داخلی صفحه ایلام خبر
 
مأموریتم به کردستان عراق منطقه عملیاتی والفجرنه/ خاطره ای از دفترچه یادداشت شهید عسکر نوری
تاریخ انتشار : شنبه ۲۸ ارديبهشت ۱۳۹۸ ساعت ۱۱:۰۲
چند ساعت ما را آزاد گذاشتند و به طرف سیلوها رفتیم و جا برای خودمان تهیه می کردیم، آنقدر جارو زدیم که اندازه صد سال آینده هم کافی بود خلاصه سیلو ها را پاک کردیم و جایمان مشخص شد شب گذراندیم و صبح شد...
مأموریتم به کردستان عراق منطقه عملیاتی والفجرنه/ خاطره ای از دفترچه یادداشت شهید عسکر نوری
 
به گزارش ایثار از ایلام؛ شهید عسکر نوری فرزند حبیب الله  در اولین روز از فروردین ماه سال 1348 در شهرستان آبدانان از توابع استان ایلام دیده به جهان گشود.
وی تحصیلات خود را تا سال دوم راهنمایی در مدرس شیرودی و مطهری پی گرفت و پس از آن به عنوان رزمنده بسیجی به گردان محلات لشگر 11 حضرت امیر (ع) سپاه پیوست و در نقش آرپی جی زن به فعالیت پرداخت تا آنکه سرانجام در 
دهمین روز از اردیبهشت ماه سال 1365 طی عملیات کربلای یک در مهران بر اثر ترکش خمپاره به شهادت رسید. مزار این شهید در گلزار شهدای آبدانان قرار دارد.

خاطره ای از دفترچه یادداشت شهید عسکر نوری

بسم الله الرحمن الرحیم 
با درود و سلام فراوان به رهبر عظیم الشان انقلاب اسلامی و امت امام مقداری از خاطرات شیرین دوران ماموریتم به کردستان عراق با منطقه عملیاتی والفجر 9 را بیان می کنم. 
در آبدانان ثبت نام نمودم و در مورخه 65/1/11 وعده حرکت بود ما را حرکت دادند و مقداری داخل شهر با شعارهای کوبنده و پیروزمند ما را به خارج از شهر به سه راهی پایگاه در آبدانان برای دره شهر از ماشینها پیاده نمودند و ما را سوار بر اتوبوس کردند و حال با هر حرکتی و یا به ایست و برو خلاصه به ششدار ایلام که مقری از سپاه در آن قرار داشت رسیدیم. وقتی که نگاه کردم دیدم ماشینهای زیادی هم مثل ما از اطراف آمده بودند، خیلی ماشاءالله شلوغ بود و اینقدر قابل توجه بود که تصور نمی شد، بالاخره ما را به خط کردند و بعد از حاضر و غیاب به ما گفتند بنشینید و ما هم نشستیم خلاصه مسئول آموزش آمد و بعد یکی یکی پرسید و سؤال شد و به من گفت شما کجا آموزش دیده اید؟ گفتم من به مدت سه ماه آموزش دیده ام و به خط هم رفته ام ولی نوبت به دیگری که پیش من بود رسید و از اوسوال کردند چون او 9 روز آموزش دیده بود و آن هم در بسیج مقاومت مورد قبول نبود و او را از صف بیرون کشیدند و همین طور سؤال می شد و افرادی که آموزش ندیده کنار رفتند و آنها را اسم نویسی نمودند و ما را هم به خط کردند و لباس دادند و همه لباس گرفتیم و پوشیدیم.
 و بعد از آن دوباره در جایگاه اعزام نیرو مجدداً بخط شدیم و با خواندن نوحه و با سینه زدن و چند تا شعار جنگ جنگ تا پیروزی لبیک یا خمینی و یا مرگ بر آمریکا از ما فیلمبرادری نمودند و خلاصه باران شروع به باریدن کرد و باران کم کم شدید و دستور دادند و ما سوار شدیم و تمام رزمندگان با حالتی شوق انگیز دوان دوان به سوی ماشینها روانه شدند و هر یکی سراغ ماشین خالی رفتیم تا اینکه رسیدیم به ماشین آخری و سوار شدیم و سعی می کردیم که بچه های آبدانان با هم باشیم و خلاصه بعد از مدت کوتاهی توقف و شوخی کردن براه افتادیم هر ماشین و اتوبوسی حدود یک کیلومتری طول و درازی ماشینها بود و حدود 13 الی 14 اتوبوس پشت سر هم براه افتادیم و با عشق و ایثار از داخل شهر فیلمبرادری  کردند و گذشتیم تا آنکه در نزدیکیهای عصر به قرار گاه تیپ خودمان در بانروشان رسیدیم و پیاده مان کردند و در هنگام پیاده شدن بخط شدیم و بعد  از صحبت کردند چند ساعت ما را آزاد گذاشتند و به طرف سیلوها رفتیم و جا برای خودمان تهیه می کردیم آنقدر جارو زدیم که اندازه صد سال آینده هم کافی بود خلاصه سیلو ها را پاک کردیم و جایمان مشخص شد شب گذراندیم و صبح شد بعد از خوردن صبحانه ما را بخط کردند و افراد دوره دیده را جدا کردند و بصورت ستونی ما را حرکت دادند و ما به سیلوهای اصلی قرار گاه رسیدیم آنجا هم تعداد کثیری از رزمندگان محیای رزم قرار داشتند و رزمندگان با شعارهای انقلابی و خوش آمد و صلوات و غیره از ما پذیرایی و استقبال کردند و بعد از مدتی دسته بندی شدیم و من جزء دسته 4 افتادم نام گروهان ما گروهان 3 شهید رضایی و آخرش در 2 و 3 ساعت ما را تجهیز کردند و هم سلاح گرفتیم و همه به فکر حمله بودند که کی حمله شروع می شود ولی کسی نمی دانست که ما را کجا می برند آنقدر شایعه می کردند که آن می گفت برای مهران یکی می گفت برای جنوب و دیگری می گفت برای چنگوله و دیگری می گفت برای خارج خلاصه ما را بخط کردند مسئول تیپ سخنرانی نمود و فیلمبرادرای نمودند و جای شما خالی شیرینی زیادی هم دادند و خوردیم و بعد از مدتی ما را بخط و بطور ستونی از زیر قرآن کریم و مجید عبور دادند و همه بدو بدو سوار اتوبوسها شدیم و کم کم حرکت نمودیم ولی هنوز چندی نرفته بودیم که فریادی زده شد اگر که اسلام در خطر ببینیم جان را فدایش می کنم خلاصه حرکت نمودیم نزدیکیهای شب بود و غروب در شبانگاهی از داخل شهر ایلام عبور کردیم و از باختران هم گذشتیم و آخر باختران در گوشه ای از شهر صلواتی پیاده شدیم شب هنگام ساعت 11/45 دقیقه شده بود که پیاده شدیم سریع نماز خواندیم ولی من چون دیر رسیدم شام نخوردم و در همین موقع بلند گو اعلام کرد که تمام افراد سوار شوند و همه سوار شدیم و حرکت کردیم از شهر کامیاران که بین باختران و سنندج است گذشتیم و در آخر حدود ساعت 4 صبح به سنندج رسیدیم و در پشتیبانی سپاه کردستان پیاده شدیم و در داخل ماشینها استراحت نمودیم نزدیکی صبح ما را برای نماز بیدار کردند و گفتند بیایید بعد از نماز در داخل آسایشگاه استراحت کنید خلاصه آن روز گذشت روز دوم باز ما را به خط کردند و حاضر و غیاب نمودند و روز سوم نهار خوردیم و عصرانه و  شام خوردیم و ما را بخط کردند و سوار بر تعاونیهای سپاه شدیم و حرکت کردیم ولی جاده سنندج به مریوان را ندیدم چون شب بود و من متوجه اطراف که آیا چه هست و چه نیست نشدم ولی فقط پایگاه نظامی که هر 500 متر پایگاهی بود و چراغهای نورانی متوجه می شدم و به دهکده های کردنشین رسیدیم ولی توجه جنب و جوش مردم نشدیم چون پاسی ازشب گذشته بود و خلاصه به مریوان رسیدیم ساعت حدود 11 بود پیاده شدیم در پشتیبانی سپاه نمار خواندیم و دوباره سوار ماشینها شدیم و حرکت نمودیم وارد جاده های خاکی و فرعی عبور کردیم و از تپه و کوهها و دره ها عبور کردیم و چون باران بود به مرز که گذشتیم و جایی رسیدیم که ماشینها بر اثر بلندی گردنه و گل و باران نتوانستند بالا بروند و آخرش ما پیاده شدیم و ماشینها خالی شد و در آن موقع خیلی خطر وجود داشت نزدیک به چپ شدن شد که ناگهان راننده گفت همه از ماشین بروید بیرون و همه پیاده شدیم. 
 
کد مطلب: 289299