سرداري كه هيچ گاه نگفت من فرمانده هستم
تاریخ انتشار : يکشنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۸ ساعت ۰۸:۴۹
سردار شهید فریدون ابوالحسنی، فرمانده گردان توپخانه تیپ 44 قمربنی هاشم علیه السلام همیشه خود را یک بسیجی می دانست.
 
به گزارش "ایثار" واحد چهارمحال و بختیاری: سردار شهید فریدون ابوالحسنی فرزند نعمت‌الله در تاریخ 4 فروردین 1340 در شهر «بروجن» دیده به جهان گشود و تحصیلات خود را تا مقطع دیپلم طی کرد و بعدازآن وارد جهاد سازندگی شد.
او در این نهاد به عضویت هیئت ۷ نفرِ زمین جهاد سازندگی استان چهارمحال و بختیاری درآمد. نشستن در اتاق و پشت میز برایش سخت بود. با حضور در روستاهای دورافتاده از نزدیک با مشکلات مردم آشنا می‌شد و به رفع مشکلات آن‌ها همت می‌گماشت. بارها اتفاق افتاد شبی در خانه‌یکی از اهالی روستایی میهمان بود. آن خانواده به‌رسم غلط زمان حکومت طاغوت که در هر خانه روستایی یک مسئول محلی یا کشوری وارد می‌شد، باید گوسفند یا مرغی را برایش ذبح کند بپزد، هرگز اجازه نمی‌داد که آن‌ها گوسفند یا مرغی برایشان ذبح کنند. می‌گفت: این تنها وسیله روزی شماست من هرگز راضی نمی‌شوم که چنین کاری انجام دهید و نان و ماست را بر گوشت ترجیح می‌داد. و همه را در حیرت و تعجب نگاه می‌داشت.
شهید ابوالحسنی برای انجام خدمت مقدس سربازی وارد سپاه پاسداران انقلاب اسلامی بروجن شد و با توجه به اینکه از ورزشکاران قهرمان رشته وزنه‌برداری بود، به‌عنوان مربی آموزش انتخاب شد.
فرماندهی بسیج شهر بلداجی از دیگر مسئولیت‌های این شهید عزیز است. وی برای اعزام به جبهه نیز راهی آموزش نظامی تکمیلی در پادگان غدیر اصفهان شد و مدتی بعد از حضورش در جبهه به سمت معاون فرمانده گردان توپخانه تیپ ۴۴ قمر بنی‌هاشم علیه‌السلام منصوب شد.
بعد از مدتی با رشادت‌هایی که از خود نشان داد، فرمانده گردان توپخانه شد. اما هیچ‌گاه هیچ‌کس کلمه (من فرمانده‌ام) را از زبان او نشنید؛ زیرا او همیشه خود را یک بسیجی می‌دانست در عملیات‌های بسیاری شرکت نمود. ازجمله در جزایر مجنون او از خود فداکاری‌های بی‌نظیری نشان داد. کارهای وی زبانزد فرماندهان و رزمندگان بود. او مثل دوران کودکی که بین همسالانش نمونه بود؛ در جبهه هم سرمشق دیگران بود. کمتر شبی می‌شد او را در بستر خواب یافت.
بعد از عملیات بدر به مرخصی آمد. مادرش گفت: پسرم دیگر وظایف تو تمام‌شده. پایانی خود را بگیر تا به زندگی‌ات سروسامانی بدهم و برايت همسری بگیرم. اما او لبخندی زد و گفت: مادر عروسی من در جبهه است و عروس من شهادت و نقل‌های عروسیم گلوله‌های سربی است که هر دم سینه دلاوری را می‌شکافد و او را به ملکوت اعلی می‌رساند. نه مادر من تا خیالم از جبهه و جنگ راحت نشود حاضر به ازدواج نیستم. اگرچه ازدواج سنت پیامبر (ص) است اما حالا واجب شرعی ما جنگ است و جنگیدن. اگر به وصال دوست رسیدم که چه باک وگرنه که بعداً برای این امر فرصت هست.
او همیشه سعی داشت پدر و مادری را که سالها خون‌دل خورده‌اند ازخودراضی نگه دارد و آن‌ها را ناراحت نکند. عبادات او به‌موقع بود و نماز و روزه‌های او سرمشق دیگران بود ساعت‌ها سر بر سجاده می‌نهاد و با معبود خویش گفتگو می‌نمود.
خیلی دوست داشت که قرآن تلاوت نماید. با مردم طوری رفتار می‌نمود که پس از یک‌بار برخورد، مثل این بود که سالها با وی آشنا هستند. روزی که قصد آمدن به بروجن را داشت، برای خداحافظی به نزد دوستانش رفت. اما این رفتن دیگر بازگشتی نداشت. خودروی حامل او و دوستانش دردید دشمن قرار گرفت و با اصابت گلوله دشمن، سرداری را در خون خویش شناور نمود.
مادر چشم‌به‌راه آمدن جوان دلاور و سردار رشیدش بود اما صبح روز جمعه 13 آذرماه 1363، در منزل به صدا درآمد و چشم مادر و پدر به‌سوی در دوخته شد. اما او وارد نشد بلکه خبر شهادت او آمد. قلب مادر فروریخت و چشمان پدر میخکوب شد. برادرش به دور خود می‌چرخید و یارای تکلم نداشت زیرابه آن‌ها آگاه شده بود که دیگر فریدون به خانه بازنمی‌گردد.
پیکر پاکش بر روی دست‌های هزاران نفر تشییع شد و او را که آرزویش عروج به‌سوی خدا بود در روضه‌الشهداء بروجن در کنار دوستان و هم‌سنگران دیگرش به خاک سپردند.
او شهیدی بود که پیش از اینکه پیکرش از بین برود روح و روانش به معراج رفته بود و این جسم خاکی او بود که در حال به خاک سپرد می‌شد.
آری فریدون با مرگ عاشقانه به دیار باقی شتافت و مادر را با صدها امید و آرزو تنها گذاشت؛ اما خداوند بر هر کاری عالم است. او چنان صبری به مادر و پدرش داد که بتوانند مرگ جوانشان را تحمل کنند. او سوخت اما با سوختن خویش محفل بشریت را که در تاریکی فرورفته بود نور بخشید. او رفت اما یادش همیشه ماند.
از دل نوشته‌های شهید: «...از آن شب‌ها چه بگویم از شب عملیات بدر که قابل توصیف نیست. شب، شب ایثار و گذشت، شب پیشی گرفتن بچه‌ها برای روی مین و جان باختن، دیگرکسی نمی‌دانست به چه صورت از این دنیا عروج می‌کند. آیا من واقعاً به مقام والای شهادت نائل می‌شوم؟ آیا هدف من از جبهه آمدن و جنگیدن برای رضای خدا بوده یا خدای‌ناکرده برای چشم و هم‌چشمی‌ها، برای خودنمایی‌ها، این‌ها کلماتی بود که در جلو چشمانم رژه می‌رفتند. خدایا به این دل‌های پاک و به این انسان‌های وارسته قسمت می‌دهم هر چه که لایق من است نصیبم فرما ...»
انتهای پیام/
کد مطلب: 311834
 


 
 
روزی که سرمشق آزادیخواهی و نفی سلطه شد
 

حجت الاسلام و المسلمین سید محمد علی شهیدی نماینده ...