داخلی صفحه قزوین خبر
 
جانبازان «اِند» عشق‌اند!
تاریخ انتشار : دوشنبه ۱۱ ارديبهشت ۱۳۹۶ ساعت ۱۱:۵۹
کافیه عشق عباس تو سرت باشه!
 
حسن شکیب زاده*
به یه جانبازی گفتم: چطور شد که دستتو دادی، پاتو دادی، چشاتو هم دادی، بازم توی میدونی و میگی اول صف کجاست؟
گفتم: بابا امروز دیگه کی گوشش بدهکاره که شما دست و پاهاتونو برای چی دادید؟
گفتم: آخه مگه یه آدم چقدر باید رنج و سختی‌ها رو تحمل کنه و بخاطر خدا صداش در نیاد؟
گفتم: راستش کی میخوان این آدمای بی‌درد، یه کم از دردای شما رو فقط ببینند، تحملش پیشکش؟
گفتم: آمدیم با این ویلچر دربه داغون نتونستی بری توی پارک، سینما، بازار، خیابون، حتی مسجد، اون وقت چی میکنی؟
گفتم: غذا خوردن پیشکش، وقتی دستی نداری دخترتو بغل بگیری و یا حداقل دستی روی سرش بکشی؟
گفتم: اینکه میگی خدارو شکر که چشم ندارم تا خیلی چیزهارو ببینم و به گناه بیفتم، درست، اما.......؟
گفتم:...............
گفتم:.......
گفتم:...
گفت: همه‌ی اینارو گفتی، کافیه عشق عباس تو سرت باشه، بقیه حله.....!
حالا اینایی که از لحظات جان نثاری‌شان میگن، از همین قماش‌اند:
حسین آتشگر: سال 61 بود و ما به منطقه جنوب رفته بودیم، معمولا برای دریافت غذا، دسر و غیره، بچه‌ها توی صف می‌ایستادند و خیلی هم شلوغ می‌كردند، اما یكی از بچه‌ها با جسه‌ی کوچکی که داشت، خیلی مظلوم و بی سرو صدا بود و تحت هیچ شرایطی تبسم و خنده را به روی لب‌های او نمی‌دیدیم.
بچه‌ها، كم كم به رفتارهای آن جوان كه نامش محمد باقر یوسفی بود شك كرده بودند، شك به اینكه نكند او نفوذی باشد، ولی از آنجاییكه خداوند می‌خواست بنده‌ی خوبش را به دیگران بشناساند، پس از گروه بندی بچه‌ها او به گروه ما آمده و هم چادر شدیم.
بعد از چند روز، دل را زدیم به دریا و یك روز از او پرسیدم: تو چرا اینقدر كم حرف و ساكتی و قاطی بقیه‌ی بچه‌ها نمی‌شوی؟
یوسفی گفت: من منقضی 58 هستم و آخرین روزی كه داشتم نزد شما می‌آمدم یكی از دوستانم را عراقی‌ها با آرپی جی زدند و سرش متلاشی شد، من هم همانجا از خدا خواستم كه آنقدر به من عمر بدهد كه بتوانم انتقام او را بگیرم.
این موضوع گذشت تا اینكه عملیات والفجر آغاز شد. او با ما در عملیات شركت كرد كه با پیشروی كه داشتیم، دشمن را محاصره كردیم.
محمد باقر به همراه تعدادی از بچه‌ها به طرف چادرهای عراقی‌ها رفتند كه كار پاكسازی را انجام بدهند، چند دقیقه‌ای گذشت دیدیم محمد باقر دارد می‌آید و روی پایش بند نیست.
گفتم: چیه، عوض شدی؟
گفت: داخل چادرها 3 نفر از سربازان عراقی قایم شده بودند كه به محض دیدن ما، یکی از آنها آرپی جی را برداشت و قصد شلیك به ما را كرده بود كه من از او پیشی گرفته و با یك گلوله، او را از پای در آورده و خدا را شكر كردم كه توانستم تلافی شهادت همرزمم را بگیرم.
جالب است كه دقیقا در ادامه‌ی عملیات ما 5 نفر بودیم كه داشتیم منطقه را پاكسازی می‌كردیم كه خمپاره‌ای آمد و از بین ما، فقط به او اصابت كرد و به شهادت رسید.
محمد علی کریمی: امام که دستور تشکیل بسیج و حضور جوانان را در آن صادر کرد، جزو اولین‌ها بودم که ثبت نام کردم، آموزش شروع شد، یک ماهی آموزش اسلحه و آمادگی دیدیم، از آنجا ما را به پادگان امام حسین(ع) تهران فرستادند و یک هفته‌ای هم آنجا آموزش دیدیم و سپس به پادگان امام حسن(ع) منتقل شدیم.
ما 7 نفر بودیم که به سرپل ذهاب و از آنجا به گیلانغرب اعزام شدیم، 3 ماه آنجا بودیم و در اولین عملیات که در تنگه حاجیان بود شرکت کرده و این منطقه را از دست منافقان آزاد ساختیم.
بعد از سه ماه از جبهه برگشتیم، سپس از طرف کمیته شهر صنعتی و به همراه حاج احمد طاهرخانی و چند نفر دیگر به اهواز اعزام شدیم، حضور ما در منطقه همزمان با عملیات طریق القدس و با هدف آزاد سازی شهر بستان بود.
هفتم آذر ماه عملیات شروع شد، دشمن آتش زیادی روی ما ریخته بود، شروع به پیشروی کردیم، ساعت 5/8 صبح بود که درگیری شدید شد و ما در حال پیشروی بودیم که یکی از بعثی‌ها با اسلحه کلاش به سوی ما حمله‌ور شده و ما را به رگبار بست، 3 تیر به کمر من اصابت کرد، یکی از سمت چپ وارد و از سمت راست پهلویم خارج شد، یک گلوله در بیمارستان و توسط دکتر از بدنم خارج شد و گلوله‌ی سومی هنوز در بدنم میهمان است.
تیر که خوردم، بدنم لرزید و افتادم، آقای زینالو اولین نفری بود که بالای سر من آمد، اما چون دست خودش هم گلوله خورده بود نتوانست به من کمک بلند، آقای کولجی رسید، وسایلم را از بدنم جدا کرد تا سبک شوم، سپس مرا سوار به پشت یکی از 2 سربازی کرد که از عراقی‌ها به اسارت گرفته بود.
وقتی مرا حرکت دادند، انگار در رؤیا سیر می‌کردم، هیچ احساسی نداشتم و قدرت حرف زدن هم، حالت خوشی داشتم، در حال حرکت بودیم که یکی از بچه‌های قمی، از روبرو می‌آمد و وقتی سربازان عراقی را دید، آرپی جی اش را به طرف آنها گرفته و به من گفت: مگر دستور نداده‌اند که در میدان جنگ اسیر نگیرید و من هم که زبانم بند آمده بود، توی دلم فریاد می‌زدم که بابا صبر کن مرا برساند ..... که یکی از دوستان به دادم رسید و موضوع را گفت و او هم رضایت داد که ما از آن محل بگذریم.
به پشت خط که رسیدیم، مرا پشت یک وانت گذاشتند، علاوه بر من چند مجروح دیگر هم بودند، وانت حرکت کرد، هنوز چند صد متری نرفته بود که خمپاره‌ای به جلوی ماشین اصابت کرد، ماشین خاموش شد و راننده هم ماشین را گذاشت و فرار کرد، در این لحظه من بیهوش شدم، حدود 3 ساعت بعد که به هوش آمدم، همه رفته بودند و فقط من داخل وانت افتاده بودم، با هر درد سری که بود دستم را بلند کردم که راننده یکی از خودروهای گذری دید و مرا به ماشین خودش منتقل کرد.
سوار ماشین جدید که شدم مجددا از هوش رفتم، برای بار دوم که به هوش آمدم دیدم همراه با بارها چسبیده‌ام به سقف هواپیما، تشنه‌ام بود. آب خواستم، خانم پرستاری که همراه مجروحان بود یک لیوان آب به من داد و برای بار سوم بی‌هوش شدم.
اینبار که به هوش آمدم، روی تخت بیمارستان نمازی شیراز بودم، 15 روز را در بیمارستان نمازی بستری بودم که دستور انتقال من به تهران صادر شد، اما درست روزی که باید پرواز می‌کردیم، مصادف بود با شهادت امام جمعه‌ی شیراز، شهید آیت‌الله دستغیب، توسط منافقان کوردل، بنابراین پروازها لغو شد و 3 روز بعد مرا به بیمارستان امام تهران منتقل کرده و بستری شدم.
سید کمال موسی کاظمی: کلاس دهم بودم، در مدرسه‌ی ما، تبلیغات زیادی برای پیوستن دانش آموزان به ارتش می‌کردند، من و 4 نفر از دوستانم تصمیم گرفتیم به ارتش برویم، راستش همه‌اش بخاطر فقر و تنگدستی بود.
برای استخدام در ارتش، بایستی در امتحانات و آزمون‌های زیادی شرکت می‌کردیم و سرانجام هم از میان 5 نفر دوستانی که می‌خواستیم به ارتش برویم، فقط من قبول شدم و بقیه را نپذیرفتند.
جنگ که شروع شد، مدت‌ها مرا به مأموریت‌های مختلف و در شهرهای زیادی فرستادند، من به همراه خانواده‌ام، در دوران جنگ تحمیلی ساکن منجیل بودیم که ما را به منطقه فرستادند. آخرین روزهای جنگ بود، در منطقه ابوقریب مستقر بودیم و عراق هم آخرین عملیاتی بود که انجام می‌داد.
بیست و یکم تیر ماه سال 67 بود و ما هم در یکی از پاسگاه‌های مرزی، در توپخانه مشغول فعالیت بودیم که عراق منطقه را شیمیایی زد و همه جا آلوده شد، من هم شدیدا شیمیایی شده بودم، فرماندهمان، سرهنگ محمدی آمد و برای جلوگیری از تأثیرات مواد شیمایی به ما قطره داد و سپس دوش گرفته و لباسهایمان را که آلوده بود سوزاندیم.
سراسر خط را بمب‌های شیمیایی زده بودند، یکی از آمبولانس‌های سپاه برای انتقال مجروحین آمده بود، آمبولانس هم آلوده شده بود، دستور دادند که باید آمبولانس را کاملا شستشو داده و وسایل داخل آن را هم بسوزانیم تا آلودگی شیمیایی‌اش از بین برود.
قبل از آن یک بار هم در میمک و در حالی که پشت یک خودروی تویوتا نشسته بودیم شیمیایی زدند که بچه‌های زیادی به زمین افتاده و شهید شدند، صحنه‌های عجیبی بود، تمام بدن بچه‌ها تاول زده بود و اکثرا هم بخاطر نبود آب به شهادت رسیدند.
از همان روزها درمانم با مراجعه به پزشکان زیادی آغاز شد، سال 77 به دلیل شدت ضایعات شیمیایی، از طرف ارتش از کار افتاده اعلام شدم و در حال حاضر هم در اثر داروهای مصرفی به ضایعات دیابتی، فشار خون و چربی و پوکی استخوان مبتلا هستم.
در مجموع 58 ماه در جبهه‌ها حضور داشته‌ام و علی‌رغم سختی‌های زندگی که امانم را بریده است، اما همچنان شاکر خداوند بزرگ هستم.
حاج علی اکبر سلیمانی: 33سالم بود و به صورت داوطلبانه و از طریق بسیج از قزوین عازم جبهه‌ها شدم.
نزدیکی‌های عید سال 1362 بود و خیلی از بچه‌ها به مرخصی می‌رفتند، به من هم گفتند که به مرخصی بروم، ولی خودم قبول نکردم.
ششمین روز عید بود و ما در پاسگاه زید و در قسمت پدافند فعالیت می‌کردیم و آتش توپخانه‌ی دشمن هم مدام روی سر ما بود و من هم چون فرمانده دسته بودم، همه‌اش مراقبت می‌کردم که بچه‌ها در تیررس گلوله‌های دشمن قرار نگیرند.
در حال جمع کردن بچه‌ها و دور کردن از منطقه‌ای بودم که احساس می‌کردم برای آنان مشکل ایجاد شود که خمپاره‌ای به جلوی من اصابت کرد، من هم بلافاصله شیرجه رفتم درون یک گودالی که نزدیکم بود.
به خود که آمدم در دست راست، کمر و سرم احساس درد شدید می‌کردم، انگار تکه سنگ بزرگی به سرم خورده بود، در همین حال هم یکی از بچه‌های رزمنده که اهل آبیک بود فریاد می‌زد: سلیمانی مجروح شد.
دستم را گذاشتم زمین که بلند شوم، اما هنوز 20 سانتی بلند نشده بودم که با صورت به زمین خورده و دیگر توان بلند شدن نداشتم و این در حالی بود که صدای فوران خون از بدنم را می‌شنیدم.
در همین لحظه 4 نفر از بچه‌ها دست و پای مرا گرفته و از زمین بلند کردند، در حال بردن من بودند که دوباره صدای خمپاره آمد و مرا به زمین گذاشتند، قدری که گذشت آقای اسماعیل رضایی را دیدم که بالای سر من ایستاده است.
از او پرسیدم: دست من قطع شده است؟
گفت: نه.
او که گفت نه، دیگر نه چشمهایم می‌دید و نه گوشهایم می‌شنید که در همین لحظه هم از هوش رفتم و دیگر چیزی نفهمیدم.
وقتی به هوش آمدم آهسته چشمهایم را باز کردم که دیدم داخل اتاق عمل هستم و دکتر داشت از من می پرسید: بچه‌ی کجایی؟
حسین سعیدی: مرحله دوم عملیات فتح المبین بود، سال 61 ، در این عملیات قرار بود سایت‌های 4 و 5 آزاد شود، آن روزها، اهواز در تیررس دوربردهای عراقی‌ها بود. اتفاقاً شبی كه عملیات شروع شد، شب جمعه بود. ما را بردند دعای كمیل، بعد از دعا، مسیری را كه طی كردیم تا به منطقه عملیاتی برسیم، پیاده بردند تا دشمن متوجه ما نشود. آن شب از ساعت 11 تا 3 صبح فردایش پیاده روی كردیم، سپس ما را در داخل شیاری به صف كردند که فكر می‌كنم حدود 50 متری با دشمن فاصله داشتیم.
ساعت حدود 5/4 صبح بود كه عملیات آغاز شد، عملیات كه آغاز شد، دشمن امانمان نداد، توپ و خمپاره بود كه زمین و زمان را پر از دود و آتش كرده بود. صحنه‌های عجیبی بود. در این گیر و دار، فقط معنویات بود كه بر بچه‌ها حاكم بود، آن روز، عقل كاربردی نداشت و این عشق بود كه بر همه‌ی جریانات حاكم بود.
با حمله‌ی عاشقانه‌ای كه بچه‌ها كردند، 3 خاكریز دشمن را پی در پی و بدون مقاومت گرفتند، به خاكریز چهارم كه رسیدیم، كار كمی سنگین شد، مقاومت دشمنان عجیب شده بود، از طرفی هم آنها از زمین و هوا و با هر امكاناتی كه تصورش را بكنی به میدان آمده بودند، تا به خیال خود، پیروز آن مرحله از جنگ باشند.
هوا گرگ و میش بود، ساعت‌های حدود 5/6 یا 7 صبح، چشمم به گلوله آتشینی افتاد كه با سرعت به طرف من می‌آمد، بلافاصله تصمیم گرفتم دراز بكشم، قبل از اینكه تمام بدنم بر روی زمین آرام بگیرد، بخشی از آن گلوله به من اصابت كرد و به پشت افتادم روی زمین، خون بود كه توی هوا می‌پیچید و به سر و صورتم می‌ریخت، بخش‌های زیادی از بدنم داغ شده بود، یكی از رزمنده‌ها هم تركش خورده بود و كنارم دراز كشیده بود.
من جایی افتاده بودم روی زمین كه نمی‌توانستم، به درستی وضعیت خودم را ببینم، فكر می‌كردم خونی كه به هوا پاشیده، از رزمنده‌ای بوده است كه در كنارم افتاده است.
 از او ‌پرسیدم: برادر رزمنده چی شده؟
من در آن لحظه كاملاً گرم بودم و هیچی متوجه نمی‌شدم، او هم كه می‌دانست چه اتفاقی افتاده، از دلش نمی‌آمد كه به صورت مستقیم به من بگوید.
گفت: خودت نگاه كن و دستش را زیر سرم گذاشت و بلند كرد تا خودم ببینم.
 كمی که سرم را بلند کردم، مسیر نگاهم را اول انداختم به بدن او، ولی وقتی مسیر خون را پی گرفتم، رسیدم به پای راست خودم، دیدم پای راستم، تقریبا از زانو به پایین نیست، خواستم پایم را تكانی بدهم كه تكه‌ی گمشده‌اش را ببینم، احساس كردم پایم كاملاً بی‌حس است و انگار اصلاً جزو بدنم نیست.
دوست رزمنده‌ام پرسید: چی شده؟
گفتم: پایم نیست، اما چرا اصلاً درد ندارم؟
آن روز این صحنه را که دیدم، حدود 20 تا 25 دقیقه اصلاً دردی احساس نمی‌كردم، اما بعد از آن كم كم احساس كردم دارم بینایی‌ام را هم از دست می‌دهم، میدان جنگ دور سرم می‌گشت و همه چیز در حال محو شدن بود.
در همین حال و روز بودم كه علی‌اكبر خمسه از راه رسید، بالای سرم نشست، سرم را روی دامانش گذاشت، شروع كرد به پاك كردن صورتم و بوسه زدن بر آن.
گفت: مرا می‌شناسی.
گفتم: راستش، درست نمی‌توانم ببینم.
گفت: ناراحت نباش.
من دیگر نمی‌دانستم جوابش را بدهم، ولی او در حالی كه اشك‌هایش به سر و صورتم می‌‌ریخت، ‌شنیدم كه می‌گفت: راضی باش به رضای خدا، حضرت ابوالفضل(ع) هم، پاهایش را در راه اسلام و امام حسین(ع) داد و هیچوقت هم نگران نبود، داداشم خوش به سعادتت، ایكاش این محبت در حق من می‌شد، خدا تو را دوست دارد كه مثل سقای كربلای حسینش، بی‌پا شده‌ای.
رضا كاظم مسگرها: در عملیات‌های كربلای 4، والفجر8 و كربلای 5 حضور داشتم، در آخرین عملیات، در یكی از خاكریزها، رزمندگان زنجانی مستقر بودند و به ما ماموریت دادند كه خاكریز اول را اشغال كنیم، نزدیكی‌های خاكریز بودیم، آن طرف خاكریز 2 دستگاه خودروی نظامی عراقی‌ها در حال خالی كردن و استقرار سربازانش برای مقابله با ما بود.
آنها را كه دیدیم به صورت درازكش شروع كردیم به تیراندازی، اما انگار فهمیده بودند كه ما قرار است حمله كنیم، لذا شلیك از سوی آنها شروع شد كه در جریان آن، 3 تیر به پاهایم اصابت كرد، نزدیكی های غروب بود، بچه های ما به طرفشان حمله کرده و آنها را فراری دادند، در همین اثنا هوا ابری و گرد و خاك عجیبی بلند شد كه هیچ چیز قابل رویت نبود، بچه ها كه عقب برگشتند، راه را گم كرده و امكان حمل مرا نداشتند، گفتند: همین جا بمان تا ما برویم راه را پیدا كنیم و به دنبال تو بیاییم.
كمی که گذشت دیدم بچه ها برنگشتند، نگران شدم، خودم راه افتادم، در همین هنگام، عراقی ها كه محل ما را شناسایی كرده بودند، با شلیك خمپاره و اصابت ترکش آن، عصب پایم را قطع كردند و خونریزی شدیدی داشتم، در همین حال بی هوش شده و هیچ چیز نفهمیدم، صبح نزدیك آفتاب به هوش آمدم. با تیمم نمازم را خواندم كه بچه ها مرا دیده و آمدند و بردنم.
عین اله خنجری: نخستین بار اواخر سال 64 بود كه در جبهه ی غرب و با ورود به گروه ضربت، جنگ را تجربه كردم و دومین مرتبه به جبهه های جنوب اعزام شدم كه همزمان بود با عملیات كربلای 5، ما در گردان حضرت رسول (ص) بودیم و شهید الهیاری فرمانده گردان، 5 روز از عملیات گذشته بود و نیروها قصد بصره را داشتند، عملیات، عملیات سنگینی بود، تثبیت خط اول دشمن هنوز كامل نشده بود و دشمن هم با وارد كردن بولدزرها و تانكهای زیادی در اطراف ما، مقاومت می كرد.
نزدیكی های شب بود كه خمپاره ای در اطراف ما به زمین خورد و تركش های آن به من اصابت كرد كه احساس كردم موج گرفتگی است، لذا مرا به همراه چند رزمنده ی دیگر بلافاصله به بیمارستان صحرایی منتقل كردند، در بیمارستان كه به هوش آمدم، با معاینات مختلف متوجه قطع نخاع كاملم شده، سپس مرا به بیمارستان اهواز و ازآنجا به بیمارستان شریعتی اصفهان و سپس به بیمارستان مداین تهران منتقل كردند، 5 ماه بعد به بیمارستان ترفه منتقل شدم و دوران آمادگی برخورد و كنار آمدن با مشكل جسمانی ام را سپری می كردم كه دورانی به مراتب سخت تر از جنگ و حضور در جبهه ها بود.
آن روز ها و علی رغم همه ی سختی ها و دشواری های آن گذشت، از طرفی كنار آمدن خانواده و تحمل دشواری های من نیز برای آنها سخت بود، اما همه ی سختی ها و نگرانی ها، كمتر از یك سال طول كشید كه با فراهم شدن زمینه ی ازدواجم، با توكل به خدا شرایط تازه ای ایجاد شد تا نگاهی تازه و پر امید به آینده داشته باشم.
جلال الدین بهرامی: ما را فرستادند كرخه، همان جایی كه رزمندگان لشكر 16 زرهی قزوین، افتخار ها آفریدند،‌ داوطلبانی كه خودشان درخواست كرده و در كرخه حضورداشتند 11 نفر بودند، گروهان جانبازان الله را تشكیل دادیم و در منطقه ای مستقر شدیم كه روی پل كرخه قرار گرفته و به میزان 2 كیلومتری هم پشت سرمان مین گذاری شده بود و در مقابل ماهم، گارد ریاست جمهوری عراق مستقر بود، در بین سربازان عراقی، یك سربازی بود كه مرتب با نشانه گرفتن های خود، از محل خاصی بچه های ما را مورد اصابت قرار داده و زخمی می كرد، به طوری كه آسایش كاملا از ما سلب شده بود.
آخرین مرتبه كه تیر او در گلوی یكی از رزمندگان نشست و حسن سعیدی را به شهادت رساند، تصمیم گرفتیم او را از پای در آوریم، 6 نفر شدیم 2 نفر به عنوان پشتیبان عمل كرده و چهار نفر هم به جلو رفتیم، بر روی خارها و سینه خیز، در وسط راه 2 تن دیگر از دوستانمان توقف كردند تا با سر و صدای كمتری، من و دوستم به جلو رفته و کار را تمام کنیم.
قرار شد دوستم «زحمتكش» از سمت راست حركت كند و من هم از سمت چپ، او چند متری بیشتر به جلو نرفته بود كه صدای انفجار مین همراه با فریاد هایش  بلند شد، سریع خودم را به او رساندم كه آرام باشد و سر و صدا نكند كه سربازان عراقی متوجه حضور ما نشوند.
همزمان هم از نیروهای پشت سر درخواست كردم كه به جلو بیایند تا او را كه مجروح و غرق در خون بود به پشت خط منتقل كنند، عراقی ها در نزدیكی های ما بودند، صدای انفجار مین را هم شنیده بودند، اما برایشان عادی بود و هنوز متوجه حضور ما نشده بودند، ما تا حدود 20 متری عراقی ها جلو رفته بودیم و آنها را كاملا می دیدیم.
تازه داشت سپیده می زد، زحمتكش غرق خون بود، دستم را جلوی دهانش گذاشتم كه صدای ناله و فریادش بلند نشود، عراق ها هم بی هدف مرتب شلیك می كردند، دیدم بچه ها نیامدند و دیر شد، ترسیدم، عراقی ها متوجه شده باشند و بخواهند ما را از پای درآورند، یك لحظه تصمیم گرفتم بلند شده و دوستم را خودم به كول گرفته و به پشت جبهه منتقل كنم، پایم را به جلو گذاشتم كه بلند شوم، به هوا پرتاب شدم، مین زیر پایم منفجر شده و وقتی به زمین خوردم، احساس كردم چشمانم می سوزد و پوتین و پایم نیست.
خون تمام بدن و لباسهایم را گرفته بود و وقتی دوستان آمدند و ما را بردند هیچ نفهمیدم.
* این گزارش در سال 1387 تهیه شده است.
کد مطلب: 202809
 


 
 
دولت ایثارگران
 

*حجت الاسلام و المسلمین شهیدی، نماینده ولی فقیه،...

 
 
 
 
فراخوان جشنواره «سرچشمه سرخ» منتشر شد