به مناسبت یادواره شهدای عملیات بدر و خیبر و سرداران شهید آذربایجان شرقی و سردار شهید مهدی باکری در تبریز
شهید علی تجلایی
تاریخ انتشار : يکشنبه ۳ دی ۱۳۹۶ ساعت ۱۳:۴۵
زندگینامه سردار سرلشكر پاسدار شهيد علی تجلائی
 
زندگینامه سردار سرلشكر پاسدار شهيد علی تجلائی

در سال 1338 از مادری به نام حوریه انتظار فرج، در شهرستان تبریز به دنیا آمد. وی پس از سپری کردن دوران دبستان، راهی دبیرستان تربیت تبریز شد و دیپلم خود را در رشته ریاضی گرفت. تجلایی در همین دوران توسط ساواک احضار شد چراکه از امضاء ورقه عضویت حزب رستاخیز امتناع ورزیده بود. با آغاز حرکت مردم علیه رژیم پهلوی در سال 1357، تجلایی نیز فعالیت خود را شروع کرد. او در تمامی تظاهرات و اجتماعات مردمی علیه رژیم پهلوی حضور فعال داشت و به چاپ و پخش اعلامیه‌ها مشغول بود.

 پس از پیروزی انقلاب اسلامی، تجلایی در سال 1358، به عضویت سپاه پاسداران درآمد و یک دوره آموزشی نظامی پانزده‌روزه را زیر نظر سعید گلاب‌بخش - معروف به "محسن چریک" - در سعدآباد گذراند.

 تجلایی که در امر آموزش فنون رزمی مهارت زیادی کسب کرده بود پس از مدتی در پادگان سیدالشهدا به‌عنوان مربی آموزشی مشغول به کار شد. او در آموزش نظامی بسیار جدی و سخت‌گیر بود و می‌گفت: من در عمر خود، پانزده روز آموزش‌دیده‌ام و فردی به نام محسن چریک به من آموزش داده و گام از گام که برداشته‌ام، تیری زیر پایم کاشته است. اکنون می‌خواهم با پانزده روز آموزش، شما را به جنگ ضدانقلاب در کردستان، پاوه و گنبد آماده کنم و اگر در اثر ضعف آموزشی یک قطره از خون شما بریزد، من مسئولم و فردای قیامت باید جوابگو باشم.

 سختگیری وی در آموزش به حدی بود که در میان نیروها به "علی رگبار" معروف بود. نقل است که روزی حاج‌مقصود تجلایی - پدر علی - در میان داوطلبان آموزش نظامی بود و هر بار که چشمان علی به پدر که در خار و خاشاک سینه‌خیز می‌رفت، تلاقی می‌کرد، بدنش سست می‌شد و بغض گلویش را می‌فشرد.

 علی تجلایی به کارش عشق می‌ورزید. وقتی به منطقه جنگی می‌رفت، شرایط را به‌دقت می‌سنجید و برحسب نیاز و نوع منطقه عملیاتی آموزش‌های لازم را ارائه می‌کرد و طرح‌های نو در امر آموزش تدوین می‌کرد. او می‌گفت:

 قصد دارم طی پانزده روز آموزش، نیرویی تربیت کنم که نه‌تنها جسارت روبرو شدن با خطرهای بزرگ را داشته باشد بلکه بتواند در میدان رزم با لشکر مجهز و دوره‌دیده دشمن حرف اول را بزند.

 علی تجلایی پس از مدتی به کردستان اعزام شد و به مبارزه با ضدانقلاب منطقه پرداخت. بعدازآن مأموریت یافت به‌اتفاق چند تن راهی افغانستان شود تا علیه نیروهای متجاوز شوروی، مردم مسلمان آن کشور را یاری کند.

او برای ورود به افغانستان که مرزهایش تحت کنترل شدید ارتش سرخ بود از شناسنامه افغانی استفاده کرد. در پاکستان، تجلایی برای تأسیس مرکز آموزش فرماندهی برای مجاهدین افغانی حفاظت از نماینده امام در افغانستان و حمل وجه نقد برای مجاهدین، برنامه دقیقی تهیه کرد.

در افغانستان حدود سیصد نفر از مجاهدین افغانی که اغلب سطح علمی بالایی داشتند زیر نظر تجلایی آموزش دیدند. به ابتکار او در چندین نقطه افغانستان راهپیمایی‌هایی علیه آمریکا ترتیب داده شد. او اغلب اوقات به مناطق پدافندی مجاهدین می‌رفت و چگونگی گسترش خط پدافندی، آرایش سلاح و نیرو و حدود آتش را برای آن‌ها تشریح می‌کرد.

تجلایی و یارانش چهار ماه تمام به آموزش فرماندهان افغانی پرداختند و عاقبت به ایران بازگشتند چراکه جنگ ایران و عراق آغازشده بود. تجلایی بلافاصله پس از ورود به ایران راهی جبهه‌های جنوب شد و در نبردهای دهلاویه شرکت جست و پس‌ازآن در حماسه سوسنگرد حضور فعالی داشت. در همین زمان، مرتضی یاغچیان و یارانش سه شبانه‌روز در بستان با سلاح سبک در مقابل نیروهای زرهی عراق مقاومت کردند.

با نزدیک‌ترشدن نیروهای دشمن قرار شد شهر را تخلیه کنند تا هواپیماهای خودی شهر را بمباران کنند. چنین اتفاقی رخ نداد و شهر بستان به دست نیروهای عراقی افتاد. رزمندگان پس از درگیری با تانک‌های عراقی و منهدم کردن عده‌ای از آن‌ها پیاده به‌سوی سوسنگرد عقب‌نشینی کردند و عازم دهلاویه (یکی از روستاهای نزدیک سوسنگرد) شدند تا در آنجا خط پدافندی ایجاد کنند تا دشمن نتواند از پل عبور کند. با ورود علی تجلایی و یارانش، نیروهای رزمنده جانی دوباره گرفتند.

 تجلایی ابتدا به ارزیابی موقعیت دشمن و نیروهای خودی پرداخت و طرح‌های خود را ارائه کرد. ابتدا تصمیم این بود که دشمن پیشروی کند و رزمندگان دفاع کنند اما علی تجلایی طرح دیگری داشت. بر طبق نظر او رزمندگان می‌بایست نظم و سازمان دشمن را بر هم زنند. همان شب با فرماندهی تجلایی اولین شبیخون به دشمن انجام شد و این کار تا چند شب ادامه یافت.

عراقی‌ها با تمام ادوات سنگین خود دهلاویه را زیر آتش گرفتند. تجلایی در فکر عقب‌نشینی نبود و می‌خواست تاآخرین‌نفس بجنگد. عملیات عراقی‌ها به دهلاویه در تاریخ 23 آبان 1359 آغاز شد. در طی این عملیات، دشمن تا نزدیکی پادگان حمیدیه پیش رفت و دهلاویه را در محاصره کامل قرارداد. در سوسنگرد هیچ نیروی کمکی وجود نداشت. هدف اصلی دشمن تصرف سوسنگرد بود. تجلایی پس از بررسی مجدد منطقه بر آن شد تا نیروها را به عقب برگرداند و به دستور او نیروها به سوسنگرد عقب‌نشینی کردند.

توپ‌های عراقی آتش سنگین را روی شهر می‌ریختند. مرتضی یاغچیان به‌شدت زخمی شده بود بااین‌حال او رزمندگان را به مقاومت تا پای جان دعوت می‌کرد و از آن‌ها خواست اسلحه‌ای برایش فراهم کنند تا در لحظه ورود عراقی‌ها به شهر با تن زخمی دفاع کند. و تجلایی درصدد بود تا در اولین فرصت زخمی‌ها را از سوسنگرد خارج کند.

سرانجام تمامی مجروحان با قایق به آن‌سوی کرخه منتقل شدند. از حمیدیه فرمان رسید شهر را تخلیه کنند.

از 1800 نیروی مسلحی که تجلایی سازمان‌دهی کرده بود حدود 150 نفر باقی‌مانده بودند. تجلایی به آن‌ها گفت: «هر کس می‌خواهد سوسنگرد را ترک کند همچون شب عاشورا می‌تواند از تاریکی استفاده کند و از طریق رودخانه و جاده خاکی به اهواز برود.» دشمن هرلحظه پیشروی می‌کرد و از بی‌سیم اعلام عقب‌نشینی می‌شد.

نیروهای عراقی تا کنار کرخه رسیده بودند که تجلایی در عرض رودخانه طنابی کشید تا نیروها از رودخانه عبور کنند. فقط چند تن باقی‌مانده بودند. تجلایی برای شناسایی مسیر رودخانه از بقیه جدا شد و در کنار رودخانه به تکاوران عراقی برخورد. آن‌ها می‌خواستند او را زنده دستگیر کنند و برای گرفتن اطلاعات به آن‌طرف کرخه ببرند.

وی به‌سوی آن‌ها شلیک می‌کرد و یک نفر را کشت و بقیه فراری شدند. در این زمان تجلایی و نیروهایش تصمیم می‌گیرند در سوسنگرد بمانند و به شهادت برسند. او با خونسردی و اطمینان به ساماندهی نیروها پرداخت.

به دستور او نیروهایی که در اطراف شهر پراکنده بودند، جمع شدند و در گروه‌های نه‌نفری در مناطق مختلف شهر مستقر شدند. تجلایی برای نیروهایی که سی‌وپنج نفر بیش نبودند، صحبت کرد و به آن‌ها گفت: «آیا حاضرید امشب را بخریم؟ بیایید بهشت را برای خود بخریم.»

رزمندگان ازلحاظ آب در مضیقه بودند و به ناچار از آب‌های کثیف گودال‌ها استفاده می‌کردند و تانک‌های عراقی از سمت بستان و حمیدیه به‌طرف شهر در حال پیشروی بودند. از هر طرف باران خمپاره می‌بارید. تجلایی دستور داد تا نیروها به حوالی دروازه اهواز بروند چراکه دشمن وارد شهر شده بود. دریکی از کوچه‌ها با نیروهای عراقی درگیر شدند. پس از رهایی از این درگیری نیروهایی باقیمانده از یکدیگر حلالیت طلبیدند.

عراق با چهار تیپ زرهی و پیاده وارد شهر شده بود درحالی‌که تعداد رزمندگان مدافع شهر به دویست نفر نمی‌رسید. در این حین، تجلایی از ناحیه کتف زخمی شد، ولی با بستن یک‌تکه پارچه سفیدروی زخم به فعالیت خود ادامه داد و عملاً فرماندهی عملیات شهر سوسنگرد را به عهده داشت. با ادامه درگیری موشک‌های آرپی‌جی و مهمات رزمندگان تمام شد، به‌طوری‌که رزمندگان روی زمین در جستجوی فشنگ بودند.

تجلایی گفت: «شهر در آتش می‌سوخت... صدای ناله زخمی‌ها از مسجد و خانه‌ها در شهر می‌پیچید.» تانک‌های عراقی بسیار نزدیک شده بودند. تجلایی سه‌راهی و کوکتل درست می‌کرد. مقداری مهمات در ساختمان‌های سازمانی وجود داشت و رسیدن به آنجا با توجه به آتش دشمن امری غیرممکن می‌نمود.

تجلایی، تویوتایی را که لاستیک نداشت و بسیار آهسته حرکت می‌کرد، سوار شد و به وسط چهارراه رفت. سیل رگبار موشک‌ها به‌طرفش سرازیر شد. نیروهای عراقی به داخل خانه‌های سازمانی نفوذ کرده بودند.

وی پس از رسیدن به آنجا چهل دقیقه یک‌تنه با آن‌ها جنگید و مهمات را برداشت و به‌سوی رزمندگان بازگشت. هم‌رزمانش می‌گویند: با چشم خود عنایت و لطف خدا را دیدیم. گویی حایلی نفوذناپذیر از هر طرف ماشین را حفاظت می‌کرد.

 تجلایی وقتی از ماشین خارج شد، غرق در خون بود. گلوله کالیبر 75 به رانش خورده بود. وی را به مسجد انتقال دادند و گلوله را از رانش بیرون آوردند. تجلایی با زخمی که در بدن داشت دوباره به راه افتاد. تلفن سالمی پیدا کرد.

به تبریز زنگ زد و با آیت‌الله سید اسدالله مدنی صحبت کرد و از کوتاهی فرمانده کل قوای وقت (بنی‌صدر) و تنهایی نیروها سخن گفت. آیت‌الله مدنی که پشت تلفن می‌گریست بلافاصله خود را به امام (ره) رساند و به دنبال آن فرمان داد سوسنگرد هر چه سریع‌تر باید آزاد شود و نیروهایی که در آنجا هستند از محاصره خارج شوند.

تیپ ارتش به دستور بنی‌صدر وارد عمل نمی‌شد. نیروهای رزمنده درحالی‌که بسیار خسته بودند و در شرایط سختی به سر می‌بردند شش روز تمام مقاومت کردند به‌گونه‌ای که عراقی‌ها را به‌شدت خسته و عصبانی کرده بودند.

از نیروهای حاضر تنها سی نفر باقی‌مانده بود. در 26 آبان 1359 توان رزمی رزمندگان به پایان رسید تا اینکه نیروهای سپاه وارد عملیات شدند و به همراه هوانیروز و توپخانه ارتش به نیروهای عراقی یورش بردند. نیروهای خسته همپای نیروهای تازه‌نفس شهر را از عراقی‌ها پاک‌سازی کردند.

بدین ترتیب سوسنگرد آزاد شد. زخم های تجلایی عفونت کرد و او را به تهران اعزام کردند. وی‌ در عملیات محور دهلاویه فرمانده و در عملیات سوسنگرد معاون عملیات سپاه بود.

 تجلایی در سال 1360 با خانم نصیبه عبدالعلی‌زاده ازدواج کرد اما تحول در زندگی هم نتوانست او را از حضور در جبهه دور سازد. همسر تجلایی می‌گوید: به دستور فرمانده سپاه استان، او را جهت رسیدگی به امور آموزش نیروها از جبهه بازگردانیده بودند، اما علی که طعم حضور در جبهه را چشیده بود، حاضر به ماندن در شهر نبود به همین خاطر از نظر روحی معذب بود.

 "یک روزی می‌گریست... گریه‌اش از آن گریه‌های آسمانی بود و به‌شدت می‌لرزید و آرام نمی‌گرفت و گفت: «خواب دیدم در خیابانی که مقر سپاه است با ماشین می‌روم ولی برگ مأموریت ندارم. در این حین دیدم، حضرت سوار بر اسب سفید آمدند و شال سبز بر کمربسته بودند. به من اشاره کردند تا از ماشین پیاده شوم. حضرت برگ کاغذی به دستم دادند و فرمودند: "این برگ مأموریت شماست، می‌توانید بروید."» تا صبح نماز خواند و دعا کرد و صبح به سپاه رفت.

 وی به‌عنوان فرمانده پادگان شهید آیت‌الله قاضی طباطبایی و شهید آیت‌الله مدنی (نیروهای اعزامی آذربایجان) به جبهه اعزام شد. ابتدا در جبهه‌های نبرد پیرانشهر مسئول عملیات بود. پس‌ازآن در عملیات فتح‌المبین در فروردین 1361 با سمت فرماندهی گردان‌های آیت‌الله مدنی و آیت‌الله قاضی طباطبایی شرکت جست.

تجلایی پیش از عملیات با نیروها بسیار صحبت می‌کرد و از تشکیل محافل دعا و توسل غافل نمی‌شد. وی مدام نگران این بود که مبادا پیش از عملیات، نیروها بمباران شوند. لذا به‌شدت مسئله استتار را برای همه رزمندگان توجیه می‌کرد.

گردان تجلایی در عملیات فتح‌المبین در ارتفاعات میش‌داغ موضع رفت تا هنگام درگیری دیگر گردان‌ها، نیروهای احتیاط دشمن را در هم بکوبند. این طرح توسط تجلایی ریخته شده بود. نیروهای دشمن با دیدن گردان تجلایی آتش سنگین را به روی آن ریخت. بااین‌حال دشمن نیروهای تازه‌نفس خود را به منطقه اعزام کرد.

تجلایی تصمیم گرفت برای ایجاد رعب و به هم ریختن سازمان نیروهای دشمن یک سری کارهای ایذایی انجام دهد و برای این منظور با دودسته نیروها به خاک‌ریز عراقی‌ها زد. این کار تجلایی در آن روزها بسیار بااهمیت بود. دریکی از این عملیات‌های ایذایی، تجلایی مورد اصابت گلوله قرار گرفت و از ناحیه پا مجروح شد.

ولی باآنکه زخمش کاری بود تا اتمام مدت مأموریت گردان در منطقه ماند. تجلایی و یارانش پس از بازگشت به تبریز مورد استقبال مردم قرار گرفتند. او مدتی بعد دوباره عازم جبهه شد و در عملیات بیت‌المقدس با سمت جانشین تیپ عاشورا شرکت جست. در طی این عملیات علی تجلایی خاک‌ریزی طراحی کرد که به هنگام یورش دشمن مانع از پیشروی آن می‌شد.

پس از عملیات بیت‌المقدس، عملیات رمضان آغاز شد. تیپ عاشورا مأموریت خود را به شایستگی در منطقه پاسگاه زید به انجام رساند. بعدازآن در تیرماه 1361 مأموریت یافت که در اجرای مرحله‌ای دیگر از این عملیات در شلمچه وارد عمل شود.

تجلایی به همراه برادر کوچک‌ترش - مهدی - در بهمن 1361 در عملیات والفجر مقدماتی شرکت داشت و مهدی در منطقه عملیاتی در میدان مین به شهادت رسید. علی بر آن بود که پیکر برادر را برگرداند، همان‌طوری که اجساد بسیاری از شهدا را برگردانده بود.

پس از شهادت برادر، به اصغر قصاب عبدالهی گفت: این چه سرّی است که برادران کوچک‌تر، برادران بزرگ خود را اصلاً در شهادت مراعات نمی‌کنند، سبقت می‌گیرند و زودتر از برادران بزرگشان به مقصد می‌رسند.

 و این در حالی بود که اصغر قصاب عبداللهی نیز از پیش‌دستی برادر کوچک‌ترش - مرتضی - گله‌مند بود. علی برای آوردن جنازه برادر که در منطقه دشمن افتاده بود، شبانه راهی شد. وقتی‌که با زحمات و خطرات زیاد جنازه شهید را آورد متوجه شد نامش مهدی است و بسیار به برادرش مهدی شبیه است اما خود او نیست. بااین‌حال خوشحال شد و گفت: «او را که آوردم انگار برادر خودم مهدی را آوردم.»

 علی تجلایی در سال 1362 به سمت معاونت آموزش‌های تخصصی سپاه منصوب می‌گردد و در تنظیم و تدوین دستاوردهای عملیات‌ها کوشش بسیار می‌کرد.

سردار غلامعلی رشید - معاون اطلاعات و عملیات ستاد کل نیروهای مسلح - می‌گوید: علی تجلایی اگرچه خیلی جوان بود ولی هر چه را که یاد گرفته بود و آموزش‌دیده بود مثل یک نظامی مسن و کارکشته و باتجربه به کار می‌بست. با آن سن کم، تخصص، فهم و مباحث او در طرح‌ریزی عملیات‌ها انسان را به شگفت وامی‌داشت. جلسه‌ای در دزفول بود که فرماندهان و سرداران قرارگاه‌ها و لشکرها در آن حضور داشتند. آقای هاشمی رفسنجانی به‌عنوان مسئول و فرمانده عالی جنگ و سردار رضایی هم حضور داشتند. درباره عملیاتی بحث بود. همه حرف زدند و هر کس گوشه‌ای از عملیات را تفسیر کرد ولی وقتی نوبت به علی تجلایی رسید بعد از دو دقیقه که حرف زد همه چشم‌ها متوجه ایشان شد و به‌قدری جامع عملیات را تشریح کرد که همه احسنت و آفرین گفتند. تجزیه‌وتحلیل تجلایی در آن جلسه منجر به یک تصمیم ملی شد و در آن جلسه بود که ارزش نهفته ایشان برای ما آشکار شد. سردار رضایی و سردار صفوی و سایر فرماندهان لشکرها بسیار خوشحال شدند و در آنجا بود که همه به ارزش تجلایی پی بردند.
 در سال 1362 در عملیات والفجر 2 شرکت کرد و بعدازآن به تهران اعزام گردید تا دوره دافوس را بگذراند. در همین زمان دخترش حنانه به دنیا آمد. باوجود کار بسیار و تحصیل و مباحث فشرده، همه وظایف خانه را خود انجام می‌داد. تیمسار صفاری می‌گوید:
 خداوند دختری به او عنایت کرده بود. برای نماز صبح که بلند می‌شدیم، می‌دیدیم لباس‌هایش را می‌شوید. کهنه‌های نوزاد را می‌شست و نمی‌گذاشت همسرش با وضع نقاهت بشوید. اغلب اوقات مدت خواب او را محاسبه می‌کردیم و می‌دیدیم بیشتر از دو یا دو و نیم ساعت نمی‌خوابد.
 تیمسار امیربیگی‌کرامت درباره چگونگی تحصیل وی می‌گوید:
 در دوره دافوس دانشجوی نمونه بود. در مسائل، بسیار تیز بود و خیلی سریع مطالب را می‌گرفت. در منطقه هر چه دیده بود در دانشکده مطرح می‌کرد و مدیریت خیلی خوبی داشت.
 در عملیات خیبر نیز شرکت کرد. پس‌ازآن مسئولیت طرح قرارگاه خاتم‌الانبیاء (ص) به وی واگذار شد. همسرش می‌گوید:
 به او گفتم محال است شما را بگذارند به جلو بروید. گفت: «این بار با اجازه بسیجی‌ها به عملیات می‌روم.» گفتم: حالا چرا لباس‌های سوسنگرد را با خود می‌برید؟ با لحن خاصی گفت: «می‌خواهم حالا که پیش خدا می‌روم بگویم، خدایا این‌ها جای گلوله است. بالاخره ما هم در جبهه بوده‌ایم.»
 علی تجلایی، صبحدم روز 29 بهمن 1363 عازم جبهه شد و قبل از حرکت همسرش را به حضرت زهرا (س) قسم داد و حلالیت طلبید و گفت:
 مرا حلال کنید، من پدر خوبی برای بچه‌ها و همسر خوبی برای شما نبوده‌ام. حالا پیش خدا می‌روم... مطمئنم که دیگر برنمی‌گردم.
 همیشه می‌گفت: «خدا کند جنازه من به دست شما نرسد.» گفتم: چرا؟ گفت:
 برادران، بسیار به من لطف دارند و می‌دانم که وقتی به مزار شهیدان می‌آیند اول به سراغ من خواهند آمد اما قهرمانان واقعی جنگ، شهیدان بسیجی‌اند. دوست ندارم حتی به‌اندازه یک وجب از این خاک مقدس را اشغال کنم. تازه اگر جنازه‌ام به دستتان رسید یک‌تکه سنگ جهت شناسایی خودتان روی مزارم بگذارید و بس.
 در این مرحله از اعزام، تجلایی به سمت جانشین قرارگاه ظفر منصوب شد. قبل از عملیات بدر به یکی از هم‌رزمانش گفت که دیگر نمی‌خواهد پشت بی‌سیم بنشیند و می‌خواهد همچون یک بسیجی گمنام در عملیات شرکت کند. او همچون یک بسیجی گمنام همراه سایر بسیجیان راهی خط مقدم شد. تصور می‌کردند وی به خاطر مسائل امنیتی با شکل و شمایل یک بسیجی ساده برای ارزیابی کیفیت نیروها یا به خاطر یک سری مسائل محرمانه در خط مقدم حضور یافته است غافل از اینکه او آمده بود تا مثل یک بسیجی در عملیات شرکت کند.
 تجلایی سوار بر پشت کمپرسی با گروهان 3 گردان امام حسین (ع) با فرماندهی گروهان شهید خلیلی نوبری، عازم هورالعظیم شد. در جنگ از خود رشادت‌های بسیار نشان داد به‌گونه‌ای که آن‌هایی که او رانمی شناختند نام و نشانش را از هم می‌پرسیدند و آن‌هایی که می‌شناختند از جرئت و جسارتش به شگفت آمده بودند. از قرارگاه خاتم‌الانبیاء (ص) گروهی را فرستاده بودند تا هر طور شده او را پیداکرده و برگردانند اما او را نیافتند.
 نیروهای اصغر قصاب عبداللهی فرمانده گردان امام حسین از لشکر عاشورا تصمیم داشتند اتوبان بصره - العماره را تصرف نمایند. تجلایی با آن‌ها به راه افتاد. اصغر قصاب برای بچه‌ها صحبت کرد و پس از او علی تجلایی به سخن آمد:
 امشب مثل شب‌های گذشته نیست. امشب، شب عاشورا را به یاد بیاورید که حسین چگونه بود و یارانش چگونه بودند... امشب من هم با شما خواهم رفت و پیشاپیش ستون حرکت خواهم کرد.
 اصغر قصاب تلاش بسیار کرد تا او را بازگرداند، اما او رضایت نداد. همه با آب دجله وضو ساختند و از دجله گذشتند. اتوبان از دور نمایان شد. عده‌ای از رزمندگان و پیشایش همه علی تجلایی به خاک‌ریز دشمن زدند و از آن گذشتند و به آن‌سوی اتوبان رفتند. یکی از نیروهای گردان امام حسین می‌گوید نیروهای دشمن در کانال مستقر بودند. با فرمان تجلایی رزمندگان به‌جای پنهان شدن به‌سوی آن‌ها یورش بردند و همه را از پا درآوردند. تجلایی بی‌امان می‌جنگید و پیشاپیش همه بود. گردان سیدالشهدا قرار بود از طرف روستای القرنه پیشروی کند، اما خبری از آن‌ها نبود. عده‌ای به‌سوی روستا روان شدند اما بازنگشتند و عده‌ای دیگر اعزام شدند که از آن‌ها هم خبری نشد. اصغر قصاب و علی تجلایی تصمیم گرفتند به‌طرف روستا حرکت کنند. تانک‌های دشمن از اتوبان می‌آمدند و نیروهای رزمنده عملاً در محاصره دشمن قرارگرفته بودند. به‌طرف روستای القرنه حرکت کردیم. خاک‌ریزی بلند در نزدیکی روستا بود، در پشت آن پنهان شدیم و مدتی بعد درگیری آغاز شد. روستا پر از نیروهای عراقی بود که در پشت‌بام‌ها مستقر بوده و بر همه‌جا مسلط بودند. نیروهای عمل‌کننده تمام شد. اصغر قصاب در شیب خاک‌ریز تیری به دهانش اصابت کرده و از پشت سرش درآمده و به شهادت رسید. تجلایی بسیار ناراحت بود اما با اطمینان کار می‌کرد. بی‌سیم‌چی گردان سیدالشهدا از راه رسید و گفت: «گردان نتوانست از روستا عبور کند و فقط من رد شدم.» صدای تانک‌های دشمن از طرف اتوبان هرلحظه شنیده می‌شد. تعداد نفرات خودی تنها شش نفر بودند و با خاک‌ریز بعدی حدود پانزده متر فاصله داشتند. تجلایی به‌سوی خاک‌ریز بعدی رفت. او لحظه‌ای بلند شد تا اطراف را نگاه کند که ناگهان تیری به قلبش اصابت کرد. خیلی آرام و آهسته دراز کشید بی‌آنکه دردی از جراحت بر رخسارش هویدا باشد. با دست اشاره کرد که آن اشارت را درنیافتیم. تجلایی پیش از حرکت به همه گفته بود: «با قمقمه‌های خالی حرکت کنید چون ما به دیدار کسی می‌رویم که تشنه‌لب شهید شده است.» آرام چشمانش را بست و صورتش گلگون شد.
 علی تجلایی در 25 اسفند 1363 در شرق دجله در طی عملیات بدر به شهادت رسید و جنازه او در منطقه شرق دجله باقی ماند. در سال 1373 جنازه مهدی تجلایی کشف و به زادگاهش انتقال یافت اما جنازه علی تجلایی تاکنون مفقوداست.
 از علی تجلایی وصیت‌نامه‌ای به یادگار مانده که در آن آمده است:
 ای امام، ای رهبر امت، و ای پدر روحانی که بابیان خود نفوس طاغوتی ما را تزکیه نمودی، بدان، تا آخرین قطره خونی که در بدن دارم و تا آخرین دم حیاتم، مقلد و مأموم تو هستم. به خدا سوگند، یک‌لحظه از این عهد و پیمانی که با تو بسته‌ام، نظرم درنخواهد گشت و آخرین قطره خونی که از بدنم بیرون ریزد، نقش "خمینی رهبر" خواهد بست. زیرا که من این وفاداری را از مکتب کربلا از پرچم‌دار اباعبدالله (ع) آموخته‌ام و عینیت این وفاداری را از سیدمان و مولایم شهید آیت‌الله بهشتی آموخته‌ام...
 پدر و مادر عزیزم که غم و اندوه شهادت برادرم مهدی از دل شما بیرون نرفته، مبادا از شهادت من و برادرم متأثر شوید و هر چه گریه می‌کنید، گریه بر مصیبت‌های سرور شهیدان و اهل‌بیت او بکنید...
 خوشحال باشید که در سایه برنامه‌های تربیتی اسلام، توانستید فرزندانی را در خط ولایت و امامت بپرورانید... نه‌تنها برای مهدی و من و دیگر شهیدان گریه نکنید، بلکه گور و مزار ما را هم جستجو مکنید. به این بی اندیشید که ما برای چه شهید شدیم و چه راهی را برای رسیدن به مقصود و معبود خود برگزیدیم... دعا کنید که خداوند متعال از گناهانم درگذرد.
 همسرم! می‌دانم پس از من بایستی مشکلات زیادی را در تربیت و بزرگ کردن فرزندان بدون پدر متحمل گردی... بشارت بزرگی است برای شما که خداوند رحمان - اگر توفیق شهادت نصیب این بنده گناهکار بنماید - آن‌چنان‌که وعده فرموده، سرپرست اصلی شما خواهد بود که این نعمت و رحمت، شامل کمتر خانواده‌ای می‌شود... شکرانه این نعمت، صبر و استقامت در برابر مشکلات و عبودیت کامل به درگاه خداوند متعال هست. به جامعه نشان بده که چگونه می‌توان در عمل، پیرو حضرت فاطمه زهرا (س) و دخترش زینب (س) بود و هم مادری خوب بود و هم پیام‌رسانی آتشین که پیامش تاریخ بشریت را تکان دهد.
 دخترم... می‌دانم که حالا کوچکی و مرا به یاد نمی‌آوری ولیکن دخترم، وقتی‌که بزرگ شوی حتماً جویای حال پدرت و علت شهادت پدرت خواهی بود. بدان که پدرت یک پاسدار بود و تو نیز باید پاسدار خون پدرت باشی.
 دخترم! می‌دانم یتیمانه زندگی کردن و بزرگ شدن در جامعه مشکل است ولیکن بدان که حسین و حسن و زینب یتیم بودند. حتی پیامبر اسلام نیز یتیم بزرگ شد. دخترم! هر وقت دلت گرفت، زیارت عاشورا را بخوان و مصیبت‌های سرور شهیدان تاریخ، حسین (ع) را بنگر و اندیشه کن... امیدوارم که در آینده وارث شایسته‌ای برای پدرت باشی. پروردگارا مرا و فرزندانم را بر پادارنده نماز قرار ده و دعایم را بپذیر.
 برادران پاسدارم ... امیدوارم با بزرگواری خودتان این بنده ذلیل خدا را عفو و حلال کنید... سفارشی چند از مولایمان علی (ع) برای شما دارم، باشد که راهنمای شما باشد در امر پاسداری‌تان.
 - در همه حال پرهیزگار باشید و خدا را ناظر بر اعمال خود بدانید
 - یاور ستمدیدگان و مستمندان جامعه و یاور تمامی مستضعفین باشید. مبادا یتیمان و فرزندان شهدا را فراموش کنید...
 - در راه تحقق اهداف این انقلاب آزادی‌بخش از جان و مال خود دریغ نکنید.
 - سلسله‌مراتب و اطاعت از مسئولان را با توجه به اصل ولایت رعایت کنید.
 - در هر زمان و هر مکان، با دست و زبان و عمل، امربه‌معروف و نهی از منکر کنید...
 برادران مسئول! که به‌طور مستمر در جهت پیشبرد اهداف انقلاب، شبانه‌روز فعالیت می‌کنید، عدالت در کارهایتان و تصمیم‌گیری‌هایتان به‌عنوان یک مرز ایمان داشته باشید... اگر این مرز شکسته شود و پای انسان به آن‌طرف مرز برسد، دیگر حد و قانونی را برای خود نمی‌شناسد... عدالت را فدای مصلحت نکنید. پرحوصله باشید و در برآوردن حاجات و نیازهای آن‌ها (زیردستان) بکوشید. در قلب خود، مهربانی و لطف به مردم را بیدار کنید... طوری رفتار نکنید که از شما کراهت داشته باشند... موفقیت شما در جهاد درونی و جهاد آزادی‌بخش از خداوند متعال خواهانم. رفتن به جبهه‌ها و دفاع از کیان اسلام و قرآن، برای مردان خدا تکلیف و امتحان بزرگی محسوب می‌شود. زیرا جبهه آزمایشگاه مردان خداست... برای این آزمایش، بایستی از تمام وابستگی مادی و غیر خدا گسست و عاشقانه به‌سوی خدا شتافت...
 از بدو انقلاب، رسیدن به لقاءالله و ریخته شدن خونم در پای درخت اسلام برایم اصل بوده و هست. جبهه آسان‌ترین و نزدیک‌ترین صراط برای رسیدن به این اهداف است. همه‌وقتی فهمیده‌اند که می‌خواهم به‌عنوان تک‌تیرانداز در عملیات شرکت کنم، مرا نصیحت می‌کنند و مشکلات زندگی و فرزندانم را به من گوشزد می‌کنند و سعی می‌کنند، تجربه‌ام و مسئولیتم را برایم بزرگ جلوه بدهند و القا کنند که برای سپاه و انقلاب و جنگ لازم‌تر هستم. ولی، همه باید بدانند که حرف من چیز دیگری و هدفم، هدف والایی است. زیرا توفیق شرکت در مدرسه عشق و بسیج باارزش و نتیجه‌بخش خواهد بود، زیرا ارزش‌هایی که از شرکت در جنگ، به دور از مسئولیت‌های دنیوی برای یک فرد رزمنده ساده نصیب می‌شود، خارج از بحث و فکر و عقل بشر خاکی است و بدانید که جبهه برای مردان خدا خیلی زیباست، زیرا هر چه در آن بینی، نور خداست و صحبت شهادت و ایثار. حرف، حرف شهادت. و آنچه بینی چهره مردان مصمم و جوانان معصوم که با تمام وجودشان برای انجام تکلیف الهی، دررفتن به خط مقدم، سعی می‌کنند بر یکدیگر پیشی گیرند. حال، قضاوت کنید که انسان چگونه می‌تواند مصاحبت و برادری چنین انسان‌هایی را نادیده بگیرد؟
 و اما نهایت سخنم، طلب رحمت از خداوند متعال برای شما، خانواده‌ام، همسرم و پدر و مادرم است و درخواست حلالی این بنده گناهکار...از تمام رزمندگان، بخصوص برادران لشکر عاشورا و سپاه منطقه پنج و قرارگاه خاتم‌الانبیاء (ص) می‌خواهم که مرا حلال کنند، زیرا دیگر برایم قلباً الهام شده که این بار - اگر خداوند رحمان و رحیم بخواهد - به فیض شهادت نائل خواهم آمد. لذا دیگر منتظر من نباشید چون من به دیدار معشوق خود و... دیدار سرور آزادگان اباعبدالله‌الحسین (ع) و شهدای کربلای حسینی ایران شتافته‌ام...
 والسلام علیکم و رحمةالله و برکاته
 علی تجلایی
 
کد مطلب: 230228