داخلی صفحه مرکزی خبر
 
شهید عباس نجفی
تاریخ انتشار : دوشنبه ۴ ارديبهشت ۱۳۹۶ ساعت ۱۴:۰۹
- زندگی نامه شهید سرافراز اسلام حاج عباس نجفی - مصاحبه روزنامه با خانواده و همرزمان شهید عباس نجفی
 
شهید عباس نجفی
نام پدر: محمد علی
تاریخ تولد: ١٣٤٠/١١/٠١
محل تولد: اراک
نام عملیات: نامشخص
تاریخ شهادت: ١٣٨١/٠٢/٠٤
محل دفن: اراک
محل شهادت: تهران
اقشار: شیمیایی ، ورزشکاران ، آموزش و پرورش ، فوتبال ، فرهنگی
- زندگی نامه شهید سرافراز اسلام حاج عباس نجفی - مصاحبه روزنامه با خانواده و همرزمان شهید عباس نجفی
زندگی نامه شهید سرافراز اسلام حاج عباس نجفی
قامت استوار
تو لعل بدخشان تو الماس مايي            شقايق ترين جلوه از ياس مايي
تو زيبـا به زيبا نظر مي نمودي             شهيدي و جانباز و عباس مايي
ديرزماني بود كه هراز گاهي مهماني ناخوانده، نمي دانم شايد هم خوانده، به منزل ما مي آمد. خيلي ساده و خودماني و سلام و عليكش معمولاً مختصر و مفيد بود. وقتي از راه مي رسد، شخصيت و هيمنه اش طوري بود كه همه خانواده را پاي بند خود مي ساخت و همه به نحوي احساس مي كردند كه بايد درخدمت او باشند. اما من سعي مي كردم كه فقط خودم از او پذيرايي كنم و خانواده را خيلي زحمت نمي دادم. اخلاق عجيبي داشت. كمتر مقيّد به آداب معاشرت بود، بدون اين كه اطلاعي دهد روي سر و مغز آدم آوار مي شد. گفتگوهايش هميشه توأم با نجوا و درگوشي بود گاهي هم شوخي  مي كرد و با مشت و لگد به جانت مي افتاد. نمي-دانم شايد ناشي از صميمت او بود. خلاصه از دست اين اعجوبه ديگر جاي سالم در بدنم نبود. البته خودش مي گفت كه نگاه به آدمش مي كند و با همه اينگونه رفتار خودماني ندارد. او از دوستان قديمي من بود كه در جبهه با او آشنا و هم نفس شدم. هرچند كه بالاخره ميزباني از او با آن خصوصياتي كه برشمردم، به هر صورت براي من و خانواده دردسرهايي را داشت اما ديگر به او عادت كرده بودم و هر لحظه انتظار آمدنش را مي كشيدم گاهي مجبور بودم فقط با تکه هاي يخ و آب خنک از او پذيرايي کنم. صحبت ها وشوخي ها و دردسرهايش ديگر ناخوشايند نبود، مي توانم بگويم چيزي شبيه درد تيغ جراحي، تيز و برّنده اما خوشايند و دلپذيرو شفابخش.
دريكي از واپسين روزهاي سال 1380 بود كه طبق روال گذشته مهمان من شد و نمي-دانم چگونه بود كه با آمدن و مصاحبت با او از همه چيز غافل مي شدم. حتي از ياد خودم هم مي رفتم. در آن روز قرارشد كه جهت تفرّج خاطر و اين كه هر ديدي، بازديدي هم لاجرم بايستي داشته باشد. اين بار مهمان او باشم، پذيرفتم. سفر تجربه نشده اي بود خود را آماده كردم، آخر بايد جايي مي رفتم كه تاكنون نرفته بودم . حس عجيبي داشتم . پاها و دستها و حتي مغزم از آن خودم نبود، آن ها دستورها را اجرا  نمي كردند و هرقسمتي از كشور وجودم تحت حاكميت قدرتي برتر و بالاتر از من قرار داشت. كم كم از شهر و ديار خود فاصله گرفتم. احساس خوبي داشتم هرچه دور مي شدم و اوج مي گرفتم اشياء و آدم ‍ ها كوچكتر مي-شدند، انگار سوار برهواپيما شده و به بالا مي رفتم، دست هايم در دست آن غريبة آشنا بود. ديگرهيچ دردي را احساس نمي كردم. نه در پا و نه در سرو سينه، از پله هاي آسمان بالا رفتيم و در فضاي لايتناهي رها شديم. ازشدت هيجان از خواب پريدم. زمان 2 بعدازظهر چهارم ارديبهشت را نشان مي داد. اين بار من مهمان فرشتگان شده بودم كه مرا پله پله تا ملاقات خدا از نردبان آسمان بالا مي بردند. راستي آن مهمان ناخوانده که بود؟

عباس نجفي که با قامت استوارش شهره سنگرنشينان مجنون بود. سيه چرده اي که با هيبت مردانه اش طلايه دار جوانمردي و ايثار در ميان بيداردلان طلائيه بود، در اول بهمن ماه 1340 هجري شمسي در محله راه آهن اراك ديده به جهان گشود. پدرش مرحوم محمدعلي نجفي از كارمندان راه آهن بود كه علاقه فراواني به مسجد و فرائض مذهبي داشت. عباس دوران تحصيل را در اراك گذراند و درسال 1358 ديپلم خود را دررشته الكترونيك از هنرستان شهيد باهنر اراك دريافت کرد.
درسال1359 به خدمت سربازي رفت و پس از طي دوره آموزشي تمام خدمت وظيفه را در واحد توپخانه لشكر 21 حمزه سيد الشهدا در جبهه هاي جنوب و شركت در عمليات هاي طريق القدس، فتح المبين، بيت المقدس، رمضان و محرم سپري كرد. در شهريور ماه 1362 با سِمَت مربي پرورشي به استخدام آموزش و پرورش درآمد و در امور تربيتي واحد سمعي بصري اداره کل آموزش و پرورش استان به فعاليت هاي پرورشي پرداخت. اما زنگ تفريح كلاس ها و آموزش ضمن خدمت او حضور مستمر در جبهه ها بود. اهل تعريف از خود نبود و هرگز رشادت ها و مسؤوليت هايش را به رخ نمي کشيد. اولين مجروحيت جدي اش در سال 63 در عمليات بدر بود. يکي از همرزمانش که از روزهاي اين عمليات تعريف مي کرد مي گفت: «با عبّاس جزء غواص هاي گردان ويژه کوثر ، لشگر17علي ابن ابيطالب(ع) بوديم، اين اولين باري بود که در عمليات هاي آبي خاکي، ايران براي شکستن خط اول دشمن، از رزمندگان غواص استفاده مي کرد. از آن جايي که عراق در عمليات خيبر در منطقه هور و جزاير مجنون شکست سختي خورده بود، اين بار راه تکرار را بر خطر بسته و تعداد زيادي دکل ديده باني در هور احداث کرده بود تا به منطقه مسلط باشد. دو باند هواپيما و هلي کوپتر در شمال قلعه صالح و جنوب القرنه ايجاد نموده و مسير آبراه ها را هم با سيم خاردار و بشکه هاي فوگاز حاوي ناپالم پوشانده بود. که توسط سيم هدايت آن از خط اول دشمن انجام مي گرفت. کافي بود يک فوگاز منفجر شود تا هر چه سرراهش هست بسوزاند. گذشته از اين، هزار و يک جور مانع ديگر وجود داشت. حتي ني ها را هم کوتاه کرده بود. دشمن بعد از موانع ياد شده سيل بندي را مشرف بر آب با عرض 12متر و ارتفاع 2متر احداث کرده و بر روي آن سنگرهاي متعددي تعبيه شده بود که از سه طرف چپ، راست و مقابل، داراي ديد کافي بر روي آب بود.
ساعت 11شب 19/12/1363، بعد از طي مسافتي با قايق، غواصان گردان کوثر، با رمز يا فاطمه الزهرا(س) به آب زده و پس از گذر از موانع سنگين خط اول دشمن را شکستيم. ما در حال پيشروي به سوي رود دجله و جاده بصره بغداد بوديم که عبّاس از ناحيه ي سر مجروح شده و بر اثر موج انفجار از يک بلندي پرتاب گرديد که اين امر بعدها منجر به ضايعه ي شديد   مغزي اش شد. مدتي در بيمارستان اميرالمؤمنين تهران بستري شد و با وجود شدّت جراحات، چون قدرت بدني داشت سلامتي نسبي خود را بازيافت. هر چند ترکش هاي زيادي در بدنش باقي ماند.»
حاج عباس در عملياتهاي والفجر8، كربلاي 1، كربلاي 4 و 5 ، والفجر 10، مرصاد و … شركت جست و تا پايان جنگ تحميلي همراه ساير رزمندگان بود. در طول اين ايام از   فعاليت هاي فرهنگي از قبيل فيلمبرداري و مصاحبه با رزمندگان هم غافل نبود. در عمليات كربلاي5 در تاريكي شب، با شجاعت بي نظيري به جنگ تن به تن با دشمن مي پرداخت. درهمان موقع مجدداً با اصابت تركش، از ناحيه سينه مجروح شد ولي پس از بهبودي، دوباره به جبهه شتافت و در منطقه خرمال و حلبچه براثر بمباران شيميايي توسط بعثيان دچار مصدوميت شيميايي شد.
عباس نجفي مرد جنگ و صلح بود، در دوران جنگ قدرت سازماندهي و فرماندهي و بسيج نيروها توسط ايشان بركسي پوشيده نيست.
مي گويند نيمه پنهان زندگي مردان بزرگ بعد از مرگشان روشن مي شود. اظهارنظرهاي كارشناسانه در بيشتر مسائل، رسيدگي به امور فرزندان شهدا حتي شبانگاهان و پس از خستگي روزانه آن هم بدون اطلاع خانواده و مخفيانه، ايجاد شور ونشاط در ورزشكاران خصوصاً فوتباليست ها كه رشته تخصصي خود او بود و رازداري و قدرت تحمل شدائد و سختي ها از جمله ويژگي هايي است كه دوستان و اطرافيان را به اعجاب وا مي داشت.
عبّاس عاشق آموختن بود و بعد از جنگ اين عشق افزايش يافت. در کنکور سراسري سال 70 در  رشته ي مهندسي عمران دانشگاه تهران پذيرفته شد که به علت ضايعه مغزي وتوصيه پزشکان تغيير رشته داد و در سال 71 در رشته ي تکنولوژي آموزشي در دانشگاه اراک مشغول به تحصيل شد. فعاليت هايش در دانشگاه هم ادامه داشت و مدتي دبير انجمن اسلامي وقت دانشگاه بود و با بچه هاي بسيج هم رابطه ي تنگاتنگي داشت.
در سال1374 بعد از آن که ليسانس خود را دريافت کرد، به عنوان مربي پرورشي در مجتمع آموزشي رزمندگان شهيد رحيم آنجفي، فعاليتهاي تربيتي و پرورشي رزمندگان مشغول به تحصيل را سر و سامان مي داد. بعد از آن  در سال 1375 مسؤوليت هدايت تحصيلي و مشاوره اي فرزندان شاهد را در سازمان آموزش و پرورش عهده دار گرديد.
18ترکش در بدن، مسموميت شيميايي و تشنج و سردرد، ميهمانان ناخوانده و يا   خوانده اي براي او بودند که گاه و بيگاه بدن و سر و مغز او از آنها پذيرايي مي کرد.
ميان همه ي مسؤوليت هايش معلمي چيز ديگري بود. به اين شغل عشق مي ورزيد، با وجود مسؤوليت هاي ديگر از اين پيشه ي انبيا غافل نبود. اگر فرصتي پيش مي آمد تدريس   مي کرد و اگر  نمي شد به عنوان مشاور در مدارس به حل مشکلات بچه ها مي پرداخت. با درد و رنج بيگانه نبود. معتقد بود که درد و رنج روح آدمي را جلا مي دهد.
در رابطه با مسائل فرزندان شهدا "اين کار وظيفه ي شما نيست" برايش معنا نداشت.
هر وقت يکي از فرزندان شهدا مي خواست در کنکور شرکت کند فکر مي کردي قرار است عبّاس در کنکور شرکت کند. پا به پايش شب نخوابي مي کرد، دنبال جزوه مي دويد و پي کلاس هاي آمادگي کنکور مي گشت. به مدارس شاهد پسرانه که مي رفت با بچه ها مأنوس بود و با آن ها بازي مي کرد. به طوري که براي بعضي از آنها هنوز فوتبال بازي کردن با آقا معلم، از بهترين خاطرات دوران تحصيلشان است.
اين معلم خستگي ناپذير در کنار وظايف روزمره خود هيچگاه از برگزاري و شرکت در جلسات مذهبي و معنوي از قبيل هيئت رزمندگان اسلام، جلسات قرائت قرآن، دعاي کميل و در  شب هاي ماه مبارک رمضان از دعاي ابوحمزه ثمالي غفلت نمي کرد.
هنگامي كه در روزهاي واپسين سال 1380 براي چندمين بار دچارحملات تشنجي شديدي گشت. بخشي از اندام هاي سمت چپ بدن تحرك خود را از دست دادند و زانوان قدرتمندي که سال ها در مقابل مشکلات و ناهمواري ها پيکر خسته اين مجاهد نستوه را همراهي کرده بودند. در مقابل اين درد جانكاه خم گشته و او را به بستر بيماري كشاندند. ضايعه مغزي پيشرفت كرده و غير قابل كنترل شده بود. قهرمان قصه ما تن به قضا و قدر الهي سپرده بود.
در بيمارستان به همسرش گفت: دعا نكن درد نكشم، دعا كن كه كم نياورم. به اقوام وبرادارنش گفته بود: دراين مدت آنقدر درد كشيده ام كه حد ندارد ولي نخواستم ديگران بفهمند تا كسي بر من ترحم كند.
سرانجام پس از سه روز مرگ مغزي حدود ساعت 2بعدازظهر روز چهارشنبه 4/2/81، اين عاشق دلسوخته، سردار تفنگ بدوش جبهه هاي غرب وجنوب، جانباز سرافراز و صبور دوران انتظار، معلم بسيجي و يادگار شيردل حماسه پرشور دفاع مقدس در بيمارستان مدائن تهران دعوت حق را لبيك گقته و به خيل ياران و همرزمان غيور و شهيدش پيوست و قلب ما را با غمي جانكاه و داغي ماندني پيوند زد.
از شهيد نجفي دو فرزند صادق و آزاده به يادگار مانده اند که مصمم اند پابه پاي مادر امانت سنگين پدر را که در گلزار شهداي اراک آرميده به مقصد معلوم برسانند.
 
 
کد مطلب: 202295
 


 
 
دولت ایثارگران
 

*حجت الاسلام و المسلمین شهیدی، نماینده ولی فقیه،...

 
 
 
 
فراخوان جشنواره «سرچشمه سرخ» منتشر شد