شهید اصغر امیرفقر دیزجی
تاریخ انتشار : چهارشنبه ۲۵ بهمن ۱۳۹۶ ساعت ۱۴:۱۲
 
 اصغر اميرفقر ديزجى (فرزند رضا)، از مادرى به نام معصومه فرجى در سال 1332 در روستاى ديزج اسكو از توابع شهرستان تبريز در خانواده‏اى بسيار فقير به دنيا آمد. وضعيت مالى خانواده چنان نامساعد بود كه مادرش مى‏گويد:
 وقتى اصغر متولد شد تا هفت روز پول نداشتيم برايش لباس تهيه كنيم تا اينكه يكى از همسايه‏ها لباس كهنه بچه‏اش را به ما داد.
 اين وضعيت نامطلوب معيشتى سبب شد كه اصغر از همان خردسالى براى كمك به امرارمعاش خانواده به چوپانى و كشاورزى بپردازد. او كودكى آرام بود و به حضور در مراسم مذهبى علاقه زيادى داشت و اغلب همراه پدربزرگش براى فراگيرى قرآن به مسجد مى‏رفت. لذا همه دوستانش اهل مسجد و قرآن بودند. در مواقعى كه فرصت مى‏كرد با همسالانش بازی‌های رايج محلى و فوتبال بازى مى‏كرد. قبل از رفتن به مدرسه به همراه خانواده براى سرايدارى در باغى به تبريز نقل مكان كردند ولى پس از مدتى به روستا بازگشتند و در منزل پدربزرگش ساكن شدند.
 دوره ابتدايى را در سال 1339 در سن شش‌سالگی شروع كرد و كلاس اول و دوم ابتدايى را در روستاى ديزج گذراند و به علت نبودن کلاس‌های بالاتر ناچار كلاس سوم و چهارم ابتدايى را در مدرسه اميرنظامى در روستاى كله جاه اسكو و سال پنجم و ششم ابتدايى را در خسروشهر به پايان برد. او به تحصيل بسيار علاقه‏مند بود. پس از آمدن از مدرسه و قبل از هر کاری تكاليف مدرسه را انجام مى‏داد و در مواقعى كه در امور جارى منزل به كمك خانواده مى‏رفت، شب‌ها در كنار چراغ‌نفتی به انجام تكاليف مى‏پرداخت و گاهى اوقات کتاب‌های داستانى مى‏خواند. هم‌زمان با تحصيل، چوپانى و كشاورزى مى‏كرد و مدتى هم در كوره آجرپزى كار مى‏كرد. دوست داشت در آينده شغلى داشته باشد كه بهتر بتواند به مردم خدمت كند، مى‏گفت: «اگر در زندگى مشكلى نداشتم دكتر مى‏شدم.»
 در سال 1342 خانواده امير فقرديزجى منزلى در تبريز خريدارى كرده و مجدداً به تبريز نقل مكان كردند.
 او دوره متوسطه را طى سال‌های (1352- 1342) به‌صورت شبانه در مدرسه جنگجويان تبريز گذراند. او روزها براى بهبود وضعيت مالى خانواده قالى‏بافى و مدتى هم ميوه‏فروشى كرد، تا اينكه در سال 1354 به كمك يكى از دوستانش به استخدام شير و خورشيد (هلال‌احمر) درآمد و در بيمارستانى در تبريز مشغول به كار شد. با كوشش فراوان توانست پس از مدتى يك دستگاه ماشین‌سواری خريدارى كند و در ساعات غیر اداری مسافركشى كند. بااینکه فرصت چندانى نداشت در مواقع پیش‌آمده کتاب‌های مذهبى مطالعه مى‏كرد و يا کتاب‌های نوحه‏سرايى امام حسين علیه‌السلام مى‏خواند. هميشه قرآن تلاوت مى‏كرد و جزء اولين كسانى بود كه به نماز جماعت مى‏رفت و براى اقامه نماز اذان مى‏گفت و براى بچه‏هاى محل در مسجد تدريس قرآن و کلاس‌های عقيدتى تشكيل مى‏داد. در برخورد با اطرافيان رفتارى متواضعانه داشت و نظرات افراد كوچك‏تر خانواده را هرچند كه خلاف ميلش بود، مى‏پذيرفت. دوست نداشت ديگران از دست و زبانش برنجند. هميشه سعى مى‏كرد ديگران را با تشويق به راه راست هدايت كند. گاهى اوقات با خريدن كادو و دادن هديه به اعضاى خانواده و ديگران، آن‌ها را به خواندن نماز و شركت در مراسم مذهبى و هيئت قرآن تشويق مى‏كرد. برادرش مى‏گويد:
 در سال 1352 جوانى در هيئت قرآن شركت مى‏كرد كه اصغر با پول شخصى خود هديه‏اى خريدارى و در جلسه قرآن پس از پرسيدن قرائت نماز به او اهدا كرد.
 از سال 1353 با كاروان براى زيارت امام رضا علیه‌السلام به مشهد مى‏رفت، ولى هميشه آرزوى زيارت كربلا را داشت. اصغر در برابر شرايط و نابسامانی‌های اخلاقى و اجتماعى آن زمان بسيار حساس بود. به خاطر جوّ ناسالم اخلاقى هيچ‏گاه به سينما نمى‏رفت و از افراد لاابالى تنفر داشت. روزى در خيابان با فردى برخورد كه مست بود و حرفه‌ای ركيك و ناپسند مى‏زد، اصغر او را زد و داخل جوى انداخت و گريخت. از حضور زنان بى‏حجاب در محيط كار ابراز نارضايتى مى‏كرد. اغلب همكارانش را تشويق مى‏كرد در نماز جماعت حضور يابند و مى‏گفت: «هرچند كشور ما شاهنشاهى است ولى ما در اصل مسلمانيم.»
 مشكلات شخصى خود را تا حد امكان به‌تنهایی مرتفع مى‏كرد و براى اينكه به مشكل خانواده اضافه نكند كمتر آن‌ها را مطرح مى‏كرد و در چنين مواقعى به قرآن متوسل مى‏شد، ولى در حل مشكلات خانواده با اعضاى خانواده خصوصاً پدرش مشورت مى‏كرد. در حل مشكلات ديگران نيز پیش‌قدم بود و به همكاران توصيه مؤكد داشت كه «بيماران در بيمارستان به كمك نيازمندند لذا با خوش‌رویی با آن‌ها برخورد كنيد.» از بارزترين صفات اصغر گذشت، به‌ویژه نسبت به خطاهاى اعضاى خانواده بود. برادرش مى‏گويد:
 زمانى با يكى از بچه‏هاى محله دعوا مى‏كردم كه در اين حين اصغر سررسید. خوشحال شدم كه به كمكم مى‏آيد ولى ابتدا ما را از هم جدا كرد و روى هر دوى ما را بوسيد. من به اين برخورد اعتراض كردم ولى گفت: «در اسلام دعوا مفهومى ندارد و آنچه هست صلح است.» علاوه بر فعالیت‌های مذهبى در فعالیت‌های سياسى عليه رژيم شاه نيز فعال بود. و در سال 1355 روزى به پدرش مى‏گويد كه اسلام کم‌کم به پيروزى نزديك مى‏شود. پدرش ضمن اينكه از او مى‏خواهد اين حرف‌ها را بيرون از خانه مطرح نكند تا گرفتار ساواك نشود، مى‏پرسد از كجا چنين اطلاعى دارد، در جواب گفت: «در جلسه‏ايى كه با علما داشتيم به اين نتيجه رسيدم.» هم‌زمان با اوج‌گیری انقلاب اسلامى، اعلاميه‏هاى حضرت امام خمينى را با ماشين شخصى خود به شهرستان‌های مختلف مى‏برد و توزيع مى‏كرد. و با شركت در تظاهرات و راهپیمایی‌ها و هدايت آن‌ها نقش مؤثرى داشت.
 پس از پيروزى انقلاب اسلامى و تشكيل سپاه پاسداران به عضويت آن درآمد. در اين زمان در حدّ توان به ديگران كمك مى‏كرد به‌طوری‌که همكاران و آشنايان براى حل مشكلاتشان به او مراجعه مى‏كردند و او نيز در چارچوب قانون آن‌ها را يارى مى‏داد. در مقابل عدم رسيدگى به مشكلات محرومين بسيار ناراحت مى‏شد و در برابر این‌گونه کم‌کاری‌ها و بی‌تفاوتی‌ها موضع‌گیری مى‏كرد.
 همواره در برگزارى مجالس ترحيم يا عروسى آشنايان پیش‌قدم بود.
 در سال 1359 پس از شروع جنگ تحميلى عراق عليه ايران به گروه شهيد چمران پيوست و پس از گذراندن آموزش نظامى 45 روزه در كرج به جبهه رفت. او معتقد بود كه اسلحه شهيد نبايد بر زمين بماند و مى‏گفت: «تا شهيد نشوم در جبهه خواهم ماند.»
 در جبهه علاوه بر معاونت گردان حضرت ابوالفضل علیه‌السلام لشكر 31 عاشورا جزء نيروهاى اطلاعاتى بود. اغلب كارهايش را از ديگران پنهان مى‏كرد و وقتى از او سؤال مى‏شد كه در جبهه چه‌کار مى‏كنى؟ مى‏گفت: «ان‏شاءالله در قيامت خواهيد فهميد.» به‌طور مستمر در جبهه حضور داشت و به‌ندرت به مرخصى مى‏آمد. دوستانش مى‏گفتند: «براى ديدار خانواده‏ات بيشتر مرخصى بگير.» در جواب مى‏گفت: «چمران و ديگر رزمندگان برادران من هستند، و امام خمينى پدر من است و زنانى كه وسايل مورد نياز جبهه‏ها را تهيه مى‏كنند خواهران و مادران من هستند، پس تمامى اعضا خانواده‏ام در جبهه هستند.»
 حتى در مواقعى هم كه به مرخصى مى‏رفت با نيروهاى سازمان اطلاعات جهت كشف توطئه عليه نظام جمهورى اسلامى و مقابله با گروه‌های ضدانقلاب همكارى مى‏كرد و يا در محل كار سابقش - بيمارستان سيناى تبريز - حضور مى‏يافت و به بيماران، خصوصاً مجروحين جنگى كمك مى‏كرد. اصغر در مدت حضور در جبهه چهار بار مجروح شد تا اينكه در تاريخ 12 اسفند 1362 پس از سی‌وشش ماه حضور در جبهه‏ها در علميات خيبر مفقود شد. برادرش - يوسف - مى‏گفت كه تصوير اصغر را در تلويزيون عراق مشاهده كرده است. و چون هیچ‌گاه از اسارت بازنگشت شهادتش را اعلام كردند. از شهيد اصغر اميرفقر ديزجى دو وصيت‏نامه به‌جامانده كه در سال‌های 1360 و 1361 تنظیم‌شده و فرازهايى از آن به قرار زير است:
... در پيشگاه خداوند بزرگ سوگند ياد مى‏كنم كه در این سرزمين جهت مقابله با كفار آمدم و به پيمانى كه با رهبر و خداى خودم در نماز جمعه بعد از خواندن نماز بستم، با بعث عراق اين خائنين از خدا بی‌خبر و نوكر آمريكا و شوروى بجنگم يا در اين سرزمين، پيروزى و موفقيت نصيبم گردد و يا به درجه رفيع شهادت برسم...
 در اين سرزمين همانند جنگ‌های بدر و خندق اسلام احساس مى‏كنم كه در كنار پيامبرم و هرلحظه جلوى چشمانم امام زمانم را مى‏بينم و چشمم در تاريكى به جمالش افتاده است اگر لياقت داشتم كه در ركابش شهيد شوم...
 بر اساس رسالت و مسئوليتى كه حس نموده بودم در راه الله پاسدارى و حراست از انقلاب كبير اسلامى كه خون‌بهای 160 هزار كشته و مجروح است در جنوب كشور آمدم و به جنگ عليه ضد خدا پرداختم. من گام نهادن در اين مسير خدايى را يك فريضه مى‏دانم و در اين راه اگر دشمن را شكست دهيم پيروزيم و اگر به‌ظاهر شكست بخوريم و كشته شويم پيروزيم...
 از همگى مى‏خواهم كه درهرحال پيرو ولایت‌فقیه باشيد و هميشه روحانيت را سرمشق خود قرار دهيد و با كفار و منافقين و آمريكا و شوروى و ديگر قدرت‌های شيطانى با تمام قوا بجنگيد و انتقام خون شهيدان را از آن‌ها بگيريد...
 بعد از شهادت اصغر، برادرش يوسف - كه يك پاى خود را در جبهه‏ها ازدست‌داده بود - در تاريخ 17 اسفند 1367 در حال پاک‌سازی جبهه‏هاى جنوب در اثر انفجار نارنجك به شهادت رسيد.

 
کد مطلب: 236154