داخلی صفحه تهران خبر
 
گفت و گوی متفاوت «ایثار تهران» با مسن ترین پدر شهید:
امام خمینی (ره) خبر شهادت علی را در سال 42 به ما داد
تاریخ انتشار : سه شنبه ۱۳ شهريور ۱۳۹۷ ساعت ۱۱:۴۰
شخصیتی جذاب و دوست داشتنی دارد گویی سن برایش تنها یک عدد است با همه مشکلات و مصائبی که در طول زندگی داشته، اما همچنان استوار و مقاوم است. نقطه عطف زندگی اش را دیدار با امام خمینی(ره) می داند و می گوید: پس از آن ملاقات علی 9 ساله به من گفت که دیگر برای خانواده سلطنتی کار نکن و من هم به خواسته پسرم احترام گذاشتم.
امام خمینی (ره) خبر شهادت علی را در سال 42 به ما داد
 
شخصیتی جذاب و دوست داشتنی دارد گویی سن برایش تنها یک عدد است با همه مشکلات و مصائبی که در طول زندگی داشته، اما همچنان استوار و مقاوم است. نزدیک به 60 سال است که روزگار را در همان خانه قدیمی اش در شرق تهران سپری می کند که هنوز بوی تنها پسرش را می دهد. عمرطولانی اش سرشار از فراز و فرودهای بسیار است. خودش نقطه عطف زندگی اش را دیدار با امام خمینی(ره) عنوان می کند و می گوید: پس از آن ملاقات خاطره انگیز با امام، علی 9 ساله به من گفت که دیگر برای خانواده سلطنتی کار نکن و من هم به خواسته پسرم احترام گذاشتم.   
خودش را این گونه معرفی می کند: غلام عباس عباسی هستم درمهرماه 1302 در منطقه ضیاء آباد از روستاهای اطراف شازند اراک به دنیا آمدم . پدر و مادرم دخترعمو پسرعمو بودند. در همان کودکی  یک برادر و یک خواهر بزرگتر از خودم را به خاطر بیماری از دست دادم.
در خانه ساده ای زندگی می کردیم که هم اتاق مهمان بود و هم مطبخ. درمنزل ما تنوری  داشتیم که مادر هم در درآن نان می پخت و هم غذا درست می کرد. دریک حیاط بزرگ شش-هفت خانوار کنار هم زندگی می کردیم نسبت فامیلی باهم نداشتیم ولی مثل یک خانواده صمیمی کنارهم بودیم.
حاج آقا عباسی می گوید: پدرم کشاورز بود. قبل از اجرای قانون تقسیم اراضی زمین ها ارباب رعیتی بود و ارباب از گندم دیم ازهر 5 کیلو یک کیلو و از گندم آبی ازهر 3 کیلو، یک کیلو سهم داشت. دست آخر مقدار گندمی که برای کشاورز باقی می ماند به سختی کفاف خانواده اش را می داد.
از زمانی هم که به یاد دارم خودم را در علفزارها دنبال گاو و گوسفند و میان زمین های کشاورزی در حال کارکردن می دیدم . من هم از شش- هفت سالگی هم به اتفاق خانواده برای نماز خواندن بیدار می شدم.

از مکتب فرار کردم

در روستای ما مدرسه به آن صورت وجود نداشت و اکثر روستا بی سواد بودند. هشت ساله بودم که پدر مرا به مکتب خانه فرستاد یک روزآقای معلم از من سوالی پرسید که اشتباه پاسخ دادم که عصبانیت وی را به دنبال داشت و حسابی من را فلک کرد و به باد کتک گرفت. هنوز یادم نرفته که پاهایم را بست و با شلاق به کف پاهایم زد. ازآن روز دیگرمکتب نرفتم و اصرار پدر و مادرم هم کارساز نبود. از 15 سالگی روزه گرفتن را شروع کردم هرچند قبل ازآن نیز " کله گنجشکی" می گرفتم. بعد از خوردن سحری و خواندن نماز صبح به اتفاق خانواده سر زمین می رفتیم و تا اذان ظهر کار می کردیم. پدرم موذن بود و اذان مغرب به پشت بام می رفت و اذان می گفت. سحرهای ماه رمضان هم مناجات می خواند.
 
برای سهل انگاری در نماز صبح  تاوان سنگینی دادم


در خانواده ما تربیت بچه ها به عهده مادرم بود او به نماز خواندن اول وقت بسیاراهمیت می داد. کافی بود من یا هرکدام از خواهر و برادرهایم در خواندن نماز صبح کاهلی کنیم. آن وقت مادرم حسابی از خجالت مان درمی آمد. در همان دوران کودکی یک روز به خاطر قضا شدن نماز صبح مادرم با ترکه مرا تنبیه کرد و این آخرین باری بود که نمازم از وقشتش گذشت.

 


 
در دوره ی پهلوی سرباز ارتش شدم

 اوایل حکومت محمد رضا پهلوی بود که ماموران حکومتی برای سرباز گیری به ده  ما می آمدند.ابتدا به خانه کدخدا می رفتند و او هم لیست جوان های روستا را به ماموران می داد درسال 1320 اسم من در بین سربازان اعزام به خدمت بود. در یک روز پاییزی ما را به پادگان اراک بردند و از آنجا به قم و سپس با کامیونی که سر و صدای زیادی داشت  به تهران و پادگان مهرآباد  منتقل کردند.
به خاطر قد بلندم در همان روزهای نخست سربازی مورد توجه سرهنگ نصیری معروف قرارگرفتم. یک روز درصف غذا فرمانده گردان سرگرد نوربخش از دفتر صدایم زد و نگاهی به سرتا پایم انداخت و گفت: قراربود به منزل سرهنگ نصیری بروید ولی الان سروان مقدم  تورا می خواهد به منزلش ببرد. لباس خاکستری پادگان را از من گرفتند و به جای آن بلوز و شلوار آبی رنگ دادند. آن زمان گماشته ها لباس آبی به تن می کردند. من بدون آموزش گماشته سروان " غلامعلی مقدم شدم"
راننده مقدم به نام «محمدعلی»  بچه مراغه و مثل من سرباز بود. اتاق کوچکی به من و محمدعلی داده بودند که دو تخت داشت و به نوعی محل انبار حبوباتشان نیز به حساب می آمد.
اوایل که خانه مقدم رفتم فقط آبگوشت و کته بلد بودم درست کنم که بعدها غذاهای بیشتری یاد گرفتم خریدهای منزل مقدم هم به عهده من بود. آن زمان یخچال و فریزر نبود و اغلب خریدها به اندازه مصرف همان روز بود. در دوسالی که خانه مقدم بودم دوبار و هربار 10 روز به مرخصی رفتم. دادن مرخصی به خود سروان مقدم مربوط بود نه ارتش، در غیاب من محمدعلی  کارها را انجام می داد.
دوسال خدمت را در خانه مقدم سپری کردم و با توجه به اینکه بچه هایش به من عادت کرده بودند پس از اتمام خدمت سربازی مقدم یک سال با حقوق نیز مرا نگه داشت و مقدم هم از سروانی به سرگردی و سپس سرهنگی ارتقا پیدا کرد. 
یکی دوسال پس از اتمام سربازی با دختر خاله ام و با مهریه دویست تومان ازدواج کردم. به پیشنهاد خاله ام در داروسازی دکترعبیدی مشغول به کار شدم و به واسطه کارم ماموریت های زیادی می رفتم که در سفری که به مشهد و مصادف با عید غدیر بود داشتیم شبش را در حرم علی بن موسی الرضا(ع) خوابیدیم. من در آن شب خواب دیدم خدا دو پسر به من داده است و چند روز پس از بازگشت به منزل درتهران، مژدگانی دادند که صاحب دو پسر شده ام. وقتی پرسیدم کی به دنیا آمده اند؟ گفتند شب عید غدیر، از شنیدن این خبر شوکه شده بودم. اسم بچه ها را محمد و علی گذاشتیم . 2 سال بیشتر نداشتند که به بیماری سرخک مبتلا شدند و متاسفانه محمد فوت کرد. مدتی از کارخانه دکتر عبیدی بیرون آمدم و بیکار بودم، از سوی یکی از همشهریانم  پیشنهاد داده شد که در منزل "علیرضا بیات" از خانواده های اشرافی و سلطنتی مشغول به کار شوم. سرانجام به عنوان آشپز در آنجا کارم را شروع کردم. علی را هم بیشتر مواقع با خودم می بردم و چون همبازی فرزندشان بود با آنها زندگی می کرد و همان جا هم مدرسه رفت.

دیدار علی در کودکی با امام خمینی (ره) در قم  

برای رفتن به قم  و زیارت از محل کارم مرخصی گرفتم من و علی پسرم و تعدادی از کارگرهای منزل بیات عازم سفری یک روزه به سمت قم شدیم. در بدو ورودمان، شهر انگارخالی ازجمعیت بود، پرسیدیم چه خبر است؟ گفتند: آقای خمینی به قم آمده اند و مردم دسته دسته و گروه گروه به سمت منزلش می روند. ما هم با اشتیاق نشانی خانه امام را گرفتیم و همراه علی به راه افتادیم. محل اقامت امام در یک کوچه باریک با خانه های قدیمی قرار داشت که در آن افراد زیادی در حال رفت و آمد بودند. داخل حیاط منزل با جمعیت زیادی روبه رو شدیم و با زحمت خودمان را به نزدیک امام رساندیم. همین که چهره آقا را دیدم اشک شوق در چشمانم جمع شد. آنقدر هیجان داشتم و مجذوب امام بودم که از پسرم غافل شدم ویک لحظه دیدم علی کنارم نیست. یک لحظه کنار دیوار آجری، پسر بچه ای را دیدم که بالا و پایین می رفت تا دست امام را ببوسد اما قدش کوتاهتر از آن بود که به دستان امام برسد. همان لحظه امام متوجه شد و به مردم گفتند:« بلندش کنید» امام با کمک مردم، پسر را از زیر پنجره به سمت بالا کشید و در آغوش گرفت، دستی به موهایش کشید و بعد رو به جمعیت عنوان کردند«سربازها و یاورهای من، همین بچه های کوچک هستند.»  سپس زیر گلوی او را بوسید و شروع به گریستن کرد. در این هنگام تمام موهای تنم سیخ شده بود، شانه هایم لرزید و اشک از گوشه چشمانم جاری شد. حاضرین هم یک صدا فریاد « یا حسین» سر دادند. مردم پسر بچه را دست به دست بوسیدند و او را پایین گذاشتند. وقتی نزدیکتر شدم نفس در سینه ام حبس شده بود. آن پسر کسی جز علی کوچولوی من نبود. در دستان علی یک تکه نبات همراه با یک اسکناس پنج ریالی بود که امام به او هدیه داده بود.  

 
 

 
خانه بیات را برای همیشه ترک کردیم

عصر همان روز که با امام دیدار داشتیم با اتوبوس از قم به سمت تهران آمدیم. حال عجیبی داشتم در واقع اتفاقات آن روز و سخنان آقا برای لحظه ای از ذهنم بیرون نمی رفت. غرق افکارم بودم که علی پرسید«بابا کی دوباره می آییم آقا را ببینیم؟»  و پسرم دوباره ادامه داد درست است ما برگردیم توی آن خانه و آقا را ببرند زندان؟! من که از حرف هایش تعجب کرده بودم گفتم کجا برویم؟ ما که جزخانه بیات جایی را نداریم و من هم کاری ندارم. علی جواب داد «می رویم کارگری» حرف های علی با همان زبان شیرین کودکانه  مرا به شدت تحت تاثیر قرارداد. این در حالی بود که خانواده بیات آماده سفر به فرنگ بودند و از من خواستند که علی را نیز با خودشان ببرند که من مخالفت کردم. با هر زحمتی بود پس از مدتی کوتاه برای همیشه منزل بزرگ بیات را ترک کردیم و بابت چهار- پنج سالی که آنجا کار کرده بودم حدود صد هزار ریال دریافت کردم و بعد از آن سرو سامانی به زندگی مان دادم یک خانه برای خانواده خریدم و قهوه خانه ای  راه اندازی کردم.
 
 فعالیت های سیاسی علی قبل از انقلاب زیاد بود

علی از همان دوران نوجوانی فعالیتش را از همین مساجد محل و با دوستان و بچه های محل شروع کرد. بعد از مدتی به مساجد دیگری هم می رفت و با افرادی همچون آقایان الهیان و حجازی آشنا شده بود او گاهی به مسجد امام جعفر صادق(ع) آریا شهر می رفت و در آنجا فعالیت می کرد. کم کم فعالیت های سیاسی علی آنقدر گسترده شده بود که گاهی به شهرهای مختلف از جمله مشهد، شیراز، اصفهان، تبریز و... می رفت. با وجود فعالیت زیاد اما عضو گروه خاصی نبود و کاملا مستقل بود. یک شب در مسجد سبلان یکی از روحانیونی که ساواک همیشه دنبال او بود سخنرانی داشت علی هم برای شنیدن سخنان آن روحانی مسجد رفته بود. دیروقت شده بود و همچنان خبری از علی نشده بود. مادرش هم بی تابی می کرد. پس از چند ساعت با لباسهای خاک و گلی که با گازوئیل هم قاطی شده بود به خانه آمد . وقتی ماجرا را جویا شدیم. گفت: «پای صحبت های سخنران در مسجد بودیم که ساواک مسجد را محاصره کرد وقتی با خبر شدیم من با یک چادرزنانه سخنران را از میان خانم های مسجد خارج کردم و وقتی داشتم فرار می کردم ماموران من را تعقیب کردند تا به کوچه ای رسیدیم و داخل کوچه یک کامیون بود خودم را به زیر کامیون رساندم. چشم به کفش های ماموران افتاد که از کنار کامیون رد شدند نفس عمیقی کشیدم  و تازه خیالم راحت شده بود که صدای استارت کامیون را شنیدم. ماشین هم بعد از چند استارت پی درپی روشن شد و دود غلیظی از اگزوزش بیرون آمد. از ترس اینکه ماموران من را پیدا کنند یک نگاه به زیرکامیون انداختم و چیزی که به ذهنم خطور کرد این بود که شاسی ماشین را محکم بگیرم. خودم را به سختی به زیر شاسی که پر بود از روغن سیاه چسباندم. تا اینکه از چرخ های ماشین های دیگر و سر و صدای زیاد خیابان فهمیدم که از محله بسیار دور شدم و در یک جایی هم ماشین از گودالی پر آب و گل رد شد با اینکه دستم بی حس شده بود و توان نگه داشتن پاهایم را به زور داشتم بیست دقیقه با همین شرایط تحمل کردم تا کامیون توقف کرد خودم را روی آسفالت خیابان رها کردم. وقتی هم به اطرافم نگاه کردم دیدم در خیابانی سمت محله" تهران نو" هستم.»
    
روز جمعه سیاه علی میدان ژاله بود
 

فعایت های علی همچنان ادامه داشت تا اینکه شهریور 57 رسید. فرماندهان نظامی به شاه فشار آوردند که هر چه زودتر در تهران حکومت نظامی اعلام کند. ساعت 6 بامداد هفده شهریور اعلامیه حکومت نظامی و برقراری آن در یازده شهر از رادیو به اطلاع مردم رسید. با این حال از همان اولین ساعات صبح، با وجود انتشار اعلامیه های حکومت نظامی، مردم به خیابان ها ریختند و به سمت میدان ژاله(شهدا) حرکت کردند. آن روز علی و نوه ی خاله ام به میدان ژاله رفته بودند. می دانستم علی به همراه منصور توی خیابان است. به بیمارستانها سر زدم و بین زخمی ها و کشته های میدان ژاله دنبال علی بودم. تا اینکه علی را پیدا کردم  و درحالی که سرش را پایین انداخته بود گفت: «آقا جون، منصور شهیدشد». آن روزها بیشتر مردم ایران عزادار بودند. چند ماهی از آن واقعه تلخ نگذشته بود که با آمدن امام در بهمن 57 غم و ماتم از خانه ها رخت بربست و شور و شوق تازه ای در مردم ایران دمیده شد.

علی عضو ستاد جنگ های نامنظم دکتر چمران شد

چند صباحی از انقلاب نگذشته بود که صفحه جدیدی در تاریخ این مرزو بوم آغاز و ایران وارد جنگ ناخواسته ای با عراق شد. درآن اوایل جنگ دکتر چمران در تهران بود و آموزش های چریکی می داد. علی برای یاد گیری این فنون به " پایگاه حر" رفت. بعد از مدتی علی کاملا فنون چریکی را آموخت و سپس عضو ستاد جنگ های نامنظم دکتر چمران شد. علی درهمان روزهای نخست جنگ، تصمیمش را برای رفتن به جبهه گرفته بود و من و مادرش خیلی راضی نبودیم. دخترم هم وقتی تصمیم علی را دید، با سرهنگ کاظمی که در همسایگی آنها زندگی می کرد صحبت کرد و گفت: " علی تنها پسر خانواده است کاری کنید که ازرفتن به جبهه منصرف شود"  یک شب علی با ناراحتی به خانه آمد مادرش دلیل ناراحتی اش را پرسید؟ گفت: " مادر شما و آقام نمی گذارید جبهه بروم، می ترسم فردا پیش حضرت زهرا(س) رو سیاه شویم". مادرش صبح آن روز به من گفت: برو امضاء بده نمی خواهم فردای قیامت رو سیاه باشم. همان روز به پایگاه حر رفتم و رضایت دادم . عصر علی آنقدر خوشحال بود که من و مادرش را مرتب می بوسید و دورمان می چرخید. فردای آن روز همسرم با چادر گلدارش، در حیاط خانه در یک دست قرآن و در دست دیگرش کاسه آب داشت. علی سرمادرش را در دو دست گرفت برپیشانی اش بوسه زد ساکش را برداشت و از زیر قرآن رد شد. من تا راه آهن بدرقه اش کردم. قبل از خداحافظی برگشت و به من گفت: «اگر آمدند و گفتند علی شهید شده است، گریه نکنید که دشمن شاد می شود».  
 
 
علی از دوربین و دیده شدن فراری بود


در مدتی که علی جبهه بود، هر از گاهی، نامه ای می داد و یا زنگ می زد، آن موقع تلفن نداشتیم و همسایه مان که یک افسر بازنشسته بود می آمد و ما را صدا می زد که علی تماس گرفته است. (هرچند مدتها قبل برای دریافت خط تلفن علی خودش ثبت نام کرده بود اما آن زمان وصل نشده بود. هنوز قبض تلفن خانه مان به نام علی می آید) شب ها که از مغازه می آمدم اخبار جنگ را از تلویزیون پیگیری می کردم. گاهی تلویزیون دکتر چمران را در کنار رزمنده ها نشان می داد و ما علی را کنارش نمی دیدیم. یک روز با گلایه از او پرسیدم  با وجود اینکه می دانیم که همراه دکتر چمران هستید ولی در تصویر تو را نمی بینیم؟ در جوابم گفت: " مگر من برای نشان دادن چهره ام و یا اینکه تصویرم در تلویزیون پخش شود به جبهه رفته ام؟ من از دوربین فرار می کنم چرا که این طوری بهتر است. چون اگر شهید شوم بعدها کمتر غصه می خورید." با اینکه علی عضو ثابت ستاد جنگ های نامنظم دکتر چمران بود ولی کمتر فیلمی از او در کنار شهید چمران می بینید. واقعا علی از دوربین فراری بود و دوست هم نداشت چهره اش در تلویزیون نشان داده شود.


 نشانی مزارش را در بهشت زهرا به ما داد

سال 60  دکتر چمران شهید شد و چند روز بعد از این اتفاق علی به مرخصی آمده بود. همه خانواده به اتفاق علی، سر مزار شهید چمران در بهشت زهرا رفتیم. پسرم بسیار ناراحت بود و بی تابی می کرد. در کنار قبر شهید چمران، قبور آماده ای وجود داشت که علی نگاهی به قبرهای خالی کرد و گفت: "می دانم که من را توی همین قطعه دفن می کنند". مادرش از این حرف تنها پسرش ناراحت شد اما به روی خودش نیاورد. آن روز یکی از روزهای ماه مبارک رمضان بود و همه روزه بودیم. به منزل برگشتیم. پسرم رفت که برای رفتن به جبهه آماده شود که خواهر بزرگش به او گفت:« علی جان تو که از سربازی معاف شدی تا الان هم جبهه بودی. اگر ممکن هست این بار نرو» لبخندی به خواهرش زد و گفت: اگر همه همین حرف شما را بزنند، دیگر چه کسی به جبهه می رود تا از ناموسمان دفاع کند؟  علی ساکش را برداشت و به حیاط رفت. تک تک اعضای خانواده را بوسید واز زیر قرآن رد شد هنوز به در حیاط نرسیده بود که امیر نوه ی دوساله ام پای دایی اش را گرفته بود و گفت: دایی کی برمی گردی؟ علی اورا بلند کرد و بوسید و گفت: دایی جان زود میام پیشت. داخل کوچه شد. برگشت و نگاهی به من و مادر و خواهرانش کرد و گفت خداحافظ.  

 

 
توی جبهه علی را حاجی صدا می زدند
 
علی خمپاره انداز بود و به خاطر محاسنی که گذاشته بود همه او را «حاجی» صدا می کردند. هر چه هم می گفت که من حاجی نیستم. اما در جوابش می گفتند: " شبیه حاجی که هستی!" چندی بعد از رفتن علی به جبهه، برای دیدنش به اهواز رفتم سه شب آنجا بودم روزها می رفتم پیش علی و شب ها منزل خواهرم درشهر می رفتم. بعد از برگشت به تهران، چند شب از ملاقات من با علی نگذشته بود که خواب مرحوم مادرم را دیدم. لباس سفید به تن داشت بالای سرم آمد و همینطور که دست به موهای سرم می کشید گفت: "الهی مادرت برات بمیره، ریشت هم مثل موهات داره سفید میشه" جمله (الهی مادرت بمیره را سه بار تکرارکرد) از خواب بیدار شدم نشستم و تا اذان صبح صلوات فرستادم، بعد هم وضو گرفتم و نماز خواندم. بعد از نماز صبح خوابیدم که باز دوباره مادرم به خوابم آمد و دیدم که بالای سرم گریه می کند. صبح به مغازه رفتم ولی دست و دلم به کار نمی رفت به شاگردم گفتم عباس من نمی توانم کار کنم. پرسید چی شده؟ گفتم: "دیشب خواب بدی دیدم راستش نگران علی ام" همسایه کنار قهوه خانه ام که صحبت های من و شاگردم را شنید، جلوتر آمد و گفت: "نگران نباش مطمئن هستم که علی سالمه"  شاید هم نگرانی من بیجا بود چون علی تماس گرفته بود که فردا قرار است چند روز مرخصی بیاید.
 
علی به آرزویش رسید
 

علی با وجود اینکه مرخصی داشت اما به تهران نیامد و در منطقه "کرخه کور" توی عملیاتی که قرار بود به نام شهیدان رجایی و باهنر انجام شود حاضرمی شود که فرمانده اش به او می گوید: تو شب اینجا بودید. "علی جان برگرد عقب. میخواهم نیروی تازه نفس بیارم"  علی می گوید: نه، من می مانم. همان شب تا صبح با دشمن می جنگند. درآن زمان مادر خانمم سکته کرده بود و من و همسرم از او مراقبت می کردیم و این موضوع ما را از علی غافل کرده بود که قرار است به مرخصی بیاید. تا اینکه آن روز پسر خاله ام به درخانه مان آمد. گفتم "بیا داخل چرا دم در ایستادی؟" سکوت کرد و حرفی نزد. سرش را بالا گرفت. اشک در چشمانش حلقه زده بود. دستش را دور گردن من انداخت و گفت:" خدا بهت صبر بده علی رفت" من بهت زده فقط نگاهش می کردم، زبانم بند آمده بود. اشکش را پاک کرد و گفت:" علی الان مشهده، اشتباهی با شهدای مشهدی به آنجا انتقال دادن که دو روز دیگر به تهران بر می گردونن".  
تا گفت علی را فرستادند مشهد، دیگر نمی توانستم چه بگویم. بغض گلویم را گرفته بود و داشت خفه ام می کرد. چیزی را می شنیدم باور نمی کردم. به یاد آخرین روزی که علی به جبهه می رفت افتادم. یکی از روزهای ماه مبارک رمضان که همه برای بدرقه اش در حیاط جمع شده بودیم و به یاد جمله آخرش که گفت: «نذر کردم این بار از مرخصی برگشتم همگی برویم پابوس امام رضا(ع). دیگر اشک امانم نداد. با صدای بلند گریه می کردم و نام امام رضا را تکرار می کردم نمی دانستم این موضوع را چطور به همسرم و خواهرای علی بگویم.

 
 
نحوه ی به شهادت رسیدن علی
 
نحوه به شهادت رسیدن علی را یکی از همرزمانش که در آن عملیات حضور داشت برای دامادم این طور تعریف می کند:« شب از نیمه گذشته بود و خاکریز در هاله ای از خاک و دود فرو رفته و بوی باروت همه جا را پر کرده بود. صدای سرسام آور گلوله ها و انفجار خمپاره ها لحظه ای قطع نمی شد. هر از گاهی برای تعویض خشاب فرصتی بود که سر برگردانیم. علی در راستای دید من بود پایش را از زانو خم کرده و آر پی جی را روی دوشش گذاشته بود. آماده بود شلیک کند. تعدادی هم موشک در کنارش چیده بود با هربار شلیک به سرعت موشک بعدی را داخل آرپی جی قرارمی داد. تمام حواسش متوجه  نقطه مقابل وهدفش بود. انگشت سبابه اش روی ماشه قرار داشت و بدون اینکه ذره ای خستگی زیر بار آن آرپی جی سنگین برروی دوشش، احساس کند. مصمم آماده شلیک بود. نگاهم را از او گرفتم و به رو به رو دوختم. یک آن چشمم به موشکی که به سمت علی و چند رزمنده ی دیگر می رفت افتاد، علی هم همپای آن شلیک کرد. سرم را میان دو دستم گرفتم و روی زمین دراز کش شدم بعد از این اتفاق بلافاصله از زمین بلند شدم و به سمتشان دویدم و خودم را بالای سرشان رساندم. علی به همراه چند تن از همرزمانش روی خاکریز افتاده بودند ترکش به بدنشان اصابت کرده بود تمام پیکرشان آغشته به خون بود. پیکرعلی را که غرق خون بود در آغوش گرفتم یک ترکش به ران چپ و ترکش دیگری به گلویش اصابت کرده بود هنوز بدنش گرم بود اما لحظاتی بعد به شهادت رسید.  
 
آشپزی در هیئت ها را افتخار می دانم
 
علی چهل روز پس از شهادت دکتر چمران در شهریور ماه سال 60 به یار دیرینه اش پیوست و در همان قطعه ای که  گفته بود برای همیشه آرام گرفت. من پس از رفتن علی، دیگر تنها شده بودم .
مغازه ام را فروختم  و به پیشنهاد یکی از دوستانم با توجه به تجربه سالها کار آشپزی در «بنیاد الهادی قاسم آباد» مشغول به کارشدم. بیش از 10 سال آنجا بودم که با توجه به بالا رفتن سنم دیگر توان کارکردن به صورت تمام وقت را نداشتم. سال 80 همسرم ازدنیا رفت و من تنهاتر از قبل شدم.
 اما در این سالهای گذشته با اینکه خانه نشین بودم و کار نمی کردم ولی گاهی برای آشپزی کردن برای مساجد از من کمک می خواستند و من با روی گشاده قبول می کردم. بیشتر آشپزی ها هم مربوط به ماه های محرم و صفر بود. در چند سفر هم که به کربلا داشته ام توفیق پیدا کرده ام به عنوان سر آشپز، بر غذای نذری زائران اباعبدالله الحسین و حضرت ابوالفضل العباس نظارت کنم و این را برای خودم افتخار می دانم.

 

 
جزئیات زندگی من و شهید علی عباسی به قلم خانم لیلا امینی در کتابی به نام «نادیده ها» از سوی انتشارات سوره مهر در اختیار مردم قرار گرفته است که امیدوارم مورد توجه واقع شود.
انتهای پیام/
کد مطلب: 257969