داخلی صفحه قزوین خبر
 
جانباز بسیجی، علی نبیئی:
اگرداخل قطار، عروس و داماد پناهم نداده بودند؟
تاریخ انتشار : يکشنبه ۵ آذر ۱۳۹۶ ساعت ۱۰:۴۱
اولین بار برای رفتن به جبهه، از خانه فرار کردیم، اما.....
 
حسن شکیب‌زاده: بسیج همانطور که تعاریف مختلف دارد، آدمهای مختلفی هم دارد. آدم‌هایی که از بدو خلقت تاکنون نقش‌های گوناگونی را اجرا کرده و بزرگترین و موثرترین نقش را هم در دوران دفاع مقدس داشتند. دفاعی که آغازش با حضور نیروهای بسیجی و پایانش نیز با حماسه آفرینی‌های نیروهای بسیج شکل گرفت.
علی نبیئی از جمله بسیجیان بی‌ادعای سرزمین ماست که از نوجوانی و به شیوه‌ای که خود می‌گوید به صحنه‌های دفاع مقدس ورود پیدا کرد و همچنان پس از گذشت سه دهه و کسب مدارج علمی عالی همچنان در کسوت یک بسیجی در صحنه‌ها حضور دارد.
ماجرای اولین اعزامش به جبهه‌ها را سال‌ها پیش برایم گفته بود. روزی که برای تهیه‌ی پایان نامه‌ی دکترایش از هندوستان آمده بود و اتفاقی او را در گلزار شهدا دیدم تا خاطراتش در خصوص سردار شهید، علی قزوینی را جویا شوم. با هم بخوانیم:
***********************
 قبل از پیروزی انقلاب اسلامی، پدرم مغازه کوچکی در بازار داشت و من هم خیلی وقتها به مغازه می‌رفتم تا کمک پدر باشم، از آنجایی که مغازه پدر در جوار مسجدالنبی(ص) بود و این مسجد هم کانون اجتماعات و تظاهرات مردم علیه رژیم ستم‌شاهی، من هم از همان دوران کودکی و نوجوانی با مقوله‌ی انقلاب و اعتراضات مردم نسبت به عملکرد رژیم پهلوی آشنایی داشتم.
با پیروزی انقلاب اسلامی و استقرار فعالیت‌های انقلابی مردم در مساجد و تشکیل پایگاه‌های بسیج، در سال 58 در پایگاه مهدیه مشغول شده و طی ایام بعد از آن با آموزش‌های مختلف، بویژه در زمینه‌ی آموزش‌های نظامی با اسلحه و شلیک و غیره آشنا شدم.
جنگ که آغاز شد، 11 یا 12 سالم بود و اول راهنمایی را می‌خواندم و شدیداً در پی آن بودم که یه جورایی از شهر جدا شده و به مناطق جنگی بروم.
آن روزها هم سن کمی داشتم و هم جثه‌ی کوچکی، در جریان عملیات بستان بود که با سه نفر از دوستان تصمیم گرفتیم فرار کرده و به جبهه برویم، فرار از آن جهت که هم جرأت مطرح کردن موضوع با پدر و مادر و گرفتن اجازه از آنها را نداشتیم و هم اینکه جثه کوچکی داشتیم و مسوولین اعزام، به هیچ وجه راضی به اعزام ما نبودند.
در جریان نهایی شدن فرارمان بودیم که یکی از بچه‌ها درجا زد و از آمدن با ما منصرف شد، لذا ما شدیم سه نفر و آماده فرار.
آن روزها 140 تومان پول زیادی بود که من داشتم، آن 2 نفر دیگر هم هر کدام چند تومانی داشتند، ابتدا با چه مکافاتی با اتوبوس به تهران و از آنجا به راه‌آهن رفتیم. مکانی که اکثر اعزام‌ها از آن طریق انجام می‌شد.
قصد تهیه بلیط را داشتیم که با مشکل بزرگی مواجه شدیم، آن هم اینکه به هیچ وجه بلیط به بچه‌ها نمی‌فروختند، چرا که آن روزها فرار بچه‌های هم سن و سال من به جبهه‌ها زیاد بود و مسوولین نمی‌خواستند که این گونه افراد و بدون رضایت بزرگترها و مسوولین جنگ به جبهه بروند.
فکری به ذهنم رسید، یک آقایی افغانی در راه آهن بود که او هم قصد سفر به جنوب کشور را داشته، سه نفری رفتیم سراغ او و با گریه و زاری از عبدالله خواهش کردیم که برای ما بلیط بخرد و سرانجام هم او که حسابی دلش برای ما سوخته بود قبول کرد و برایمان بلیط گرفت.
حالا بلیط را گرفته، اما بررسی‌ها نشان می‌دهد که حتی اگر بلیط هم داشته باشیم چون کوچولو و کم سن و سالیم، مأمورین راه آهن اجازه ورود به قطار را نمی‌دهند، کمی که پرس‌وجو کردیم، گفتند اگر از طریق ایستگاه‌های بین راه اقدام کنید راحت‌تر سوارتان خواهند کرد، لذا 3 نفری حرکت کرده و کیلومترها پیاده رفتیم تا به یک ایستگاه بین راهی رسیدیم، اما وقتی پرسیدیم. گفتند قطار در این ایستگاه توقف ندارد. و ما در حالی که از پیاده روی طولانی کاملاً خسته و بیحال شده بودیم مسیر را دوباره برگشته و به راه آهن تهران آمدیم.
آن دو نفر دوستان من که کمی قد و سن‌شان از من بیشتر بودند به طرق مختلف سوار قطار شدند، اما من که قد و قواره کوتاه و کم سن و سالی داشتم، به هیچ وجه اجازه ورود به قطار را نمی‌دادند، با همه‌ی این احوال تصمیم خود را گرفته و به سمت قطار حرکت کردم.
یکی از مأموران که نزدیک ورود قطار ایستاده بود، دستهایش را افقی باز کرد تا مانع رفتن من‌شود، اما تا بگوید- کجا؟ من از زیر دستهایش فرار کرده و خود را به درون قطار رساندم.
هم خوشحال بودم که بالاخره وارد قطار شدم، هم نگران و مضطرب از اینکه مأمورین قطار پیدایم کرده و مجدداً مرا پیاده به خانه برگردانند، لذا در حالی که سر تا پایم از عرق خیس شده بود و نگرانی و اضطراب امانم را بریده بود، وارد یکی از کوپه‌ها شدم که زن و مرد داخل آن معلوم بود که تازه عروس و دامادند، وقتی وضعیت مرا دیدند، جویای احوال شدند و من هم که کاملاً نگران بودم موضوع را خلاصه‌وار گفته و از آنها خواستم تا مرا قایم کرده به طوری که مأمورین دسترسی به من نداشته باشند.
آنها هم که آدم‌های دلسوز و خوبی بودند قبول کردند و من رفتم در طبقه‌ی بالای کوپه جایی که وسایل و ساکها را قرار می‌دهند و پشت ساکها مخفی شدم.
حال عجیبی داشتم، صدای قلبم را کاملاً می‌شنیدم که تالاپ تالاپ صدا می‌کرد و احساس می‌کردم اگر مأمورین به کوپه بیایند از صدای قلبم مرا پیدا خواهند کرد.
چند دقیقه‌ای گذشت، قطار که حرکت کرد کمی آرام شدم، اما همچنان استرس داشتم که اگر مأمور کنترل مسافران به کوپه بیاید و اگر آن زن و مرد مرا لو بدهند و ده‌ها اگر و مگر دیگر، من چه کُنم؟
در همین فکر و خیال‌ها بودم که در کوپه باز شد و مأموران کنترل بلیط وارد شدند، همه‌ی تلاشم این بود که در لحظات حضور آنها حتی نفس هم نکشم که نکند صدای نفسم آن‌ها را متوجه من بکند، لذا چند لحظه‌ای را کاملاً بی‌سروصدا تحمل کردم و مأمورین هم پس از پانچ بلیط آن زن و مرد، از کوپه خارج شدند.
با خروج آنها از کوپه، انگار من دوباره متولد شده‌ام، نفس راحتی کشیدیم و پس از اطمینان از خروج آنها، ساعت 11 شب بود که از مخفیگاه خارج شده و به پایین آمدم.
راستش به جهت اینکه آن زن و مرد تازه عروس و داماد بودند و احتمالاً هم سفر ماه عسلی داشتند، اصلاً دلم نمی‌خواست مزاحم آنها باشم و علی‌رغم اصرار آنها مبنی بر ماندنم در کوپه، از کوپه خارج شده و پس از ملحق شدن به دو دوست دیگرم، مرتب از واگنی به واگن دیگر رفته و قایم موشک بازی می‌کردیم تا مأمورین‌ متوجه ما نشوند و سرانجام هم در داخل اتاقکی که بین دو واگن قرار دارد و محل اتصال دو واگن است قایم شده و علی رغم سروصدای وحشتناک آن و سردی هوا که در فصل پاییز هم بود، با اضطراب و نگرانی زیادی شب را را طی کردیم.
قطار که در اهواز توقف کرد. نفس راحتی کشیده و از قطار پیاده شدیم، تا آن روز هر سه‌ی ما، فقط مسیر خانه تا مدرسه را می‌دانستیم و بیشتر از آن را نه، در حالی که حالا آمده‌ایم به شهری که فرسنگ‌ها از خانه و زندگی‌مان فاصله دارد، از ایستگاه راه آهن که خارج شدیم پرسان پرسان به سمت محل اعزام نیروها به جبهه‌ها حرکت کردیم، به گفته اهالی بایستی به گُلف می‌رفتیم، محلی که مقر بچه‌های اعزامی بود و از آنجا به خطوط مرزی و مناطق جنگی اعزام می‌شدند.
در مکانی که نشانی گُلف را گرفتیم خودروی وانتی که حامل جعبه‌های شیرینی بود و به گُلف می‌رفت از راه رسید و ما هم سوار وانت شدیم تا از طریق آن هم زودتر و هم مطمئن‌تر به مقصد برسیم.
به پادگان گلف که رسیدیم، نگهبان محل که ما را دید و از قصدمان باخبر شد حسابی ناامیدمان کرده و ضمن جلوگیری از ورودمان به پادگان، گفت بایستی عضو باشید و کارت شناسایی داشته باشید، در غیر اینصورت اصلاً امکان اعزام شما از این مقر وجود ندارد.
حسابی خسته بودیم و شاکی، کلی خواهش و تمنا کردیم سرانجام و نگهبان مقر گُلف که تشنگی و گرسنگی ما را دید، مقداری لوبیا پلوی اهوازی به ما داد تا گرسنگی‌مان برطرف شود و سپس راهنمایی کرد که به زینبیه اهواز برویم تا شاید از آنجا ما را اعزام کُنند.
نشانی و مسیر را که پرسیدیم، ماندیم چگونه برویم، نزدیک شب بود، تمام پولهایمان هم خرج تهیه‌ی بلیط و کرایه‌ی ماشین‌هایی که سوار شدیم، شده بود، تصمیم گرفتم کاپشنم را بفروشم، کاپشنی که خیلی دوستش داشتم، دورو بود و خارجی و بخاطر اینکه توانسته بودم هزار جلد مجله پیام انقلاب را طی یک روز برای پایگاه مهدیه بفروشم، به من جایزه داده بودند.
سر ایستگاه ایستاده بودیم و کاپشن هم روی دستم که شاید کسی پیدا شود و آن را بخرد تا پولی برای رفتن به زینبیه اهواز داشته باشیم که یک خودروی خاک و گلی شده که انگار از خطوط مقدم جبهه آمده است جلوی پایمان ترمز کرد، ما هم ماجرا را برایش گفتیم و با خواهش و تمنا ما را سوار کرد.
زینبیه اهواز غوغایی بود، نیروهای زیادی با اسلحه و مهمات در رفت‌وآمد بودند که به آنها فداییان امام می‌گفتند و از نیروهای شهید چمران بودند.
مسوول آنجا را پیدا کردیم و درخواست حضورمان در جبهه را مطرح کردیم، به قد و قواره‌ی ما نگاه کردند و اطلاعات شناسنامه‌ای گرفتند و قرار شد ما را به جبهه‌ها اعزام کُنند.
ظاهراً داشت خوش به حالمان می‌شد، از نگرانی نجات پیدا کرده، نفس راحتی کشیدیم و شب را آنجا با خیال راحت خوردیم و خوابیدیم تا فردا.
فردای آن روز یک اتوبوس از بچه‌های هنرستان شهید چمران که به جبهه‌ها آمده بودند به زینبیه آمدند، آنها ظاهراً برای بازدید از جبهه‌ها آمده بودند. ما را که دیدند گفتند اینها دارند به جبهه می‌روند، شما هم بیایید و با این اتوبوس اعزام شوید. این را که گفتند انگار همه‌ی دنیا را به ما داده‌اند و همه چیز تمام شده و به آرزوی‌مان رسیده‌ایم.
ما هم سوار شدیم و اتوبوس هم حرکت کرد. آن روزها عملیات بستان تازه تمام شده بود و منطقه عملیاتی هوای دیگری داشت، با اتوبوس و گروهی که از قزوین آمده بود سرتاسر جبهه را بازدید کرده و در جریان عملیات بستان هم قرار گرفتیم اما غافل از اینکه مسوولین زینبیه ما را به بچه‌های قزوینی سپرده بودند که به هنگام بازگشت حتماً ما را هم به قزوین ببرند که همینگونه هم شد.
به قزوین هم که رسیدیم متوجه شدیم، پس از غیبت ما سه نفر در شهر، خانواده‌ها زمین و زمان را گشته بودند تا ما را پیدا کنند. و سرانجام هم آن دوست نفر چهارم‌مان که نتوانسته بود همراه ما بیاید، موضوع را به خانواده‌مان گفته و نگرانی و اضطراب آنها را چند برابر کرده بود.
آن روز ما بالاخره به قزوین بازگشتیم در حالی که شیرینی بازدید در جبهه‌ها و تماشای وضعیت جبهه‌ها هنوز در کاممان مزمزه مي‌شد.
مدتی گذشت و در جریان عملیات بیت المقدس بود که ما را به صورت نیروهای واقعی اعزام و به پادگان امام حسن(ع) اهواز فرستادند. در آنجا همه آماده و منتظر بودیم تا به جبهه اعزام شویم، اما هیچ گروهی حاضر به اعزام و بردن ما، بویژه من که سن و سال کمی هم داشتم نبود، در همین حین در بین نیروهای گردانی که در حال اعزام بود، چشمم به یکی از بستگان افتاد و از طریق ایشان و با پارتی بازی خلاصه همراه گردان حسن‌پور اعزام شدیم.
در ادامه مجموعه‌ی بچه‌های هم سن و سال‌های مرا که زیاد هم بودیم، داخل یک گروهان جمع کردند که به نام گروهان علی بن الحسن(ع) نامگذاری شده بود. بچه‌های این گروهان همه زیر 14،15 سال بودند، فرماندهان گردان‌ها در حال نیروگیری بودند که فرمانده لشگر، برادر مهدی زین‌الدین به فرماندهان گردانها گفته بود بروند و هر کدام چند نیرو از گروهان ما را همراه خود کنند. در همین بین، سردار حسن‌پور به گروهان ما آمد و من و شهید طباطبایی را برد و تحویل شهید سید مصطفی حاج سیدجوادی داد و اینگونه شد که ما به عنوان نیروی اعزام مجدد و به صوری جدی وارد جنگ شدیم تا پایان دفاع مقدس.
کد مطلب: 227198
 


 
 
سوم خرداد و واقعیت‌های ناگفته نبرد ما
 

• حجت الاسلام و المسلمین سید محمد علی شهیدی محلاتی؛...