داخلی صفحه زنجان خبر
 
داستان شهدای غواص زنجانی (1)
غواص شهيد: يوسف قرباني – معاون گروهان خط شکن
تاریخ انتشار : سه شنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۷ ساعت ۱۴:۰۵
خاطراتی از همرزمان شهید یوسف قربانی معاون گروهان خط شکن
 
غواص شهيد: يوسف قرباني معاون گروهان خط شکن
نام پدر: صمد
تاريخ تولد: 1345
تاريخ شهادت: 19/10/1365 شب جمعه
محل تولد: زنجان
نام عمليات: کربلاي 5
منطقه عملياتي: شلمچه پاسگاه کوت سواري
محل دفن: زنجان گلزار پايين
بخشي از خاطرات شهيد يوسف قرباني به نقل از دوستان:
يكي از كارهاي مورد علاقه شهيد يوسف قرباني نقاشي كردن و نوشتن بود. به هر چادري كه قدم مي گذاشت بر روي ديوارهاي آن اشكال گوناگون را رسم مي كرد. اين كارش بچه ها را واقعا ذلّه كرده بود. مدام مي گفتند: يوسف! بابا اين چه كاريه كه مي كني؟ چادرها را خراب نكن.
ولي او گوشش به اين حرفها بدهكار نبود و كار خودش را مي كرد. يادم هست يك روز به چادر يعقوبعلي محمدي رفته بود كه ذوق هنري اش گل مي كند و شكل همه افراد چادر را به گونه اي روي ديوارهاي چادر نقاشي مي كند به نحوي كه همه جاي چادر پر از نقش و نگار مي شود اصلا او از كار نوشتن و كار رسم خوشش مي آمد و اين كارش هم گاهي برايش درد سرآفرين هم مي شد. به عنوان مثال يك روز كه در مقر آموزش لشگر عاشورا بوده است، كچ را برداشته و آيه زير را بر روي تخته سياه مي نوسيد: " فضل الله المجاهدين علي القاعدين اجرا عظيما"
با توجه به اين که آيه به اصطلاح در آرم سازمان (مجاهدين خلق) وجود دارد حساسيت حفاظت اطاعات لشگر را برانگيخته بود و لذا مي آيند و مي پرسند كه چه كسي اين آيه را بر روي تخته سياه نوشته است؟ و شهيد يوسف قرباني مي گويد من نوشته ام. حفاظت اطلاعات به او مظنون شده و به گمان اينكه او يك منافق نفوذي است او را بازداشت مي كنند. از طرف ديگر براي اينكه بتوانند به طور غير مستقيم از زير زبان او حرف بكشند، يكي از بچه هاي گردان خودشان را همراه او مي كنند تا پيش او از امام و انقلاب بدگويي و انتقاد كند از عملكرد امام كه: بله! امام در مورد جنگ تحليل درستي ندارد و دارد اشتباه مي كند. اصلا ما جنگ مي كنيم كه چه؟ و...
شهيد قرباني با شنيدن اين حرفها حسابي از كوره در رفته و با او گلاويز مي شود. آن بنده خدا بعد از خوردن يك كتك مفصل داد و قال راه مي اندازد كه: اي بابا به دادم برسيد اين مرا كشت. بالاخره چند نفري مي آيند و او را از دست شهيد قرباني مي گيرند هنگامي كه از يوسف مي پرسند: تو كه طرفدار امام و انقلاب هستي پس چرا اين آيه را روي تخته سياه نوشتي؟
او مي گويد: مگه كار بدي كردم؟ اين يك آيه  قرآنه! مگه نوشتن  قرآن هم گناهه؟ حالا اگه ديگران از آن سوء استفاده مي كنند و به بيراهه مي روند گناه من چيه؟!
پيش از عمليات كربلاي 5 بود. ما در موقعيت شهيد اوجاقلو ـ در كنار رود كارون ـ دوره آموزش غواصي را مي گذرانديم. يكي از روزها به دليلي از من خواسته شد تا به گروهان ديگري منتقل شوم، ولي من نپذيرفتم، كلي هم ناراحت و عصباني شدم. هرگز فراموش نمي كنم كه او پيش من آمد و بعد از سلام و احوالپرسي گفت: ـ چته پسر؟ اين همه اخم و تخم مي كني كه چي؟ آسمان كه به زمين نيومده! اصلا بگو ببينم تو برا چي به جبهه اومدي؟ ها؟ برا تفريح؟ يا برا مهموني؟ آدم كه نبومده با اين حرفا دلخور بشه؟ من نمي دونم اگه تو به جاي من بودي چكار مي كردي؟ فكر نمي كنم در اين دنياي بي در و پيكر به اندازه من رنج و تنهايي كشيده باشي؟ از اول زندگيم همزاد غم و غصه بودم و همراه درد و رنج بزرگ شدم. در آسمان بلند زندگي ام يك ستاره آشنا هم برايم سوسو نمي زند! او راست مي گفت. در دنياي به اين بزرگي، هيچ كس و كاري نداشت. وقتي كه به مرخصي مي آمد، اكثرا در پايگاه بسيج بود. گاهي هم بچه ها او را به خانه خود دعوت مي كردند. اما هرگز از خود ضعف و ناتواني نشان نمي داد و جزع و فزع نمي كرد. هميشه سرزنده و شاداب بود.
وقتي كه عمليات كربلاي 5 آغاز شد. با هم در يك گروهان بوديم. شب اول عمليات بود. ما مسافت زيادي از درياچه مصنوعي ـ موسوم به آبگرفتگي ـ در دشت شلمچه را با لباسهاي غواصي طي كرده بوديم. دوشكا و تيربارهاي دشمن شديدا كار مي كرد. سطح آب را آتش پر حجمي پوشانده بود. پيشروي در آب با آن همه مواضع مثل سيم هاي خاردار و موانع خورشيدي واقعا دشوار بود. بچه ها يكي پس از ديگري، مظلومانه در داخل آب شهيد مي شدند. تقريبا به نزديكي هاي دشمن رسيده بوديم. او داشت با فاصله كمي از من حركت مي كرد. ناگهان از ناحيه سر مورد اصابت قرار گرفت. گلوله از سمت راست اصابت كرد و از سمت چپ خارج شد. نزديك بود در آب بيفتد كه من گرفتمش. خون از دهان و گوشهايش فوران مي كرد و او سرش را آرام به چپ و راست مي چرخاند. صدايش كردم: يوسف! يوسف! يوسف! او آرام آرام زار مي زد. نمي توانست چشمانش را باز كند. ديدگانش پر از خون بود. قطرات اشك امانم را بريد. خدايا! بچه ها چقدر غريبانه و دلگير پرپر مي شوند! لحظاتي بعد به آرامي نسيم سحري سر بر بالين شهادت گذاشت و به آرامشي به رنگ سبز و جاودانه فرو رفت. پيشانيش را بوسيدم و وداعش گفتم. او شهيد يوسف قرباني از گردان وليعصر (عج) زنجان ـ لشگر عاشوراـ بود. 1ـ دشمن با ايجاد سدهاي بزرگ خاكي آب اروند را بوسيله موتور به داخل آن كشيده بود تا از پيشروي رزمندگان اسلام جلوگيري كند گروهي فوتبال بازي مي كردند و برخي واليبال. عده اي هم دور هم حلقه زده و گرم گفتگوهاي صميمي بودند. چه شور و نشاطي حاكم بود، ولي حالا سكوت بود و سكوت.
ما كه از بازماندگان قافله بوديم، يك جمع چهار نفري داشتيم، در زير يك چادر:
شهيد يوسف قرباني با آن كنجكاوي هايش درباره جنگ هاي آلمان شهيد يوسف خوييني كه هميشه خدا، سرش توي قرآن بود و مفاتيح.
شهيد ابوالفضل خدامرادي كه دست از تاريخ اسلام بر نمي داشت. هر وقت فرصتي گير مي آورد، مي رفت سراغ آن. هميشه خدا هم دنبال يكي بود تا خوانده هايش را براي او بازگو نمايد، آن هم با چه آب و تابي. اگر هم گوش نمي كردي، حسابي برزخ مي شد.
 من بيشتر سرگرم كتابهاي نظامي بودم.
خدا رحمت كند شهيد خدامرادي را، خيلي جدي بود. با همه هم جدي برخورد مي كرد. بعضي وقت ها كه شهيد قرباني شوخ طبعيش گل مي كرد، مي رفت سراغ او. گاهي شب ها از چادر مي زد بيرون. آن روزها منطقه پر از گراز وحشي بود. پس از مدتي برمي گشت و ناگهان به درون چادر شيرجه مي زد، شهيد خدامرادي رو به او مي گفت: نگاه كنيد تورو خدا، داشت منو مي كشت.
گاهي هم سر به سر شهيد خوييني مي گذاشت، او چشمان بسيار زلال و شفافي داشت. شب كه مي شد برق مي زد، بعضي وقت ها شهيد قرباني در نيمه هاي شب مي رفت سر وقت او و بيدارش مي كرد. سپس رو به ما مي كرد و مي گفت:
نگاه كنيد! چرا چشم هاي يوسف اينطوريه ؟ شب كه مي شه برق مي زنه!
بعدش مي گفت: حالا بگير و بخواب. دو ساعت ديگه بيدارت مي كنم، تا ببينم بازم چشمات برق مي زنه يا نه؟! و يوسف مي خنديد. چون خيلي به او علاقه داشت. هميشه هم از گفته هايش روده بر مي شد. هر سه دركربلاي 5 رفتند تا بمانند و حالا همسايه خدايند.
برگرفته از کتاب زندگينامه غواصان دريادل زنجان
کد مطلب: 263287