روانه در چراغانی
تاریخ انتشار : چهارشنبه ۶ بهمن ۱۳۹۵ ساعت ۱۰:۴۱
به سفره نگاه کرد! کاسه بشقاب های پر از غذا و دو قابلمه ی بزرگ وسط سفره که هنوز تا نیمه پر بود از برنج، مرغ های پخته و سیب زمینی. پرسید: مگر چند نفر نیستند که این همه زیادی آمده؟! و با اشاره خفیف سرقابلمه را نشان داد محمود گفت: همه هستند برادر خرازی.
روانه در چراغانی
 
 رضا دنبالش را گرفت: شهردار قوی است حاجی!
بقیه شلوغ کردند: «مسئول تدارکات بشود خوش به حال لشکر است ... قبل از انقلاب مدیر هتل 4 ستاره بود...!
حسین رو کرد به محمود و گفت: ظاهرا دست شما خیلی برکت دارد!
محمود جواب داد: نه حاجی برکت اعداد است تعدادمان را به جای 12 نفر گفتم 21 نفر!
حسین پرسید: به همین سادگی!؟ فقط آمار جابجا دادید!؟
حالش هنوز آرام بود اما محمود برچیده شدن لبخندش را دید و صدایی که حالا اندکی میلرزید؛ گفت: و لابد غذا که اضافه می آمد لقمه می کردید برای گربه ها تا نعمت خدا حیف و حرام نشود! و اگر دسته ای دیر برسد مجبور است نان مانده بخورد و ماستی که در این گرما مثل سرکه ترش شده!
چشم در چشم محمود ایستاد و گفت: می فهمی چه کردی!؟ دروغ گفته ای و غذا گرفتی و لقمه حرام دادی به اینها که فردا باید در عملیات برای خدا بجنگند.
فریاد زد: برپا! همه بیرون! و داد زد: همه پا مرغی!! که دیگر یادتان بماند جبهه جای دروغ گفتن نیست!!

زندگی نامه شهید حسین خرازی را با عنوان " پروانه در چراغانی" نوشته مرجان فولادوند را می توانید در فایل زیر دانلود و مطالعه کنید.
 
کد مطلب: 193283
 


 
 
دولت ایثارگران
 

*حجت الاسلام و المسلمین شهیدی، نماینده ولی فقیه،...

 
 
 
 
فراخوان جشنواره «سرچشمه سرخ» منتشر شد