روایتی از برگزاری مراسم احیا در بهشت رضا
شب سعادتمندان
تاریخ انتشار : پنجشنبه ۲۴ خرداد ۱۳۹۷ ساعت ۱۰:۲۵
سال‌هاست که مراسم شب‌های قدر درکنار مزار شهدای بهشت رضا، مراسمی برگزار می‌‌شود که با استقبال خیره‌کننده مردم همراه شده است.
 
کد خبر : 83858 ||  تاریخ: ۲۲ خرداد ۹۷ 13
شهرآراآنلاین، سال‌هاست که مراسم شب‌های قدر درکنار مزار شهدای بهشت رضا، مراسمی برگزار می‌‌شود که با استقبال خیره‌کننده مردم همراه شده است. باوجودی‌که حرم مطهر امام علی‌بن‌موسی‌الرضا(ع) و مساجد و حسینیه‌ها، با امکانات زیاد از مردم استقبال می‌کنند، بسیاری از مردم حضور درکنار اهل قبور و روح پاک شهدا را انتخاب می‌کنند و به این قطعه نورانی می‌آیند. 
حضور حدود 15هزار نفر از شهروندان مشهدی در مراسم امسال، شب‌های سرنوشت رمضان97 را به‌یادماندنی‌تر کرد، طوری‌که به‌گفته مجریان برنامه، آمار شرکت‌کنندگان در مراسم شب بیست‌ویکم ماه رمضان امسال، نزدیک به دوبرابر سال‌های گذشته بود؛ استقبال پرشوری که اگر سرویس‌دهی سازمان اتوبوس‌رانی به شرکت‌کنندگان این مراسم کمی بیشتر بود، شاید جمعیتی بیش از این بر سر خاک مقدس شهدا جمع‌ می‌شدند و با هم قرآن سر می‌گرفتند. 
شرحی از مراسم احیا در جوار گلزار شهدای بهشت رضا را که با قرائت دعای جوشن کبیر آغاز شد و با سخنرانی حجت‌الاسلام فاضلی و مدیحه‌سُرایی مداحان اهل‌بیت(ع) ادامه پیدا کرد، بخوانید.

بهترین میزبانان
ساعتی قبل از شروع مراسم، ترافیک کمابیش شدیدی در مسیر بهشت رضا جریان داشت. بسیاری از مردم قبل از افطار خودشان را به مزار شهدا رسانده بودند. در حسینیه شهدا برنامه‌های مختلفی در دومین سال پیاپی برای کودکان برگزار می‌شد؛ از کشیدن نقاشی و ساختن کاردستی و بازی با دارت تا برنامه عموروحانی که با کودکان ارتباط خوبی برقرار کرده بود. عمو، کارش را با خواندن سوره‌های کوچک قرآن آغاز می‌کرد و بعد با هم‌خوانی آیات، ادامه می‌داد و در آخر با هدیه دادن به بچه‌ها از طرف شهدا تمام می‌کرد.


 
6ماه زندگی، 9سال انتظار و دیگر هیچ
اما در جوار قبور شهدا، فضا روحانی و پر از نیایش است. به‌سراغ چند تَن از خانواده‌های شهدا می‌روم که گویی از میزبانان مردم هستند و از آن‌ها می‌خواهم که در میانۀ رازونیاز با پروردگار، چندکلامی هم با ما از حس‌و‌حالشان بگویند. 
فاطمه موسوی، همسر شهید سیدعباس‌ هاشمی، است. او 13سال داشته که با همسرش ازدواج کرده است، اما فقط شش ماه با هم زندگی می‌کنند و پس از آن سیدعباس در سال1362 در فکه به شهادت می‌رسد؛ زندگی مشترککوتاهی که موسوی درباره آن می‌گوید: حتی در این شش ماه هم سیدعباس به جبهه می‌رفت و در فاصله‌های زمانی دو ماه و ده روز که به مرخصی می‌آمد، همدیگر را می‌دیدیم. 
همسر شهید هاشمی با صدایی بغض‌آلود درحالی‌که گذشته‌اش را دوره می‌کند، ادامه می‌دهد: در آخرین مرخصی‌اش بود که سیدعباس به آزمایشگاه رفت تا جواب آزمایش فرزندمان را بگیرد. وقتی برگشت، جعبه شیرینی به دست داشت و لبخند به‌لب بود و به من گفت اگر فرزندمان پسر شد، نامش را مهدی و اگر دختر شد، نامش را زینب بگذاریم و گفت اگر من شهید شدم، زحمت نگهداری و پرورش فرزند‌مان بر دوش شماست. تا آمدم بگویم این چه حرفی است که می‌زنی، سیدعباس جعبه شیرینی را برداشت و به مسجد رفت. 40روز گذشته بود و همسرم هنوز به جبهه نرفته بود. در این مدت بهترین روزها را در کنار هم گذراندیم. زمانی که سیدعباس می‌خواست دوباره به جبهه برود، به من گفتاگر شهید شوم، می‌خواهم شما در آن دنیا همسرم باشی و به برادرانش وصیت کرد راه او را ادامه دهند. بعد از آن به من و خواهرانش گفت اگر شهید شدم، دوست ندارم بر سر مزارم گریه کنید.
این رفتن شهید، بازگشتی دورودراز داشت، طوری‌که 9سال طول کشید. پیکر سیدعباس در این مدت، مفقود بود و هیچ خبری از او نداشتیم. 


 
همسر شهید‌هاشمی بیان می‌کند: وقتی سیدمهدی را که نتیجه زندگی کوتاهم با سیدعباس بود، به دنیا آوردم، در بیمارستان با خدا رازونیاز می‌کردم و می‌گفتم حالا پسرم را چگونه بدون پدر، بزرگ کنم؟ اگر از پدرش پرسید، به او چه بگویم؟ اما این فقط حال‌‌و‌روز من نبود. مادر سیدعباس هم خیلی بی‌تابی می‌کرد. زمانی که مهدی به‌دنیا آمد، اشک می‌ریخت و می‌گفت پسرم، فرزندش را ندیده رفت.
خاطرات این زن مرور می‌شود و به آنجا می‌رسد که؛ من و سیدمهدی با مادر همسرم زندگی می‌کردیم تااینکه متاسفانه پس از دو سال از تولد پسرم، مادر شهید در غم فراق پسرش از دنیا رفت. سیدمهدی روزبه‌روز بزرگ‌تر می‌شد. او به عمو‌‌‌‌‌‌‌‌‌هایش آقاجان می‌گفت و من مدام نگران بودم که زن‌عمو‌هایش چیزی به فرزندم بگویند یا از حرف سیدمهدی ناراحت شوند. سیدمهدی نه‌تنها به عموهایش بلکه به بیشتر مردان فامیل، می‌گفت آقاجان. زمانی که اسرا به میهن بازمی‌گشتند، سیدمهدی کلاس چهارم بود و مجبورم ‌کرد با هم به دیدن آزادگان برویم. عکس پدرش را به تک‌تکشان نشان می‌داد به امید اینکه کسی او را دیده باشد یا خبری از او برایش آورده باشد، اما هربار ناامید درحالی‌که چشمانش اشک‌بار بود، بازمی‌گشتیم. 
فاطمه موسوی می‌گوید: پس از 9سال بی‌خبری، اطلاع دادند که پیکر سیدعباس پیدا شده است و پلاکی را نشانمان دادند و گفتند این شهید شماست. ما بعد از 9سال دوری و غم، شهید را تشییع کردیم و در همین‌جا به خاک سپردیم. پس از پیدا شدن نشانی از سیدعباس، خودم را وقف تربیت و بزرگ کردن سیدمهدی کردم و به پای فرزندم نشستم. 
سیدمهدی‌ هاشمی درکنار مزار پدرش، حرف‌های مادر را می‌شنود و به ما می‌گوید: شش سالی می‌شود که شب‌های قدر به قطعه شهدای بهشت رضا می‌آییم تا در این شب عزیز، کنار پدرم باشیم؛ پدری که هرگز ندیدمش اما با تمام وجودم به او افتخار می‌کنم.
سیدمهدی برایمان از حضور مردم و مسئولان شهر هم می‌گوید و اینکه چقدر از حضورشان احساس غرور می‌کند. او می‌گوید: امسال جمعیت خیلی بیشتری از سال‌های گذشته ‌آمده‌اند و مردم با حضورشان، به ما خانواده شهدا قوت قلب می‌دهند.

نمی‌گذاریم شهدا غریب بمانند
به‌سراغ خانواده‌ای می‌رویم که مشغول پخش آب‌میوه و کیک و شمع درمیان میهمانان شهدا هستند. فاطمه صدوقی می‌گوید: ما همسایه شهیدمرتضی صادقی هستیم. هفت سال است که شب‌های قدر به اینجا می‌آییم. او از فوت پدر و مادر شهید تأسف می‌خورد و می‌گوید: امسال پدر و مادر شهید هر دو فوت کردند و فکر می‌کنم این شهید، غریب‌تر شده است؛ برای همین امسال من به‌همراه خانواده و فرزندانم آمده‌ایم که شاید ذره‌ای از محبت شهدا را جبران کنیم و به شهیدان بگوییم که ما هرگز فداکاری آن‌ها را فراموش نمی‌کنیم. او اضافه می‌کند: من همیشه از شهیدصادقی، حاجت گرفته‌ام. هر زمان پنج سوره یاسین نذر شهید صادقی کرده‌ام، حاجتم برآورده شده است؛ به همین دلیل است که هر سال در شب‌های قدر با پخش نذری بر سر مزارش، به این شهید بزرگوار توسل می‌کنم.
این بانو بیان می‌کند: به مردم پیشنهاد می‌کنم برای یک‌بار هم که شده، حضور در اینجا را امتحان کنند. درکنار قبور این عزیزان، می‌توان به‌راحتی با خداوند خلوت کرد.

حضور فرشته‌ها را می‌شود حس کرد
به‌سراغ شخصی می‌رویم که به‌دقت مشغول نظافت قبور شهداست. با او هم‌قدم می‌شویم و می‌خواهیم کمی برایمان از حس‌وحالش و تفاوت مراسم شب قدر در گلزار شهدا با سایر مکان‌هایی که مراسم شب قدر را برگزار می‌کنند، بگوید. او همین‌طور که مشغول انجام کارش است، خودش را معرفی می‌کند. مهدی سنگ‌نقره، برادر شهید محمد‌حسن سنگ‌نقره، است. با خانواده بر سر مزار برادرش آمده‌اند تا مانند سایر شب‌های قدر، همدلانه خدا را صدا کنند.
مهدی می‌گوید: 10سال است در بهشت رضا مشغول به کارم و هر سال در مراسم شب‌های قدر پیش شهدا هستم. حضور مردم از سال‌های گذشته خیلی بیشتر است و طبیعتا کار من هم دشوارتر می‌شود اما من اصلا احساس خستگی نمی‌کنم. این شب‌ها به‌راحتی می‌شود حضور فرشته‌ها را بر سر مزار شهدا حس کرد. گویا فرشته‌ها هم در مراسم حاضرند.

رفیق رزمنده‌ها
شخصی که تنها نشسته است و چشمانی اشک‌بار دارد، ما را مجذوب خود می‌کند. از او می‌خواهیم که علت حضورش در گلزار شهدا را بگوید و حس‌وحال مراسم را تشریح کند. او این‌طور می‌گوید: سیدرضا‌ هاشمی هستم، از دوستان شهدا. پنج سال است که در شب‌های قدر به بهشت رضا می‌آیم تا در این شب‌ها کنار هم‌رزمان سابقم به‌خصوصشهید رضا رازی باشم. این شهید جزو نیکان بود. من با حضور در اینجا، به گذشته‌ام می‌روم. حسم توصیف‌شدنی نیست. برایم خیلی بهتر است حضور در اینجا. این شب‌ها با شهدا تجدید پیمان می‌کنم. حال‌وهوای اینجا را نمی‌توانم بیان کنم. معنویت اینجا خیلی زیاد است و با وجود حضور زیاد مردم، آرامش خاصی حکم‌فرماست.

غبطه به شهدا
در قسمتی که شهدای حرم دفن هستند، جوانی بین شهدا راه می‌رود و زیر لب چیزهایی می‌گوید. به سمتش می‌رویم. از او هم می‌خواهیم که از حال‌وهوایش برایمان بگوید و از دلیل آمدنش به گلزار شهدا؛ به‌ویژه اینکه چرا مزار شهدای حرم را انتخاب کرده است. فرشاد سوری، اهل خرم‌آباد است. او چند سالی است ساکن مشهد شده است. می‌گوید: درمشهد ازدواج کرده‌ ام و چندروزی است که پدر شده‌ام. همسرم خیلی دوست داشت همراه من به این مراسم بیاید، اما به‌خاطر فرزندمان در خانه ماند. من به او قول داده‌ام شب بیست‌وسوم رمضان، او را همراه خودم به اینجا بیاورم. 
این جوان می‌افزاید: دومین سالی است که در شب‌های قدر به مرقد شهدای عزیز می‌آیم. امسال و به‌ویژه امشب به عشق شهدای مدافع حرم آمده‌ام. حس می‌کنم ما به شهدای مدافع حرم مدیون هستیم و وظیفه خود می‌دانم که به اینجا بیایم و فاتحه‌ای برای آن‌ها بخوانم. ادامه می‌دهد: شهدای مدافع حرم را خیلی دوست دارم، آن‌قدر که با وجود مشکلات و گرفتاری‌های زیاد، هفته‌ای سه‌بار برای خواندن نماز به مسجد فاطمیون در منطقه گلشهر می‌روم، آن‌هم فقط به مسجدی که عکس شهدای حرم را به دیوارش زده‌اند.


 
سوری اضافه می‌کند: با شهدا درددل می‌کنم. امشب بر سر مزار سردار بخشی، ابوحامد و دیگر شهدا رفتم و به آن عزیزان ‌گفتم خوش‌به‌حالتان که این‌طور با خدا معامله کردید! افسوس که ما چنگ زده‌ایم به دنیا و به فکر پول و مادیات هستیم. 
او می‌گوید: بین شهدا احساس می‌کنم به خدا نزدیک‌ترم و در قطعه شهدای حرم به یاد خودم می‌افتم. به یاد اینکه چه چیز دارم و چه‌کار می‌کنم. اینجا حس دیگری دارد. وقتی خانواده شهدا را می‌بینم، حالم دگرگون می‌شود. خوش‌به‌حال شهدا!
او از حضور پرشور مردم، خوشحال است و بیان می‌کند: امسال حضور مردم عالی بود. خیلی بیشتر از سال گذشته آمده بودند. اصلا فکرش را نمی‌کردم این همه جمعیت در اینجا حاضر شوند. من چندسالی در تهران و اصفهان زندگی کردم و به‌خاطر کارم در گذشته زیاد به سفر می‌رفتم، اما هیچ جایی را ندیدم که مردمش مثل مشهد، مراسم برگزار کنند و مردم این‌گونه در مراسم حاضر باشند. بدون شک هیچ‌جای ایران مثل مشهد نیست. من وقتی در جاده می‌آمدم، ترافیک را که دیدم، با خودم گفتم یک ساعت باید دنبال جای پارک بگردم اما وقتی رسیدم، افرادی را دیدم که مسئولراهنمایی پارک خودرو‌های مردم بودند و خیلی خوب راهنمایی می‌کردند و روشنایی عالی بود؛ البته من برای حالم در اینجا حاضر می‌شوم و توجهی به امکانات ندارم اما درکل از مسئولان برای امکاناتی که به اینجا آورده‌اند، از برپایی ایستگاه صلواتی تا تامین پارکینگ و اطلاع‌رسانی این مراسم، تشکر می‌کنم. او در آخر می‌گوید: خیلی خوب است که مردم دست‌کم هر سال یک‌بار به اینجا بیایند تا به یاد آورند که چه چیزی برای آخرتشان دارند و اینکه دیر یا زود جای ما هم اینجاست.

جامانده 
مرد میان‌سالی که درکنار مزار یک شهید گمنام نشسته است، برایمان از خودش، حال‌وهوای مراسم و دلیل آمدنش به اینجا این‌طور می‌گوید: اسماعیل آشفته 72سال دارد و نخستین‌بار است که برای شرکت در این مراسم به اینجا آمده است. 
او می‌افزاید: امسال اینجا را انتخاب کردم تا نزدیک شهدا باشم و وقتی دیدم شهدای گمنام چه غریب و تنها هستند، تصمیم گرفتم کنار یکی از آن‌ها بمانم و او را در رقم خوردن سرنوشت خودم شریک کنم. راستش را بخواهید، من از قافله جبهه جاماندم؛ چون مسئولان اعزام وقتی شناسنامه‌ام را دیدند و متوجه شدند که هفت فرزند دارم، مانع رفتن من به جبهه شدند. بعد از اصرار فراوان، یکی از آن‌ها به من گفت پرورش درست فرزندانت برای کشور، از جنگیدن بیشتر اهمیت دارد.

به عشق مولا علی(ع)
قربانعلی صادقی، نظامی ارتش است. او آمده است تا به رسم چهار سال گذشته، در شب ضربت خوردن مولای متقیان، امام‌علی(ع)، داوطلبانه بین مردم آب و نوشیدنی‌های خنک توزیع کند. با او هم‌کلام می‌شویم تا دلیل انتخاب مزارشهدا را برای شب‌های قدر بدانیم. می‌گوید: اینجا آرامش بهتری دارم. امسال پنجمین سالی است که در این مراسم حضور دارم و نیت کرده‌ام در شب ضربت خوردن حضرت علی(ع)، شربت در اینجا پخش کنم. او می‌گوید: این شهدابرای من چراغ راه هستند و در زندگی و به‌ویژه کارم از آن‌ها الگو می‌گیرم.
فرازهای آخر دعا، چشم‌ها اشک‌آلودتر شده است و وقتی قرآن‌ها بر سر گرفته‌ شده‌اند، دل‌ها خدایی‌ترمی‌شود. آنچه در زبان و رفتار افراد به‌چشم می‌آید، تنها یک چیز است؛ آرامش.
انتهای پیام /
 






کد مطلب: 248971
 


 
 
پژوهش زیربنای توسعه کشور
 

دکتر عبداله ارژندی؛ اداره کل روابط عمومی و اطلاع ...