داخلی صفحه همدان خبر
 
مادر شهید محمد معماریان:
شهدا همه با چشم بصیرت رفتند
تاریخ انتشار : شنبه ۶ مهر ۱۳۹۸ ساعت ۱۱:۵۶
مادر شهید محمد معماریان در میهمانی لاله های شهرستان همدان گفت: همه شهدا با چشم باز و بصیرت رفتند، خدایا به ما معرفت بده لیاقت ادامه دهنده راهشان باشیم.
 
به گزارش بنیاد شهرستان همدان، تجدید بیعت با شهدا و امام شهدا به مناسبت گرامیداشت هفته دفاع مقدس آئین میهمانی لاله‌ها با حضور مهمان ویژه مادر شهید محمد معماریان از قم، عارف مدیرکل بنیاد استان، صفدریان رئیس بنیاد شهرستان همدان،  مسئولان، فرماندهان نظامی و انتظامی استان، بسیجیان و اقشار مختلف مردم شهید پرور همدان در گلزار شهدای این شهر عصر پنجشنبه 4 مهر برگزار شد.
در ابتدای مراسم صفدریان رئیس بنیاد شهرستان همدان ضمن عرض تبریک به مناسبت هفته دفاع مقدس گفت: امروز در این مکان مقدس در جوار بیش از دو هزار شهید گرانقدر جمع شدیم تا بار دیگر تجدید بیعتی با این عزیزان و آرمانهای حضرت امام (ره)  داشته باشیم .
وی در ادامه افزود: بیش از دوهزار چراغ هدایت گر مسیر را مشخص کرده اند، انسانهای پاک و مخلصی که با نیت الهی تحت امر ولایت و زعامت بنیانگذار نظام جمهوری اسلامی با اهدائ جانشان با کمترین امکانات مادی باعث شدند تا انقلاب اسلامی به پیروزی برسد و دستاوردهای انقلاب را حفظ کنند و بعد از رحلت حضرت امام (ره) در سایه ولایت و فرماندهی مقام رهبری مسیر را ادامه دادندتا امروز در مقابل همه توطئه های دشمنان  پیروز باشیم.
ایشان در پایان سخنان خود تصریح کرد: انشاا... در ادامه راه در این برحه خطیری که در جنگ همه جانبه اقتصادی و فرهنگی قرار داریم با رهبری و تدابیر مقام عظمای ولایت و همراهی و همدلی همه مسئولین خدوم تحت امر رهبری و ایثار و استقامت احاد مردم این مرحله را با سربلندی و عزت پشت سر بگذاریم.
در ادامه مادر شهید محمد معماریان از شهدای شهر مقدس قم در این آیین به بیان خاطره‌ای ناب از فرزند شهیدش پرداخت و گفت:
اسم محمد را در بسیج نمی‌نوشتند

خودم مدت‌ها سابقه مسئولیت در بسیج را داشتم و پایگاه حضرت زهرا سلام‌الله علیها در قم را مدیریت می‌کردم. ولی اسم محمد را در بسج نمی‌نوشتند و می‌گفتند سن‌اش کم است. خودم دستش را گرفتم و به پایگاه بسیج رفتم. گفتم: حالا یک بچه‌ای هم می‌خواهد پناهنده اسلام شود، شما نگذارید. دوست دارید ما مادرها بچه‌هایمان را توی بغل بگیریم؟ پس چه کسی از این مملکت مواظبت کند؟ اصرار کردم. قبول نمی‌کردند. گفتم: امام حسین علیه‌السلام هم زن و بچه‌اش را به کربلا برد و فداکاری کرد. حالا شما این پسر نوجوان را قبول نمی‌کنید، روز قیامت جواب سیدالشهدا علیه‌السلام را چه خواهید داد؟ به هر زحمت و زوری بود، اسم او را در پایگاه بسیج مسجد المهدی قم نوشتند. تقریبا 13 ساله بود که پایش به جبهه باز شد. در حالی که پدرش هم از پنج سال قبل در جبهه خدمت می‌کرد.»
 
خودم پسرم را به خاک سپردم

خانم منتظری در ادامه گفت: وقتی جنازه محمد را آوردند، سه روز در نهر خیّن در شلمچه مانده بود. سه روز هم در معراج‌الشهدا نگه داشته بودند تا پدرش از جبهه برگردد. یک روز هم طول کشید تا کارهای تشییع و تدفینش انجام شود. یعنی جمعاً 7 روز از شهادتش می‌گذشت. کاسه سر محمد خالی بود و فقط صورت داشت. توی کاسه خالی سرش، پر بود از پنبه که دندان‌ها و زبانش لابه‌لای پنبه‌ها بود. جنازه را خودم توی قبر گذاشتم و خودم تلقینش را خواندم. وقتی دستم را از زیر سرش برداشتم، خون تازه دستم را رنگین کرد. دستم را نشان جمعیت دادم و گفتم: ببینید بعد از هفت روز خون تازه از سر محمدم جاری است. اما گریه نکردم. محکم و استوار همه کارهایش را انجام دادم و آمدم بیرون. بعد هم که دفن شد، روی قبر ایستادم و با استعانت از عمه‌ام حضرت زینب سلام‌الله علیها، سخنرانی کردم. به این امید که در ساعات آخر عمر ما خانم از ما راضی باشد.»
جالب اینجاست که خودش قبل از اعزام آخر به دامادمان گفته بود که این قبر من است و دقیقا در همان نقطه به خاک سپرده شد

ماجرای شفا

دو سال و نیم بعد از شهادت محمد در سال 68 (تقریباً 28 سال قبل) حاج خانم از ناحیه پا دچار آسیب‌دیدگی می‌شود. خودش مایل نیست پایش را برای معالجه به دست پزشکان بسپارد. می‌گوید که اولین کار آن‌ها برداشتن چادر از سر مریض است. راضی نمی‌شود. پیش شکسته‌بندهای محلی و تجربی می‌رود، اما باز هم نتیجه نمی‌گیرد و همچنان درد می‌کشد. خودش این ماجرا را این‌گونه توضیح می‌دهد: «از اول محرم که دچار شکستگی پا شده بودم، به مسجد المهدی هم رفت و آمد می‌کردم، اما نمی‌توانستم کار کنم. برنج‌ها و سبزی‌های ناهار روز عاشورا مانده بود و متولی هیات می‌گفت: اینجا کار زیاد است، اما کارکن کم داریم. مشغول کار شدم و زن‌ها را جمع کردم. بالاخره برنج‌ها و سبزی‌ها را پاک کردیم و آماده عاشورا شدیم.»
خانم منتظری از صبح عاشورای سال 68 می‌گوید و یک رویای صادقه که سروصدای عجیبی در قم به پا کرد: «من بعد از 10 روز درد و ناراحتی، خوابیده بودم. در عالم رویا، دیدم دسته عزاداری جوان‌های محل به مسجد نزدیک می‌شود. پیشاپیش دسته، سعید آل‌طه داشت سینه می‌زد. یک دفعه یادم افتاد که سعید، شهید شده است. بعد، خوب دقت کردم. دیدم تمام بچه‌های دسته عزاداری، شهدای محله هستند. محمد من هم در میانشان بود. آن‌ها سینه‌زنان وارد مسجد شدند. من با زن‌های محل یک گوشه ایستاده بودم. محمد، دسته دوستانش را دور زد و آمد پیش من. دست انداخت گردن من و مرا بوسید. بهش گفتم: چقدر بزرگ شدی؟ گفت: اینجا همه ما بزرگ شدیم. یکی از بچه‌های محل به نام شهید آزادیان هم آمد پیش ما و گفت: خدا بد نده حاج خانوم! محمد با تعجب گفت: مادر من چیزیش نیست. بعد، شال سبزی را که در دست داشت، از صورتم تا پا کشید و بست دور مچ پایی که آسیب دیده بود.»
این رویای صادقه به عالم واقع هم سرایت می‌کند و یک اتفاق عجیب و غریب رقم می‌خورد: «از خواب بیدار شدم و با تعجب دیدم که همه باندهایی که به پایم بسته بودم، کنار افتاده‌اند و همان شال سبزی که محمد در عالم خواب به پایم بسته بود، همچنان روی پای من است. پایم درد نمی‌کرد و از آن درد خلاص شده بودم.»
در پایان مادر شهید معماریان از خداوند طلب معرفت کرد و گفت: شهدا همه با چشم باز و بصیرت رفتند و امیدواریم خداوند چنان معرفتی به ما بدهد تا لیاقت داشته باشیم راه شهدا را ادامه دهیم.
در پایان مراسم  ضمن تجلیل از مادر شهید معماریان، مسئولین دیگر شرکت کنندگان با اهدای گل و قرائت فاتحه با سر قبور مطهر شهدا تجدید بیعت نمودند.

انتهای پیام/
 
کد مطلب: 308729
 


 
 
روزی که سرمشق آزادیخواهی و نفی سلطه شد
 

حجت الاسلام و المسلمین سید محمد علی شهیدی نماینده ...