داخلی صفحه اصفهان خبر
 
دیدار بهاری دختران بسیجی با شهدای زنده/ درد در چشم و لبخند بر لب، حکایت بلاجویان دشت کربلایی+ تصاویر
تاریخ انتشار : يکشنبه ۶ فروردين ۱۳۹۶ ساعت ۱۶:۳۸
در زمانی که خیلی از افراد شاید مشغول تدارک سال نو هستند یا سر زدن و حضور در کنار جانبازان همان شهدای زنده را به زمان‌های خاص تعریف شده محدود می‌دانند، تعدادی از دانشجویان بعد از حضور در قدمگاه شهیدان این بار به دیدار شهیدان زنده آمده‌اند و روایت دلدادگی می‌کنند از این حضور در محضر جانبازان صحنه دفاع مقدس که سال‌های سال است درد میهمان جان‌هایشان است، اما همچنان ایستاده‌اند.
دیدار بهاری دختران بسیجی با شهدای زنده/ درد در چشم و لبخند بر لب، حکایت بلاجویان دشت کربلایی+ تصاویر
 
به گزارش ایثار اصفهان به نقل از فارس، زمان در گذر است و تاریخ هم رو به آینده دارد، تاریخی که پیشینه‌ای بزرگ را به یدک می‌کشد مثبت و منفی، زشت و زیبا، تلخ و شیرین که نیاز به مرور مجدد آن هست؛ اما گاه یادآوری ما از تاریخ گزینشی می‌شود، افراد و اتفاقات را گزینشی یاد می‌کنیم یا زمانی خاص را فقط برای مرور افراد تاریخ‌ساز اختصاص می‌دهیم.
دفاع مقدس، شهدا، شهدای زنده سه واژه عظیمی که کنار هم معنا پیدا می‌کنند و اگر یکی را تنها بنگری خود را از دیدن گوشه‌ای از تاریخ محروم کرده‌ای.
در زمانی که خیلی از افراد شاید مشغول تدارک سال نو هستند یا سر زدن و حضور در کنار جانبازان همان شهدای زنده را به زمان‌های خاص تعریف شده محدود می‌دانند، اما مادری هست که انگار به بهانه استشمام بوی فرزند جاویدالاثرش هر هفته در آسایشگاه جانبازان حضور پیدا می‌کند و دانشجویان از سفر راهیان نور برگشته‌ هم بعد از حضور در قدمگاه شهیدان این بار به دیدار شهیدان زنده آمده‌اند و روایت دلدادگی می‌کنند از این حضور در محضر جانبازان صحنه دفاع مقدس که سال‌های سال است درد میهمان جان‌هایشان است، اما همچنان ایستاده‌اند.

*روایت اول
از پس تمام شلوغی‌های شهر که بگذری به زیرزمین زیبایی می‌رسی که مأمن یک مادر است، حسینیه‌ای‌ است که شرح دلدادگی مادر می‌کند، مادری که با افتخار می‌گوید پسرم یک وجب از زمین را نگرفته است، می‌دانی چرا؟ چون پیکری ندارد و ما چگونه در پی وجبی خاک می‌دویم؟
حسینیه‌ای که به گفته شاهدان هم مأمن جوانان دیروز است و هم مأمن جوانان امروز و گوشه‌ای از این زمین خاکی که مادر شهید والامقام حاج علی قوچانی شرح می‌دهد روایت ایثار و شجاعت فرزندش را و همه جوانانی که دل در گرو انقلاب و امام داشتند و با صلابت تمام در مقابل دشمن از شرف و کیان و اعتقاد خود دفاع کردند.

مادری را دیدم که دلی دارد همچون دریا بی‌کران، مادری که پا به پای جوانان امروز می‌آمد و روایت می‌کرد از جوانان دیروز، امروز کوه استقامتی را دیدم که از هم‌قدم بودنش سنگر به سنگر با شهدا قصه‌ها داشت؛ همراه او بزرگ مردانی را دیدم که درد برایشان بی‌معنا بود.
و به گفته مادر شهید بزرگوار حاج علی قوچانی شهیدان فقط با یک آه رفتند و اینان روزی هزار آه می‌کشند، امروز از صبر مادر دیدم و از سکوت پر از فریاد شهیدان زنده.
امروز شکوه را یافتم، شکوه را امروز در دیدگان مردی یافتم که درد در اعماق چشمانش نمایان بود ولی غرورش با درد بر سر جنگ بود و از جنگ میان درد و غرور لبخند ظهور می‌یافت، ناله‌هایش را ساکت می‌کرد و بغض گلویش را فرومی‌داد تا پایداریش را مردانه برای ما روایت کند.
آری امروز بغض‌های پنهانی دیدم و زخم‌های فراوان ولی انگار به زبان زینب(س) چیزی جز زیبایی ندیدم، امروز جوانان دیروز را دیدم که به روایت یکی از خودشان در پانزده سالگی با اصرار خود به جنگ رفته بود و در همان سال‌های دفاع با صندلی چرخ‌دار رفیق شده بود، ولی هنوز بر آرمان‌هایش پایدار بود و با تمام فروتنی می‌گفت من وظیفه‌ام را انجام داده‌ام.
دیدار امروز تجلی عشق، ایمان و تجربه مردانی با درد ایستاده در راه آرمان‌ها بود که برای امروز ایران اسلامی مجسمه‌ای از ‌شکوه را ساختند و به تصویر کشیدند، شاید برای این دل‌آگاهان بلاجو تمام این دردها چیزی جز زیبایی نیست شاید زندگی را آن‌ها دریافته‌اند نه ما و حقیقتاً که ما رایت الی جمیلاً.
و چه زیباست که این حضور برای هر زنده‌دلی می‌تواند ماجرای خاصی از دلدادگی داشته باشد و به فکر فرورفتنی، دیدار از یادگاران و وارثان کربلای ایران، یادگارانی که رفتند و سختی‌ها را به جان خریدند برای راحتی امروز این مرز و بوم.
*روایت دوم
اتوبوس از راه می‌رسد و سوار می‌شویم، در طول مسیر افرادی گلدان‌های گل را تزیین می‌کنند تا هدیه‌ای ناقابل تقدیم به جانبازان شود، اتوبوس روبروی آسایشگاه شهید مطهری می‌ایستد و همه پیاده می‌شوند، رزق این بازدید هم همراهی مادر شهید قوچانی با ما بود که فضا را برای ما دوستانه‌تر می‌کرد؛ مادر شهید بزرگوار حاج علی قوچانی می‌گفت که من در این مکان‌ها بزرگ شدم و از لحظه لحظه این عزیزان خاطره دارم.
وارد محیط داخلی آسایشگاه می‌شویم، آسایشگاه شامل بخش‌های مختلف است، از کتابخانه گرفته تا سالن‌های مختلف ورزشی، یکی یکی وارد هر قسمت می‌شویم و شروع به احوالپرسی و گفت‌وگو با جانبازان می‌کنیم، جانبازانی که از این دیدار بسیار خرسند هستند و دوست دارند که برایمان صحبت کنند و بگویند از رازهای نهفته‌ای که سال‌های سال است که با آن زندگی می‌کنند.

گاهی جو سنگین می‌شود و دانشجویان از اتفاقات و صحبت‌های جانبازان متأثر می‌شوند و به گریه می‌افتند، گریه‌ای از سر شرمندگی و هزاران سؤال بی پاسخ که آیا من میراث‌دار خون و سلامتی این عزیزان بودم؟
به قول مادر شهید قوچانی آمدن به اینجا برای هر کسی راحت نیست، اگر الآن اینجا حضور دارید بدانید که دعوت شده شهدا بودید که خواستند شما گریزی به خودتان و فعالیت‌هایتان بزنید و ببینید که تا چه حد در مسیر ولایت قدم برداشتید.
بعد از هر صحبتی با جانبازان با دادن یک کوزه گل از آن‌ها خداحافظی می‌کنیم و به قسمت‌های بعدی می‌رویم.
آخر برنامه بازدید با خود فکر می‌کنم که از حضور در اینجا چه چیزی عاید من شد، بازدیدی که امیدوارم صرف یک دیدار نباشد و توانسته باشیم از صحبت‌های آن‌ها توشه راهی برای ادامه مسیر بگیریم، مسیری پرفراز و نشیب که هر کدام در پیش داریم و همین دیدارها و توسلات باعث پایدار ماندن و در راه ماندن ما می‌شود، مسیری که با ولایت بوده است و خواهد بود تا به صاحب اصلی آن برسد.
*روایت سوم
در پس تمام جلوه‌های رنگارنگ دنیا امروز خود را یافتم، امروز انسان‌هایی بردبار را آیینه تمام نمای خود قرار دادم و معایبم را با نگاه به آن‌ها دانه دانه شمردم.

از شکوهشان حقارت خویش را، از فداکاری‌شان خودپرستی خویش را، از فروتنی‌شان غرور خویش را، از مؤمن بودنشان بی‌ایمانی خویش را و از احساس وظیفه‌شان خجالت خویش را.
آری در این دیدار تک تک عیب‌هایم مرا صدا زدند گویی قبل از این دیدار آیینه‌ای تمام و کمال چون این‌ها نبود برای خودشناسی؛ آنجا که جانبازی گفت من وظیفه‌ام را انجام دادم و لبخند زد یافتم که چقدر مسؤولیت‌هایم را فراموش کرده‌ام، مسؤولیت‌هایی که کسانی با شهادت و اینان با جانبازی بر دوش من قرار دادند، آری در روز بازدید از آسایشگاه جانبازان تازه خود را یافتم.
*روایت چهارم
قبلاً به سرای سالمندان صادقیه رفته بودم و فکر می‌کردم که آسایشگاه جانبازان هم جایی مثل آنجا است، اما بعد از حضور در آسایشگاه متوجه تفاوت شدم؛ ضربه اول را وقتی خوردم که جانبازی که حقیقت دوست نام داشت، گفت که سه تا ترکش در سر من است، با شنیدن این حرف در فکر فرو رفتم و متحیر شدم؛ بعد از آن سراغ یکی دیگر در همان اتاق رفتم، او تعریف کرد که قرار بوده که عمل جراحی بشود اما شب عمل حمله به او دست داده و قطع نخاع می‌شود، شنیدن حرف‌های این جانبازان خیلی برای من سخت بود.
در ادامه بازدید به اتاق تمرینشان رفتیم و دیدم که دو جانباز با وجود سختی روی پای خود ایستاده بودند، همچنین قرآن جلویشان باز بود؛ او گفت که حجت برای شما تمام است و امام خیلی به شما امید دارند، کلاً حضور ما در آسایشگاه جانبازان صرفاً یک بازدید نبود.
این‌ها روایتی از دیدار دانشجویان دهه هفتادی جنگ ندیده با حماسه‌سازان زنده و صبور 8 سال دفاع مقدس بود، دهه هفتادی‌هایی که در فضای مقاومت نفس کشیده‌اند و مشتی نمونه خروار بود و کم نیستند جوانان نسل سوم و چهارمی که اگر نگویم بهتر حتماً همانند جوانان آغاز نهضت اسلامی و دفاع مقدس 8 ساله آماده سربازی و جانبازی هستند و چه بسا اکنون هم در مبارزه‌اند، مبارزه‌ای از جنس بصیرت و حضور و این بصیرت است که جوانان عزیز میهنم هر کدام در عرصه‌ای وارد شده و با قدرت عرض اندام می‌کنند و این انقلاب و نظام را رو به جلو می‌برند و اقتدار ایران را در عرصه‌های علمی، نظامی، امنیتی، فرهنگی و ... شاهد هستیم.
انتهای پیام/
کد مطلب: 200054
 


 
 
دولت ایثارگران
 

*حجت الاسلام و المسلمین شهیدی، نماینده ولی فقیه،...

 
 
 
 
فراخوان جشنواره «سرچشمه سرخ» منتشر شد