داخلی صفحه لرستان خبر
 
گذری بر زندگی شیرزن لرستانی حاضر در مناطق عملیاتی:
صبر زینب(س)، بهترین الگوی پرستاران
تاریخ انتشار : چهارشنبه ۴ بهمن ۱۳۹۶ ساعت ۰۷:۵۶
صبر زینب(س)، بهترین الگوی پرستاران
 
به گزارش ایثار لرستان" به نقل از خبرگزاری فارس، چهره‌اش را ندیده بودم و تلفنی با او قرار مصاحبه را گذاشتم، محل قرارمان همایش ادیان و مذاهبی بود که در سازمان تبلیغات لرستان از صبح شروع شده بود و تا شب نیز ادامه داشت.
با خودم گفتم خانمی با این سن و سال خوب حوصله‌ای دارد تمام‌وقت روی صندلی بنشیند و به سخنرانی گوش دهد، راستش فضای مجازی سر ما جوان‌ها را به گونه‌ای گرم کرده که کمتر در همایش‌ها می‌نشینیم و از فضای واقعی لذت می‌بریم.
خانمی سرزنده جلویم ایستاد، پرسید با شما قرار گفت‌وگو دارم؟؟ من اما با دیدن سر زندگی‌اش کمی از افکار چندی قبل خود خجالت‌کشیدم، پرسیدم خانم دانه‌ای؟؟ با خوش رویی جواب داد بله دخترم و این آغاز هم‌صحبتی با خانمی بود که بر دردهای بسیاری از رزمندگان انقلاب و دفاع مقدس مرهم نهاده و سنگ صبور خیلی از خانواده‌ها بوده است.
صغری دانه‌ای هستم فرزند محمدرضا، اول اسفند سال 1332 در بن بست فرهنگ( چهارراه فرهنگ فعلی) خرم‌آباد در خانواده‌ای مذهبی و سنتی به دنیا آمدم.
پدرم شغل‌اش آزاد بود و مادرم خانه‌دار و من در جمع صمیمی پنج خواهر و یک برادری به دنیا آمده بودم که دو خواهر پیشین من به خانه بخت رفته ‌بودند.
روزهای کودکی بیشتر با بازی با خواهرانم گذشت تا اینکه راهی مدرسه شدم، روزهای دوست داشتنی من و کتاب مثل برق و باد گذشت تا اینکه سیکل‌ام را گرفتم.
پدر موافق ادامه تحصیل نبود و مدام می‌گفت دختر تا کلاس ششم درس بخواند کافی است و بقیه‌اش اضافی، اما من دوری از کتاب را تاب نمی‌آوردم و از طرف دیگر دوست نداشتم مقابل پدر بایستم و حرف روی حرف‌اش بزنم.
با مادر صحبت کردم و قرار شد او با پدرم حرف بزند و تا زمان راضی شدن پدر، من در خانه خواهرانم به درس‌خواندن ادامه بدهم و البته همین‌طور نیز شد.
چند ماهی گذشت و با واسطه مادرم به خانه خودمان برگشتم، نگاه‌های پدر ابتدا سرسنگین بود اما وقتی شور و اشتیاق مرا برای درس‌خواندن می‌دید لبخندی از رضایت بر لبانش می‌نشست.
درس‌ام را ادامه دادم تا سال چهارم طبیعی( تجربی فعلی)، در آزمون بهیاری سال 1351 شرکت کردم و صغری دانه‌ای نفر اول لیست قبولی‌های آن سال شد.
دوره بهیاری را در مرکز بهیاری شیر و خورشید( هلال‌احمر فعلی) گذراندم و پس از طی مرحله دو ساله آموزشی به استخدام مرکز درآمدم.
همزمان با کار کردن درس را ادامه دادم و تا ششم طبیعی پیش‌رفته و مدرک دیپلم دوره پرستاری را کسب کردم، مدتی گذشت و برای انجام تعهد کاری‌ام در بیمارستان هزار تخت‌خوابی (شهدای عشایر) مشغول به کار شدم.
خاطرم هست که اولین حقوقی که گرفتم حدود 900 تومن بود و بعدا تا 3 هزار تومان رسید و من طی این مدت توانستم خانه‌ای را قسطی برای خانواده‌ام خریداری کنم.
زمزمه‌هایی از انقلاب به گوش می‌خورد و من کنجکاوانه رد صداها را دنبال می‌کردم، برای همین شیفت‌های شب را برمی‌داشتم تا صبح بتوانم در فاطمیه حضور پیدا کرده و از از کلاس‌های دینی و تبلیغی استفاده کامل را ببرم.
خفقان به بیمارستان کشیده شده بود و برخی‌ها منتظر بودند کسی دست از پا خطا کند و آمارش را به ساواک بدهند، نمازم را در خفا می‌خواندم و به بهانه بیماری پوستی لباس‌های آستین‌دار می‌پوشیدم و مقنعه که سرمی‌کردم به تصور امی‌بودن نگاهشان را از من می‌گرفتند.
با اینکه تعهد دو ساله‌ام تمام شده بود اما به حقوق بیمارستان برای پرداخت اقساط خانه نیاز داشتم  و برای همین به کار کردن ادامه دادم تا اینکه در سال 1356 اقساط خانه صدمتری تمام شد.
با وجود اینکه خانه خیلی مجهز نبود و برای زندگی کردن جای کار داشت، اما جان‌پناه خوبی برای نیروهای انقلابی بود، درب خانه را در روزهای آشوب باز می‌گذاشتیم تا جوان‌های انقلابی بتوانند در آنجا پناه بگیرند و زمانی که اوضاع امن می‌شد اشاره‌ای می‌کردیم و آنها می‌رفتند.
همین کارهای نصف و نیمه سیاسی باعث شد  سال 57 برای تسلط بر مسائل مذهبی و آموختن دروس حوزوی راهی قم شوم.
با انتقالم به قم موافقت نشد و مجبور شدم با بیمارستان خصوصی سهامیه که متعلق به یکی از مجتهدین قم بود قرارداد ببندم، مدتی بعد کار انتقالمدرست شد و در بیمارستان فاطمی قم نیز مشغول به‌کار شدم.
کارم سخت شده بود، از طرفی در بیمارستان سهامیه کار می‌کردم، از طرفی در بیمارستان فاطمی کلاس‌های آموزشی برای کمک به نیروهای انقلابی برگزار کرده و از طرفی سر کلاس درس و تذهیب حاضر می‌شدم.
شرایط سختی بود اما من درس‌های حوزه را دوست داشتم، علاقه وافری برای خدمت به نیروهای انقلابی داشتم و همین عوامل سختی را برایم آسان کرده بود.
یادم می‌آید یک شب در بیمارستان سهامیه کشیک بودم که یکی از مبارزین انقلابی به من تلفن زد و گفت یکی از مبارزین در هنگام تهیه مواد منفجره بی‌احتیاطی کرده و دستش آسیب دیده‌است.
با پزشک بخش که اتفاقا همفکر ما بود جریان را در میان گذاشتم و او پس از شنیدن گفت که بگویید مجروح را به بیمارستان بیاورند که من با تعجب گفتم امکان ندارد و دکتر نقشه جالبی را همان شب برای انتقال مجروح به بیمارستان کشید.
نقشه این بود، خانمی که نقش زن  باردار را به خوبی انجام می‌دهد در طبقه بالای تخت دوطبقه و مجروح در طبقه پایین تخت و زیر ملحفه قرار بگیرد.
اتفاقا آن شب حکومت نظامی بود و ماموران جلوی آمبولانس را سد کردند، اما چون خانم، نقش زن باردار را خوب ایفا کرد و ناله‌های بلندی را سر می‌داد بالاخره ماموران مجاب شدند و راه را برایمان باز کردند.
مجروح بلافاصله به اتاق عمل فرستاده شد و دستش را که از مچ آویزان شده بود محکم بستیم و خوشبختانه عمل با موفقیت انجام شد.
22 بهمن 57 مشغول مرتب‌کردن خانه بودم که خبر پیروزی انقلاب را از تلویزیون شنیدم، همانجا وضو گرفتم و دو رکعت نماز شکر خواندم چرا که روزهای سختی را پشت‌سر گذاشته بودیم و خون جوان‌های رعنای بسیاری برای انقلاب ریخته شده‌بود.
روزها آرام شده بود، سال 58 با طلبه‌ای به نام محمد اسماعیل صمدی که اصالتی سمنانی داشت ازدواج کردم و زندگی مشترکمان را زیر سقفی پر از محبت آغاز کردیم.
هنوز آنچنان که باید طعم آرامش را نچشیده بودمکه جنگ شروع شد، آتش سنگین دشمن روز به روز بیشتر می‌شد تا اینکه حضور دشمن از مرزها عبور کرد و به اهواز رسید.
بیمارستان بار دیگر مملو از مجروح شده بود و این ما بودیم که می‌بایست با صبوری خانواده‌های نگران را  آرام کنیم و سنگ صبور دردهایشان باشیم.
کار در مرزها بالا گرفته بود و هر روز خبر کشت و کشتار  می‌رسید، هلال‌احمر برای کمک به مجروحان پشت خط درخواست پرستار کرد و داوطلبانه عازم مناطق عملیاتی شدم.
خاطرم هست مهر ماه سال 59 بود که همراه یک اکیپ و چند کانتینر مجهز به اتاق عمل و آزمایشگاه از قم به مقصد اهواز حرکت کردیم.
زمانی که به خرم‌آباد رسیدیم از مسوول کاروان خواستم که برای ساعاتی اجازه دهد که به دیدن خانواده‌ام بروم، خوشبختانه موافقت کرد و من برای دیدار با خانواده راهی خانه شدم، پس از گفت‌وگویی صمیمی از خانواده حلالیت طلبیدم و به کاروان بازگشته و راهی اهواز شدیم.
هنوز عرق تنمان در اهواز خشک نشده بود که گفتند اینجا نیاز به نیرو نداریم و برای خدمت عازم خرمشهر شوید، راهی شدیم، در بیمارستان طالقانی خرمشهر مرا راهی اتاق عمل کردند و گفتند آقای یخچالی یک‌ماهه است که در اینجا فعالیت کرده لذا شما مدیریت را از ایشان بگیرد تا بتوانند به خانه‌شان سری بزنند.
آقای یخچالی به همراه چند دکتر و پرستار در حالی که خرمشهر را ترک می‌کردند در بین راه و در منطقه دارخویین به اسارت نیروهای بعثی در می‌آیند.
فعالیت‌ام را در بیمارستان آغاز کردم، هر روز شدت حملات دشمن بیشتر می‌شد و تعداد مجروحان ثانیه به ثانیه افزایش پیدا می‌کرد تا اینکه مزدوران وارد شهر خرمشهر شده و حتی به منازل مردم بی‌پناه رحم نمی‌کردند.
در همین روزها بود که به ما ماموریت دادند چند مجروح بدحال را به بیمارستانی در ماهشهر منتقل کنیم، مجروحان را در کف اتوبوسی که صندلی‌هایش را درآورده بودند مستقر کردید و راهی ماهشهر شدیم.
در ماهشهر وظیفه‌مان سنگین‌تر و خدمتمان 24 ساعته شده بود، در بیمارستان ماهشهر دائما از خط مقدم جبهه مجروح می‌آوردند که برخی‌هایشان به اتاق عمل نرسیده به شهادت می‌رسیدند و برخی‌هایشان در اتاق عمل دکتر را مستاصل از این می‌کرد که نخست کدام گلوله را از بدن مجروح خارج کند.
روزگار به دردناکی طی می‌شد تا اینکه ماموریت‌مان تمام شد و اکیپ آماده بازگشت به قم شد، راه‌ها را بسته بودند و به هر زحمتی که می‌شد شهر به شهر به قم رسیدیم.
مدتی را در بیمارستان قم مشغول به خدمت شدم که از همسرم خواستم به خرم‌آباد برای ادامه زندگی برویم که ایشان موافقت کردند و خانه و زندگی را به زادگاه پدری‌ام انتقال دادیم.
خرم‌آباد وضعیتی بهتر از شهرهای جنوبی نداشت، اینجا نیز هر از چندگاهی بمباران می‌شد و کام خانواده‌های بسیاری را تلخ می‌کرد.
در بیمارستان خرم‌آباد مشغول به کار شدم که پس از چندی مسوولیت مدرسه پرستاری این شهر را به من سپردند، مدیریت در زمان جنگ بسیار سخت بود و من وظیفه داشتم خانواده‌های داغدار را آرام کرده و از آنان دلجویی کنم.
علاوه بر این شلوغی بیمارستان‌ها، نیازهای خط مقدم به اعزام دکتر و پرستار مرد، تهیه دارو، باند و نیازهای اولیه کار در آن زمان‌ها را بسیار سخت و طاقت‌فرسا کرده بود.
اواخر جنگ بود که مسوولیت امور فرهنگی خواهران در دانشگاه علوم پزشکی لرستان را به من محول کردند و این بخش رسالت مرا سنگین‌تر کرده بود چرا که می‌بایست ارزش کار پرستاری و از خودگذشتگی را به داوطلبان یادآور شوم و بخواهم همانند حضرت زینب(س) راه صبر و استقامت در پیش بگیرند.
حال که به آن زمان فکر می‌کنم می‌بینم بهترین دوران خدمت‌ام دوران خدمت در جبهه‌ بود، و اکنون به حماسه دلاورمردانی که تا پای جان برای حفظ انقلاب ایستادند و با خون پاکشان نهال انقلاب را آبیاری نمودند افتخار کرده و با حسی غرورانگیز به پرچم برافراشته کشورم در تمام دنیا می‌نگرم و پایداری انقلاب اسلامی ایران را تا آخرین روز هستی از خداوند متعال خواستارم.
انتهای پیام//
کد مطلب: 233352
 


 
 
سوم خرداد و واقعیت‌های ناگفته نبرد ما
 

• حجت الاسلام و المسلمین سید محمد علی شهیدی محلاتی؛...