داخلی صفحه زنجان خبر
 
​داستان شهدای غواص زنجانی (4)
زندگينامه غواص شهيد: اصغر بسطاميان
تاریخ انتشار : دوشنبه ۱۲ آذر ۱۳۹۷ ساعت ۱۱:۴۲
زندگينامه غواص شهيد اصغر بسطاميان
 
زندگينامه غواص شهيد: اصغر بسطاميان
نام پدر: محمدحسين
تاريخ تولد: 04/09/1346
تاريخ شهادت: 20/10/1365
محل تولد: زنجان
نام عمليات: کربلاي 5
منطقه عملياتي: شلمچه
محل دفن: زنجان
شهيد اصغر بسطاميان در سال 1346 در زنجان چشم به جهان گشود. دوران ابتدايي را در مدرسه توفيق، دوران راهنمايي را در مدرسه چمران و دبيرستان را در مدرسه شريعتي گذراند. اصغر اول دبيرستان بود که عمليات والفجر مقدماتي شروع شد. عبدالله نيز برادر بزرگ اصغر بود که قبل از اصغر به جبهه رفته بود و اصغر به بهانه هاي مختلف که مي خواهد به عبدالله لباس و وسايل ببرد عازم جبهه شده بود. اولين باري که مي خواست به جبهه برود، به کردستان اعزامش کردند. در عمليات والفجر 4 به شدت زخمي شد. او 9 ماه در بيمارستان مشهد بستري بود، اما دوباره حال او بهبود يافته بود. اصغر يکي از باهوش ترين شاگردان مدرسه اش بود، طوري که دوره سه ساله دبيرستان را در پي مرخصي هايش خواند و ديپلم خود را گرفت. اصغر پس از ديپلم براي تحصيلات دانشگاهيش هم اقدام کرده بود و جزء ذخيره هاي دانشگاه بود که در دي ماه سال 65 به دانشجويان دانشگاه آخرت پيوست.
بخشي از خاطرات شهيد اصغر بسطاميان به نقل از دوستان:
از بچه هاي خوب و ورزيده گردان بود. در شنا و غواصي مهارت خوبي داشت. كم حرف بودن از خصوصيات بارزش به شمار مي رفت. خيلي به ندرت صحبت مي كرد. يادم هست كه يك هفته پيش از شهادتش، پيش من آمد و گفت: علي بيا يك قولي به همديگه بديم اگه من شهيد شدم اونجا براتو جا نگه مي دارم تو هم قول بده از برادر كوچكم مصطفي مواظبت كني و اگه تو شهيد شدي براي من جا نگهداري!
گفتم: به به! چه عجب! خدا رو شكر كه بالاخره نمرديم و حرف زدن اصغر آقا رو هم ديديم.
من كه نميگم حتما شهيد مي شم گفتم اگه شهيد شدم.
آن روز گذشت و كم كم بوي عمليات در مقر پيچيد. بچه ها واقعا روز شماري مي كردند. دقيقا يادم هست كه دو روز قبل از عمليات بود. من به نزد او رفتم. بوي خوشي مي داد، عطر گل محمدي زده بود و كاملا آماده براي رفتن. گفتم: اصغر بيا تا كمي با هم قدم بزنيم. دوتايي رفتيم داخل ني زار، كنار رود كارون. او كم كم سر صحبت را باز كرد و گفت: مي دوني چيه علي؟ من داداش عبدالله را توي خواب ديدم. مي گفت: اصغر شماها خيلي زحمت مي كشين خدا خيرتون بده، اصغر تو بيا پيش من. خيلي خوب مي شه من ديگه تنها نمي مونم. بهش گفتم: ولي اصغر، تو هم اگه شهيد بشي خونوادت خيلي تنها مي مونن. ديگه كسي نيست كه اداره شون كنه. تو بالا سرشون باشي خيلي بهتره. اصغر برگشت و گفت: خدا كريمه علي.
و آخرش هم رفت پيش برادرش عبدالله. او شهيد اصغر بسطاميان از بچه هاي خوب گردان ولي عصر (عج) بود كه در عمليات كربلاي 5 به قله سرخ جامگان پيوست و سرود سبز وصال را به ترنمي خونين نشست.

انتهای پیام/
 
 
کد مطلب: 269397