شهید صفرعلی اباذری
تاریخ انتشار : سه شنبه ۲۴ بهمن ۱۳۹۶ ساعت ۱۲:۴۸
 
صفرعلى اباذرى، فرزند مروت و صديقه اباذرى به سال 1342 در شهرستان ميانه به دنيا آمد. سه ماه از عمرش نگذشته بود كه پدرش را از دست داد. مادرش مسئوليت اداره خانواده را بر عهده گرفت و با سيصد تومانى كه از همسرش به ارث مانده بود يك مغازه محقرى داير كرد تا از اين طريق امرارمعاش كنند. در چنين شرايطى صفرعلى تحصيلات ابتدايى خود را در دبستان شاه‏عباس (در حال حاضر تخریب‌شده است) در سال 1348 آغاز كرد. طى اين مدت بعضی‌اوقات در مغازه يار و ياور مادر بود. گاهى هم بساطى مى‏گستراند و با فروش مواد خوراكى به بچه‏ها خود را مشغول مى‏كرد. در همين دوران فراگيرى قرآن را نزد پدربزرگش شروع مى‏كند. صفرعلى اباذرى تحصيلات مقطع راهنمايى را در سال 1353 در مدرسه اروندرود (ابوذر فعلى) آغاز كرد.
 در همين سال‌ها براى رفع نياز مالى خانواده در تابستان براى ميوه‏چينى به زمین‌ها و باغات اطراف شهر مى‏رفت و در بهار با كاشتن محصولات زراعى به كشاورزان كمك مى‏كرد و در آخر به دست‌فروشی در كنار خيابان مى‏پرداخت. درعین‌حال براى يادگيرى قرائت قرآن مرتباً به مسجد آقا سلطان در محل سكونتش رفت‌وآمد مى‏كرد و در هیئت‌های مذهبى و مراسم و شعائر دينى شركت مى‏جست و فعالانه در انجمن اسلامى محل به نام انجمن دين و دانش فعاليت مى‏كرد. در همين دوران آن‌ها موفق شدند منزلى را كه از پدر به ارث برده‏اند بازسازى كنند درحالی‌که صفرعلى به مرز پانزده‌سالگی رسيده بود. در اين زمان، جامعه ايران هم در آستانه يك تغيير و تحول اساسى قرار داشت و مردم عليه نظام شاهنشاهى قيام كرده بودند. صفرعلى، شركتى فعال در جريان انقلاب و تظاهرات خيابانى داشت. ازجمله در يكى از روزهاى انقلاب، براى شركت در تظاهرات از منزل خارج شد. نظاميان گارد شاهنشاهى در خیابان‌ها و كوچه‏ها مستقر بودند به‌گونه‌ای كه مادر امكان خروج از منزل را نيافت. درحالی‌که تمام خانواده در بيم و ترس سنگينى به سر مى‏بردند از پنجره مشرف‌به كوچه صفرعلى را مى‏بينند كه نان سنگك به دست وارد كوچه شد. فرمانده نظاميان كه در همسايگى خانواده اباذرى اقامت داشت بعد از شناسايى او به سربازان اجازه مى‏دهد بدون سخت‏گيرى او را رها كنند. هنگامی‌که وارد منزل شد تعدادى اعلاميه را از زير پيراهن خود بيرون آورد كه تعجب همگان را به همراه داشت.
 پس از پيروزى انقلاب و صدور فرمان بنیان‌گذار جمهورى اسلامى ايران مبنى بر تشكيل بسيج، او جزء اولين كسانى بود كه به اين نهاد پيوست. وى براى مدتى مسئوليت كارگزينى بسيج را به عهده داشت. هم‌زمان تحصيلات دوره متوسطه را در سال 1357 در دبيرستان شريعتى (امام خمينى قدس سره فعلى) ادامه داد. وضعيت تحصيلى او در اين مقطع متوسط بود و موفق شد اين دوره را پشت سر گذارد.
 در همين زمان كتابخانه كوچكى در مغازه زير منزل محقرشان تأسيس كرد و كوشيد تا با راه‏اندازى مغازه رنگ‏فروشى هزينه زندگى آينده خود را تأمين كند. او تحت تأثير فضاى سياسى پس از پيروزى انقلاب به عضويت سازمان مجاهدين انقلاب اسلامى درآمد اما بعد از مدتى به سپاه پاسداران انقلاب اسلامى پيوست و با شروع جنگ تحميلى، درحالی‌که تنها هفده سال بيش نداشت، رهسپار جبهه شد. در سه سال متوالى حضور در جبهه‏ها در عملیات‌های فتح‏المبين، بيت‏المقدس، مسلم‏بن عقيل و والفجرها شركت داشت. اين مدت دو بار مجروح شد. در اولين مرتبه از ناحيه كتف‏، در نوبت دوم در عمليات والفجر 1 از ناحيه پا مجروح شد و براى مدتى در بيمارستان امام خمينى تهران بسترى گرديد. بعد از ترخيص از بيمارستان همراه خواهرش به ميانه بازگشت و همین‌که با يك پاى در گچ و دو عصاى زیر بغل وارد منزل شد مادر از او پرسيد: «صفر چه شده است؟» در جواب به شوخى گفت: «مادر، لطفاً كمى آرام‏تر صحبت كنيد. دشمن مى‏شنود و خوشحال مى‏گردد.» پس از بهبودى، بار ديگر تصميم گرفت به جبهه بازگردد، اما مسئولان وقت سپاه به‌ویژه حجةالاسلام والمسلمين احمدى - مسئول روابط عمومى ستاد مركزى سپاه پاسداران - به درخواست مادرش، مأموريت خدمت در بخش تبليغات و انتشارات ستاد مركز را به او محول كردند و پس از مدتى مسئوليت روابط عمومى ستاد بر عهده او گذاشته شد. بعد از گذشت زمانى، هنگامی‌که با درخواستش براى اعزام به جبهه بى‏توجهى مى‏شود؛ نامه‏اى خطاب به حجةالاسلام احمدى به تاريخ 14/2/1362 نوشت‏ و با تسليم استعفاى خود به‌سوی جبهه‏هاى جنگ شتافت. در فرازى از اين نامه آمده بود:
 احساس شرم در مقابل شهدا مى‏كردم و احساس گناه داشتم در برابر مسئوليتى كه در قبال انقلاب خون‌بارمان متوجه اين حقير بود بااینکه كمى تجربه داشتم بااین‌حال در خانه ماندن را خيانت مى‏دانستم... مَثَل من و جبهه مَثَل كودك شيرخوارى است كه از شير مادر دورش كنند.
 شبانه از جا برمى‏خواست و بدون اينكه بيدارى او باعث مزاحمت ديگران شود و دوستان رزمنده‏اش پى به عبادت او ببرند، نماز شب مى‏خواند و گريه‏هاى خود را نثار خالق مى‏كرد. يا هنگامی‌که دوستان رزمنده‏اش لباس‌های خود را از تن درمى‏آوردند تا در موقعيت مناسب آن‌ها را بشويند بدون اطلاع لباس‌های آن‌ها را مى‏شست.
 او تحصيلات دوران متوسطه را كه در مقطع دوم دبيرستان نیمه‌تمام گذاشته بود در جبهه پى گرفت و موفق شد ديپلم بگيرد. علاقه به تحصيل از همان زمان در او افزايش يافت به‌گونه‌ای كه در وصيت‏نامه خود خطاب به برادر ناتنى‏اش - حسين جهانگيرى - نوشت:
 کتاب‌های مرا براى برادرم نگهدارى كنيد و در تحصيل تشويق كرده و از ايشان بخواهيد كه راهم را ادامه دهد و بعد از خاتمه تحصيلات از دو موهبت پاسدارى و طلبگى يكى را انتخاب كند (بااینکه دومى مناسب‏تر است).
 توانايى و كفايت معنوى و رزمى صفرعلى اباذرى باعث شد، فرماندهان لشكر 31 عاشورا، فرماندهى گروهان حضرت قاسم علیه‌السلام را به او بسپارند. در عمليات خيبر فرماندهى گردان حضرت على‏اكبر علیه‌السلام به عهده او بود و با اين گردان در عمليات خيبر شركت داشت تا اينكه در نزديكى پل طلايه درحالی‌که بى‏سيم در دست داشت و عمليات را فرماندهى مى‏كرد در مقابل چشمان نيروهايش به شهادت رسيد. و جنازه‏اش در آب‌های هورالهويزه مجنون ناپديد شد.


 
کد مطلب: 235987
 
 
 
سرو سرافراز
 

یادداشت: محمود عرب فرد