پایین انداختم و او هم فکر کرد که من به سووال او جواب مثبت دادم، لذا جمله اش را دوباره تکرار کرد و سپس ضرب و شتم و شکنجه های مختلفی بود که بر روی من اعمال کردند.
البته من بعد ها متوجه شدم که منظور آنها از حرس خمینی، پاسدار خمینی است و از آن جایی که نیروهای بعثی کینه های زیادی از پاسداران داشتند، مرا هم که یک افسر ارتش بودم به چشم پرسنل سپاه پاسداران دیده و به همین واسطه شکنجه های زیادی می شدم. آن هم به طرق مختلف و از سوی هر نیرویی که با من برخورد می کرد.
 
نوع شکنجه ها و ضرب و شتم آنها چگونه بود؟
در عملیات رمضان، اکثر بچه های رزمنده روزه بودند، لذا بر اثر نخوردن آب لبهایشان خشک خشک شده بود و این در حالی بود که بعثی های عراقی نه تنها قطره ای آب به بچه های ما نمی دادند، بلک با چوب هایی که در دست داشتند به لبهای خشکیده و بدن خسته ی بچه ها می زدند، به طوری که اکثر رزمندگان، آثار زخم و خون را بر لبها و بدنهایشان مشهود بود.
همچنین در مسیری که ما را با خودروهای ارتشی منتقل می کردند، به منطقه ای بد نام در عراق رسیدیم که بچه های ما را پیاده کرده و بدلیل این که اکثرا زخمی و بی حال بودند، همه روی زمین افتاده و دراز کشیده بودند و در همین حال رقاصه های عراقی بر روی پیکر بچه های ما به رقص و پایکوبی پرداخته و با میوه های فاسد به سر و صورت ما می زدند.
پس از طی این مسیر از بغداد به استخبارات منتقل شدیم که پس از پیاده شدن از خودرو ها بایستی از میان یک تونل 60 نفره عراقی که همه دست به چوب و باتون و سیم بودند، گذشته تا به اتاقی می رسیدیم که فاقد هر گونه امکاناتی بود. این اتاق حدود 20 مترمربع بود و حدود 45 نفر را به زور در آن جای دادند.
 
- چه مدت در آن اتاق زندگی کردید؟
زندگی که چه عرض کنم ، 20 روز تمام و با اعمال شاقه با سخت ترین شکنجه ها و کمبود ها در آن اتاق ایام را گذراندیم و سپس ما را به زندان ابوغریب فرستادند که نزدیک به 4 سال را در داخل یک سلول انفرادی که ویژه یک نفر بود، من و چهار نفر دیگر از اسرا را زندانی کردند.
این سلول ها دارای ارتفاع 6 متر و بدون پنجره و با یک چراغ خواب کم سو.
 
در دوره اسارت کار آموزشی هم کردید؟
در دوران اسارت اکثرا افرادی که تحصیلات بالایی داشتند اطلاعات خود را به دیگران منتقل می کردند و طی دورانی که در زندان ابو غریب بودم در زمینه ی حفظ و مطالعه قرآن مجید و آموزش زبان انگلیسی کار کردم به طوری که قادر بودم تا به 3 زبان زنده دنیا مکالمه کنم.
 
با آقای ابوترابی چگونه آشنا شدید؟
من ایشان را قبل از انقلاب هم دیده بودم و می شناختم اما زمانی که در موصل یک بودیم، پس از عملیات محرم، تعدادی اسیر آوردند که پس از ورود آنها به اردوگاه ما، دیدم آقای ابوترابی هم در میان آنهاست.
وقتی ایشان را دیدم انگار دنیا را به من داده اند. او را در آغوش گرفته و لحظاتی بوی وطن و آزادی را احساس کردم.
 
برخورد عراقی ها با آقای ابوترابی چگونه بود؟
روزی که ایشان را به اردوگاه ما آوردند، عده ای از نیروهای عراقی همراه ایشان بودند و فرمانده شان مرتب به رزمندگان توصیه می کردند که حق ندارید به آقای ابو ترابی تعرضی بکنید و بایستی مراقب او باشید.
نوع برخورد منافقانه ی آنها باعث شده بود که اسرایی که ایشان را نمی شناختند، نسبت به عملکردشان شک کرده و به ایشان بدبین باشند، اما مرور زمان و عملکرد مثبت آقای ابوترابی باعث گردید تا نظر بچه ها به ایشان تغییرکرده و از وی به عنوان رهبر و بزرگ اسرا پیروی نمایند.
-
ماجرای ازدواج و ماه عسل شما چیست؟
ما فقط 5 روز بود که ازدواج کرده بودیم که پس از مرخصی برای شرکت در عملیات رمضان به منطقه رفتم، 3 روز بود وارد منطقه شده بودم که از خانه با من تماس گرفته و گفتند که همسرم به منطقه جنوب آمده است. باورش برایم سخت بود، اما آنقدر هیجان زده بودم که نمی دانستم چه کار کنم، سر انجام با مشخصات مکانی که از اعزام ایشان توسط سپاه داده بودند به پرس و جو پرداخته و خلاصه محل حضور ایشان را که بسیج خواهران اهواز بود پیدا کرده و به دیدارشان رفتم.
همسرم با سایر خواهرانی که برای کمک رسانی و درمان مجروحین آمده بودند. من پس از دیدن ایشان مجددا به منطقه برگشته و قرار گذاشتیم که دو روز دیگر، یعنی دوشنبه مجددا به دیدار ایشان بروم که فردای آن روز به اسارت دشمنان در آمده و تا زمان آزادی او را ندیدم. در واقع حضور ما در مقطع زمانی فوق در جبهه ها، جنبه گذراندن ایام ماه عسل مان بود که به اسارت من انجامید.
 
ظاهرا یک بار شما را به دادگاه عراق برده اند، چرا؟
در روزهای اسارت مرتب از سوی نیرو های بعثی تهدید می شدیم که حق حضور بیش از سه نفر با هم در اردوگاه را نداریم و یا حق طبخ غذا و تهیه هر نوع اغذیه را نداریم و اگر کارهایی که از آنها منع شده ایم را انجام بدهیم، با اشد مجازات تنبیه می شویم و جالب است وقتی چیزی را می گفتند حتما اجرا هم می کردند.
یکی از روزها که جشنی در راه بود من و دوستانم تصمیم گرفتیم که حلوا درست کنیم. لذا پس از تهیه شکر و آرد - از نان های خشک و باقی مانده از غذاهای روز مره- و با گماردن یکی از بچه ها در جلوی پنجره اردوگاه جهت نگهبانی و اینکه اگر نیروها و نگهبان های عراقی متوجه شدند به ما خبر بدهند، کار پختن حلوا را شروع کردیم.
کم کم حلوا پخته شد و بوی آن فضای اردوگاه را برداشت. چند دقیقه ای نگذشته بود که سرباز و نگهبان عراقی متوجه کار ما شد و به داخل آسایشگاه آمد. او که ماجرا را فهمیده بود مرا که مسوول آسایشگاه بودم به همراه چند نفر دیگر چشم هایمان را بسته و از آسایشگاه خارج و به محل بازجویی که اتاقی در طبقه فوقانی اردوگاه بود منتقل ساخت.
وارد اتاق که شدم، هیچ کجا را نمی دیدم فقط ضربات شلاق بود که به بدنم وارد می شد، آن هم با سیم های تلفن صحرایی. در ادامه پس از بازجویی ها و شکنجه های مختلف ما را به دادگاهی که در استخبارات تشکیل داده بودند، فرستادند، ضمن این که به ظاهر برای ما وکیل تسخیری گرفته بودند تا با نمایش فیلم دادگاه در رسانه ها بگویند که به حقوق اسرا اهمیت می دهند، در حالی که وکیل فوق مترسکی پیش نبود.
سر انجام با رای این دادگاه فرمایشی من و یکی از رزمندگان به 15 سال زندان محکوم شدیم.
پس از صدور این رای و درج خبر آن و اعتراضات و شکایات زیادی که به صلیب سرخ شد از طرفی در همان ایام هم آقای هاشمی رفسنجانی در خطبه های نماز جمعه تهران با طرح این خبر، مسوولین عراق را تهدید کردند که اگر با اسرای ما برخورد های این چنینی بکنید، ما هم اسرای عراقی را به دادگاه فرستاده و نسبت به جرم هایی که مرتکب شده اند برایشان تصمیم می گیریم، که با انعکاس این رویداد، برخورد عراق ها هم تغییر کرد و ما را به موصل 2 انتقال دادند.
 
- معمولا در چه ایامی شما را شکنجه می کردند؟
هر گاه رزمندگان ما عملیات انجام داده و در آن عملیات موفق بودند، بخصوص عملیات هایی که عراق کشته و اسیر زیاد می داد، نیروها بعثی با وحشیگری تمام و با هر وسیله ای که در دست داشتند به جان آزادگان افتاده و به شدت آنها را مورد ضرب و شتم قرار می دادند.
 
- هماهنگی کارهای شما و مدیریت آزادگان در اردوگاه ها چگونه اعمال می شد؟
اردوگاه ما خود همانند یک کشور بود و در رده های مختلف، رزمندگانی بودند که وظایف مختلفی را به دوش داشتند، در راس همه ی آنها حاج آقای ابوترابی قرار داشتند که با رهنمودها و سخنان ارزشمند خود، مدیریت مجموعه آزادگان و رهبری آنها را بعهده داشتند و با اعمال مدیریت خود جلوی بسیاری از حوادث و اتفاقات ناگوار گرفته می شد، از طرفی رزمندگان هم همگی دستورات و رهنمودهای او را اجرا می کردند.
 
-بچه های سایر اردوگاه ها چگونه رهنمود های ایشان بهره مند می شدند؟
هر وقت که حاج آقای ابوترابی سخنرانی کرده و یا پیام و رهنمودی می دادند مطالب مهم آن به روی کاغذ های سیگارت نوشته شده و آنها را لوله کرده و داخل کپسول های قرص خالی شده قرار داده و از طریق بیمارانی که به درمانگاه اعزام می شدند و قابل اطمینان بودند، منتقل و در درمانگاه ها به بیماران سایر اردوگاه ها داده می شد و آنها هم پس از انتقال به اردوگاه خود موارد، را به اطلاع سایر رزمندگان می رساندند.
 
عراقی ها معمولا از چه نیروهایی برای ضرب و شتم شما استفاده می کردند؟
اکثرا نیروهای بعثی و غیر شیعه بودند. البته ناگفته نماند که یک روز در حالی که چشم های مرا بسته بودند برای شکنجه بردند و نیروهایی که گرد من بودن با ضربات چوب و کابل و سیم مرا شکنجه می کردند که یک لحظه چشم بندم افتاد و دیدم این نیروها 8 نفر هستند که 2 تن آنها ایرانی و با لباس سربازان عراقی هستند.
 
- آنها متوجه شدند که شما آنها را شناسایی کرده اید؟
بله و به خاطر همین هم 3 روز تمام مرا در آنجا نگهداشته و علاوه بر شکنجه های فراوان از من تعهد گرفتند که حق معرفی آن افراد را به سایر رزمندگان ندارم و اگر این کار را بکنم مرا خواهند کشت.
 
از آزادی بگویید و این که چگونه مطلع شدید که آزاد می شوید؟
در گذشته چندین بار موضوع آزادی اسرا مطرح شده بود و خبرش برایمان تکراری بود و نا مطمئن بود تا روز 23 مرداد ماه که 7 صبح و طبق معمول برخی روزها که خبری در راه بود، بلندگوهای اردوگاه روشن شده و اعلام داشتندکه صدام در خصوص جنگ ایران و عراق و دولتهای عربی و اسلامی ایران پیام مهمی دارند که به آن توجه کنید. سپس موضوع قبول قطعنامه و تبادل اسرا به به طور جدی مطرح شد.
همزمان نیروهای صلیب سرخ وارد کمپ شده و با حضور در اتاق ها اسامی بچه ها را قرائت کرده و برای آنها کارت آزادی صادر کردند.
سر انجام هم نوبت به اتاق ما رسیده و کارت های آزادی ما هم صادر شد و این باورش واقعا برایمان سخت بود چرا که اصلا امیدی به آزادی نداشتیم.
روز 5 شنبه بود که ما را از اردوگاه به آسایشگاه راه آهن منتقل کرده و پس از حرکت قطار، لباس و وسایل شخصی در اختیار ما قرار دادند و گفتند شما راهی ایران هستید.
یک شب کامل در راه بودیم تا از موصل به بغداد برسیم، از آنجا هم ما را با اتوبوس به مرز خسروی آوردند تا به ایران بیاییم.
به مرز خسروی که رسیدیم یک سرتیپ عراقی که مسوول  اسرا بود به همراه نمایندگان صلیب سرخ و استاندار بابل ایستاده بودند که رزمندگان را بدرقه کرده و یک جلد قرآن مجید نیز به آنها اهدا می کردند.
به نزدیک افسر عراقی که رسیدیم متوجه شدم این افسر همان شخصی است که در ماجرای حلوا پختن ما، افسر بازجو و رای دهنده حکم دادگاه بوده، لذا بدون توجه و خداحافظی با او به طرف استاندار بابل رفته و قرآن را گرفته و به سمت مرز خسروی حرکت کردم که افسر فوق هم که کینه ی فراوانی از من داشت، مرا شناخته و پس از فحاشی دستور داد مرا برگردانند و دوباره به اردوگاه منتقل کنند.
لذا مرا که در این لحظات انگار همه ی عالم بر سرم آوار شده است را به اتاقی در آنجا منتقل کردند، اما با وساطت نیروهای صلیب سرخ و نماینده ایران قرار شد من از ایشان معذرت خواهی کرده و برگردم که همین کار را هم کرده و علی رغم اینکه چهره ی او مملو از کینه نسبت به من بود قدم به سوی مرز خسروی و آغوش گرم ایران اسلامی برداشتم.
 
کد مطلب: 175393