داخلی صفحه زنجان خبر
 
چشم‌های بازی که جرأت دیدن نداشت
تاریخ انتشار : سه شنبه ۲۴ بهمن ۱۳۹۶ ساعت ۱۳:۰۷
در حین اعزام، همان خواهران منافقی را که قبلا دستگیر کرده بودند از ساختمان بیرون آوردند تا با چشم خودشان ببینند که این جوانان با چه شور و شوقی برای دفاع از کیان اسلام و مملکت به جبهه می‌روند.
 
به گزارش ایثار واحد زنجان به نقل از ایسنا، به زنجان که برگشتیم مدتی با منافقین درگیر بودیم. آنها پایگاه جذب نیرو داشتند که آن طرف امامزاده سیدابراهیم (ع) بود. مقرشان هم در آنجا بود. یک بار فراخوان داده و نیروهایشان را جمع کرده بودند تا علیه نیروهای انقلابی تظاهرات کنند. تعدادی از خانم‌ها هم از شهرستان‌های دیگر به زنجان آمده بودند. همۀ آنها با هم و به صورت گسترده تظاهرات می‌کردند که مسالمت‌آمیز هم نبود، می‌زدند و می‌شکستند.
 
 
 
کار به جایی رسید که تعدادی از مردم حزب‌اللهی و نیروهای سپاه برای مقابله با آنها رفتند. همه فرار کردند؛ تعدادی به خانه‌هایشان رفتند و آنها که از شهرهای دیگر آمده بودند مینی‌بوسی پیدا کردند تا آنها را از شهر خارج کند. آنها که سوار شدند تا فرار کنند راننده موضوع را فهمید، نامردی نکرد و آنها را مستقیم به حیاط سپاه آورد.
 
 
 
هرچند که مشکلاتی را به وجود آوردند، مخصوصا به آقای حسن محمدی که مسئول زندان بود خیلی توهین و جسارت کردند. با نیروهای سپاه هم برخورد غیرانسانی داشتند. ده تا پانزده روزی آنها را نگه داشتیم. اما آن قدر آبروریزی کردند که همه بچه‌های سپاه را به ستوه آوردند. بالاخره آنها را به تهران بردند و به زندان اوین تحویل دادند. اما بعد از مدتی دوباره آنها را به زنجان برگرداندند.
 
 
 
بعد از اینکه منافقین در خرداد 60 اعلام قیام مسلحانه کردند، پایگاه‌هایشان را برچیدند، اما حرکات براندازانه و درگیری‌های خیابانی شدت پیدا کرد. تعدادی افراد را با تیغ موکت‌بر، چاقو و سنگ زدند و زخمی کردند. نیروهای انقلابی و متدین را حتی در کوچه و بازار ترور می‌کردند.
 
 
 
چند نفر را هم در خیابان‌های زنجان شهید کردند. پرویز عطایی را هم آنها ترور کرده بودند، اما او یکی از آنها را زده بود. نفر دیگرشان را هم مردم تعقیب کرده و در کوچه‌های اطراف گرفته بودند. خیلی‌ها ترور شدند. کفاشی به نام حاج شکری بود که او را هم ترور کردند و ناموفق بود.
 
 
 
یک بار از سپاه تهران، نفراتی برای مقابله با منافقین به زنجان آمدند. نام یکی از آنها عجب‌گل بود. مسافرخانه‌ای را در پایین (خیابان) فرودگاه شناسایی کردند که منافقین از آنجا ترورها را برنامه‌ریزی می‌کردند. نیروهای سپاه در آنجا با منافقین درگیر شدند و در آن درگیری آقای عجب‌گل شهید شد. یک دفعه هم منافقین اسلحه آقای بهرام شمس را که محافظ استاندار بود، گرفته بودند. شمس با آنها درگیر شده و آنها را فراری داده بود.
 
 
 
بعد از مدتی قرار شد با گروه بسیج به جبهه اعزام شویم، اما در اعزام هم یک درگیری با منافقین پیش آمد. ما از بلوار که محل استقرار سپاه بود به پادگان امام حسن (ع) تهران اعزام می‌شدیم. یک تعداد کادر رسمی بودند و یک تعداد هم بسیجی. مردم و خانواده نیروهای اعزامی هم آنها را بدرقه می‌کردند. در حین اعزام، همان خواهران منافقی را که قبلا دستگیر کرده بودند از ساختمان بیرون آوردند تا با چشم خودشان ببینند که این جوانان با چه شور و شوقی برای دفاع از کیان اسلام و مملکت به جبهه میروند، شاید در روحیه آنها تاثیر بگذارد و آنها به آغوش ملت برگردند.
 
 
 
مراسم اعزام بسیجیان و بچه‌های کادر سپاه تمام شد اما منافقین لجاجت کردند و دیگر به داخل نرفتند. برادرها هم که نمی‌توانستند به اینها دست بزنند و آنها را به داخل هل بدهند. به ناچار با واحد خواهران بسیجی تماس گرفتند. یکی دو نفر از خواهران بسیجی آمدند که فنون دفاع شخصی را هم بلد بودند. آنها از عهده‌شان برآمدند و به داخل ساختمان سپاه بردند.
 
 
 
خاطرات شیرالله صمدی‌نیا از رزمندگان زنجانی دوران دفاع‌مقدس
 
انتهای پیام
 
کد مطلب: 236096