فرازي از وصيتنامه سردار شهيد وهاب شهراني
تاریخ انتشار : پنجشنبه ۱۰ خرداد ۱۳۹۷ ساعت ۱۲:۳۴
به خون همه شهدای انقلاب اسلامی و شهدای آینده و شهدای اسلام قسمتان می‌دهم که جز راه اسلام، راهی را نپیمایيد، بیشتر به خودسازی پرداخته و غل و غش‌ها و سیاست‌بازی‌ها و دیگر راه‌هایی که انسان را به انحراف می‌کشد نروید. به خدا بیشتر توجه کنید...
 
سردار شهید وهاب شهرانی در سال 1339 در روستای کران (از توابع شهرستان فارسان) به دنیا آمد. سرانجام پس از عمری مجاهدت خالصانه در 18 بهمن 1361 در منطقه عملیاتی فکه، با سمت مسئول تبلیغات تیپ 44 قمر بنی‌هاشم(ع) به مقام رفیع شهادت نائل آمد.
بسم رب الشهدا و الصدیقین
« بنده حقیر سراپا تقصیر، وهاب شهرانی فرزند شیرآقا اهل و ساکن کران (از توابع شهرستان فارسان) وظیفه‌ام پاسداری از انقلاب و عضو سپاه پاسداران انقلاب اسلامی شهرکرد متأهل و دارای یک پسر بنام یاسر هستم. ازآنجاکه امروز و امشب که دارم این صحبت‌ها را می‌کنم شب حمله وسیعی به بعثیان عراقی است، با توجه به صحبت بعضی دوستان و درخواست‌های این عزیزان به خود اجازه دادم که چندکلمه‌ای هم از خودم صحبت کنم.
من که برنامه رادیویی تهیه می‌کردم در رابطه با خانواده‌های شهدا اگر پیام مکتوب یا به‌صورت گفتاری از شهیدان باقی‌مانده بود برایم جای بس خوشحالی بود زیرا می‌توانستم آن‌ها را به‌خوبی به مردم برسانم و با توجه به اینکه هرکسی خونش پیامی دارد و باید روشنگر راه عده‌ای دیگر گردد هرچند بنده حقیر آن لیاقت را ندارم اما بر خود لازم دانستم امشب که با کوله باری از گناه و معصیت می‌روم تا اگر خدا قبول فرماید به دیدارش نائل شوم، کلماتی چند برای عزیزان صحبت کنم.
 بنده در سال 1339 در روستای کران در خانواده‌ای بسیار مستضعف و خان زده به دنیا آمدم. همان‌طور که بعضی دوستان و اهالی منطقه میزدج و شهرکرد و بعضی جاهای دیگر با بنده آشنایی دارند، دوران تحصیلات ابتدایی‌ام را در همان روستای کران تمام کردم و سه سال دوره راهنمایی با مشقت فراوان که همکلاسی‌هایم شاید بیشتر به یاد داشته باشند در آن سرما و کولاک شدید منطقه خودمان از کران به فارسان می‌رفتم و درس می‌خواندم.
بعدازآن باهمت برادر عزیز و بزرگوارم این نور چشمم این برادری که همه‌چیزم از اوست، مظاهر عزیز که شبانه درس می‌خواند و روزها در ذوب‌آهن اصفهان کار می‌کرد رفتار طاقت‌فرسایی را تحمل می‌کرد، بنده توانستم در اصفهان ادامه تحصیل دهم و تا دوم نظری (رشته ریاضی فیزیک) در آنجا بودم. بعد هم در دبیرستان آیت‌الله شهید مظلوم بهشتی شهرکرد به تحصیل ادامه دادم.
آمدنم به شهرکرد مصادف با اوج انقلاب اسلامی بود. خوب کم‌وبیش با برادرانم در تظاهرات و راهپیمایی‌ها شرکت داشتیم و برنامه‌های مختلفی را دنبال می‌کردیم. بعد از پیروزی انقلاب به کمیته رفتم و مدتی در آنجا بودم. بعد از مدتی سپاه تشکیل شد و به سپاه آمدم و فعالیت‌های خود را در قالب سپاه انجام دادم و دوباره به کمیته برگشتم و در کمیته فعالیت می‌کردم تا اینکه از همه دست کشیده تا تحصیلات خود را ادامه دهم.
این بود که برادرانم از صداوسیمای جمهوری اسلامی شهرکرد بنده را دعوت کردند، و خواستند که با آن‌ها همکاری کنم. مدت 9 ماه در آن مرکز مشغول نویسندگی و گویندگی بودم. در همین اوقات بود که جنگ تحمیلی عراق شروع شد و بارها خواستم که به جبهه بروم اما چون پاسدار نبودم موافقت نکردند زیرا آن زمان فقط پاسداران به جبهه می‌رفتند. لذا تصمیم گرفتم دوباره به سپاه پاسداران انقلاب اسلامی بازگردم و تاکنون که تقریباً مدت 22 ماه است که در سپاه انقلاب اسلامی شهرکرد فعالیت دارم از زمانی که به سپاه رفتم برحسب وظیفه شرعی مسئولیت‌های مختلفی را بر عهده گرفتم و اکثر کارم در روابط عمومی سپاه بود.
برنامه رادیویی سپاه را ادامه و اجرا می‌کردم و مدتی هم به اداره کل ارشاد اسلامی استان دعوت شدم و در آنجا به خدمت مشغول گردیدم. پس از طی مدتی از ارشاد به سپاه برگشتم و در سپاه شهرکرد در واحدهای مختلف کارکردم. دوباره از طرف ارشاد اسلامی دعوت کردند که به آنجا بروم و بازهم مسئولیت قبلی و اضافه بر آن سرپرستی اداره کل ارشاد اسلامی را به بنده واگذار کردند، تا اینکه مأموریتم در آنجا نیز به پایان رسید و به سپاه رفتم و فعالیت‌های خود را بار دیگر در قسمت‌های مختلف آن ازجمله قسمت عملیات سپاه ادامه دادم.
تا اینکه به اصرار برادرم به روابط عمومی رفتم و این دفعه نیز مسئولیت برنامه رادیویی را به عهده‌ام گذاشتند و پس از مدتی که این لحظات عمرم جزء آن حساب می‌شود به‌عنوان مسئول هماهنگی روابط عمومی سپاه پاسداران شهرکرد منصوب شدم.
 در تمام مسئولیت‌ها سعی کردم آن‌طور که بایدوشاید به نحو احسن کارم را انجام دهم، خودم می‌دانم بیش از هرکسی هم می‌دانم که لغزش‌هایی هم داشتم و الآن که شاید آخرین لحظات عمرم را می‌گذرانم از خدا می‌خواهم که مرا عفو کند.
و اما همین‌جا وصیتی به پدر و مادر و برادران و خواهران و دوستانم و کسانی که بنده را می‌شناسند بکنم. اول حضور همه سلام عرض کرده و امیدوارم که مرا ببخشند و آنچه حق بر گردنم دارند حلال کنند، دوم از برادر عزیزم برادر بزرگوارم مظاهر عزیز می‌خواهم که مرا ببخشد و آنچه خدمت به من کرده و مرا در زندگی یاری کرده و در این مسیر حق قرارداد حلال کند و ببخشد و همین‌طور هم از همسر عزیزم که درحرکت‌های بنده وزندگی‌ام نقش مؤثری داشت می‌خواهم که مرا ببخشد و حقش را بر من حلال کند.
از پدر عزیز و این پدر بزرگوارم این فرد فهمیده و این مرد زحمت‌کشیده می‌خواهم که بنده را عفو کند و ببخشد. از مادر مهربانم نیز کمال تشکر رادارم و بگویم ای مادر عزیز از اینکه می‌روم ناراحت نباش و مطمئن باش که در این راه جوانان بزرگی رفتند. عزیزان عزیزتر از من حقیر رفتند، بزرگانی چون سردار رشید اسلام چمران عزیز و بهشتی رفتند، چه بگویم امام حسین (ع) و علی‌اکبر (ع) در این راه رفتند.
از مادرم می‌خواهم که در همه حال صبور باشد، ناراحت نباشد مادرم من دوست دارم که تو با همین روحیه قوی که اکنون داری به زنان روستایمان درس شهادت و شهادت‌طلبی بدهی دوست دارم بازهم در جلسه‌هایی که گرفته می‌شود، دعوت‌هایی که می‌شوی، جاهایی که می‌روی خانه اقوام و ... آن‌ها را ارشاد و راهنمایی کنی و دوست دارم که تنها فرزندم یاسر عزیزم را مواظبت کنی و نگذاری که به او بد بگذرد و همین‌جا بگویم که چرا من این‌طور حرف می‌زنم اول اینکه جلو احساساتم را و بار محبت‌هایی که به من کرده‌اند نمی‌توانم بگیرم.
مدتی که در جبهه بودم مریض شدم و سرماخوردگی شدیدی پیدا کردم و درست نمی‌توانم صحبت کنم. از خواهرانم نیز می‌خواهم که مرا ببخشند و در سوگم گریه نکنند. از برادر عزیزم علی می‌خواهم که همچنان درراه اسلام برود و بیشتر مواظب خودش باشد و از دیگر برادرانم نیز تقاضا می‌کنم که درس خودشان را ادامه بدهند.
در این شب خدا (شب قدر) این لحظاتی که آماده‌ایم تا ساعت یک بعد از نیمه‌شب برای حمله به خط مقدم اعزام شویم و به خون همه شهدای انقلاب اسلامی و شهدای آینده و شهدای اسلام قسمتان می‌دهم که جز راه اسلام راهی را نپیمایید. بیشتر به خودسازی پرداخته و غل و غش‌ها و سیاست‌بازی‌ها و دیگر راه‌هایی که انسان را به انحراف می‌کشد نروید. به خدا بیشتر توجه کنید.
انشا الله خداوند اسلام و امام امت را یاری می‌کند و خداوند این بت‌شکن زمان، روح خدا و اسطوره و اسوهٔ تقوی را حفظ فرماید.
من در زندگی دو امید و آرزو داشتم و حالا به سه امید و آرزو تبدیل شد. اولاً آرزو داشتم که امام عزیز را زیارت کنم که خوشبختانه تا این لحظه موفق شدم و با خانواده‌های شهدا به زیارتش رفتم، دوم اینکه به مکه معظمه بروم اما این آرزو برآورده نشد، سوم اینکه قبر آقا امام حسین (ع) را زیارت کنم که به این امید و آرزو در این راه گام برمی‌دارم.
خداوند ظهور آقا امام زمان (عج) را نزدیک گرداند و همچنین به روان پاک شهدای عزیز درود می‌فرستم. امیدوارم که بتوانم به‌زودی با آن‌ها دیدار کنم و از خداوند متعال عاجزانه طلب مغفرت می‌نمایم. دیگر مزاحم عزیزان نمی‌شوم، فقط دعایم این است "اللهم انا نرغب علیک فی دولة الکریم تعزبه الاسلام و اهله و تذل به الانفاق و اهله" »
انتهای پیام/
کد مطلب: 247891