خاطره‌‌گویی جانباز گچسارانی/ از اعزام 30 نفر در هشتم مهر تا شرکت درعملیات کربلای4
تاریخ انتشار : سه شنبه ۹ مهر ۱۳۹۸ ساعت ۱۵:۵۳
جانباز هشت سال دوران دفاع مقدس گفت: پس از 2 ماه حضور در گردان امام حسین(ع) با یک هفته تاُخیر بعد از مرخصی موفق شدم به گردان برگردم و در نهایت منجر به شرکت درعملیات کربلای چهار و مجروحیت شد.
 
به گزارش خبرنگار ایثار از یاسوج ،در آخرین روز از هفته دفاع مقدس  فرصتی شد تا گفت‌وگویی با یکی از جانبازان هشت دوران دفاع مقدس   داشته باشیم.
 ابوالحسن غلامی در این باره اظهار کرد: شهریور سال 1365رفتم عکاسی (احتمالافتوبرق) گچساران عکسی برای کلاس دوم دبیرستان گرفتم و رفتم مدرسه پرونده را تکمیل کردم.
وی ادامه داد: عکس رو والدینم وبرادران وخواهرانم که دیدند گفتند قشنگ افتاده و می‌خواهیم نسخه‌ای از آن را  قاب بگیریم و بر دیدار خانه نصب کنیم.
 این جانباز دوران  دفاع مقدس افزود: چند روز قبل از شروع مدارس از طریق همرزمان سال گذشته‌ام در گردان ((یدالله)) که به نام گردان امام حسین (ع)  تغییر نام یافته بود متوجه شدم که نیروهای عملیاتی عازم جبهه هستند و احتمال دارد عملیاتی در پیش باشد.
وی افزود: باکلی تلاش موفق شدم برای بار دوم جهت اعزام به جبهه ثبت نام کنم و روزی مانند امروز یعنی هشتم مهرماه حدود30 نفر بودیم که در یکی از اتوبوس‌های آبی رنگ شرکت نفت نشسته و در مقابل مقر اعزام نیروی ابوالفضل العباس (ع) جنب بیمارستان شهیدرجایی ساعت 5بعد ازظهر آماده حرکت بودیم.
 غلامی عنوان کرد: فرصت خداحافظی درست و حسابی از زنده یادپدرم که به دلیل ادامه درمان مجروحیت به جامانده ازعملیات بدر تحت درمان بود نصیبم نشد.
 وی ادامه داد: در مسیر به پدرم فکر می‌کردم که باصدای تقه به شیشه پنجره اتوبوس دیدم بابا پای اتوبوس است و برای دست بوسیش پیاده شدم.
این جانباز هشت سال دوران دفاع مقدس ابراز کرد: پدرم مثل همیشه بامحبت سعی کرد نکاتی را به من یادآوری کند و یک بسته به من داد و گفت،  این همان پیراهن افسر بعثی هست که پارسال از عملیات والفجر هشت باخودت آورده بودی،حالا ببرش شاید به دردت بخورد.
غلامی افزود: با پدر خداحافظی کردم و با آن اتوبوس آبی رنگ به سمت مقر تیپ 48 فتح در اهواز به راه افتاد  و در آنجا و هر کدام در واحدهای مختلف  تقسیم شدیم.
این رزمنده اذعان کرد: از  شانس خوبم افتادم بین رزمندگان گردان امام حسین(ع)، حدود 2ماه  در گردان امام حسین (ع) بودم.
وی ادامه داد: بعد از گذشت 2 ماه قبل از آغاز عملیات کربلای چهار، 5 روز مرخصی دادن و به نوعی رهسپار منزل شدیم برای خداحافظی .
 غلامی گفت: تا رسیدم گچساران مادرم گفت دیگر نمی‌گذارم به جبهه برگردی!!پرسیدم چرا؟ گفت، بین این همه قاب عکس که به دیوار بود ناگهان قاب عکست که برای مدرسه گرفته بودی از دیوار افتاد و شکست و این بد یُمن هست  و نباید برگردی جبهه حتی زنده یاد داییم را وادار کرد تا من را به اسم تفریح به روستای نارگ موسی منتقل کند واجازه بازگشتم را ندهد ولی به هرحال با یک هفته تاُخیر موفق شدم برگردم گردان و در نهایت منجر به شرکت درعملیات کربلای چهار و مجروحیت شد.
وی گفت: ایام سپری شد تاسال هفتاد که برای ادامه درمان رفتم تهران، نوبت فوق تخصص ارتوپد داشتم دریکی از کلینک‌های شیک ومدرن تهران، وقتی وارد ساختمان شدم در عین جوانی جذب محیط و آدمهایش شدم
 غلامی ادامه داد:  همه پرسنل با کت و شلوارمشکی، پیراهن سفیدو کراوات قرمزبودند، وقتی نوبتم شد باپوشه سوابق پزشکی وارد اتاق پروفسور شدم جهت معاینه ودرمان که پوشه رو تقدیم پروفسورو پیرمرد فرهیخته کردم.
این جانباز هشت سال دوران دفاع مقدس عنوان کرد: پرفسور داشت محتویات پرونده را می‌خواند که ناگهان چشمم به عکس(همان عکسی که سال شصت وپنج برای مدرسه گرفته بودم هنوز تو پرونده بود) افتاد  و پروفسور به شوخی گفت:کی گذاشت این بچه کوچولو بره جبهه و کمی سربه سر ماگذاشت و ناگهان باحالت تعجب از من پرسیداگر اهل کهگیلویه و بویراحمد هستی پس  می‌دانی باشت باوی هم  آنجا است.
غلامی خاطرنشان کرد: به پروفسور گفتم که من  اتفاقا فرزند همان دیارم، این مرد بزرگ ازپشت میز بلند شد و صورت من رو بوسید و گفت،  باشت باوی مردمی متدین،ا صیل و بافرهنگ داشت.
 این رزمنده  خاطرنشان کرد:  از پروفسور سوال کردم که چگونه  از باشت باوی شناخت پیداکردی که ایشان گفتند،  سالهای خیلی دور به عنوان سربازبهداشت مدتی آنجا بودم وشروع کرد اسم برخی ازبزرگان باشت و طوایف بزرگ باوی را برزبان جاری کرد و چنددقیقه از اصالت، تدین، رسومات و لباسهای رنگارنگ و غذاهای محلی دیارمون به نیکی صحبت کرد و در پایان  گفت، پاسبان همان فرهنگ باشید و اجازه ندهیدکه  تاریخ کم نظیر باشت باوی قربانی بازی‌های مرسوم سیاسی شود.
انتهای پیام
کد مطلب: 309571