پرتال اطلاع رسانی بنیاد شهید و امور ایثارگران 20 شهريور 1398 ساعت 14:09 http://isaar.ir/doc/news/fa/305935/ -------------------------------------------------- عنوان : ماجرای ارباً اربا شدن ۱۵۰ رزمنده هنگام عزاداری در جبهه -------------------------------------------------- هواپیما‌های عراقی منطقه را بمباران کرده بودند. آن‌هایی که در چادر‌ها سینه‌زنی می‌کردند، در آتش می‌سوختند و فقط فریاد و ضجه‌شان به‌گوش می‌رسید. مهمات داخل چادر‌ها که قرار بود برای حمله آن شب استفاده شود، منفجر می‌شد و به کسی اجازه نزدیک شدن نمی‌داد. متن : به گزارش ایثار تهران به نقل ازدفاع پرس، حمید داودآبادی رزمنده جانباز و نویسنده کتاب دیدم که جانم می رود، همزمان با ایام عزاداری حضرت امام حسین (ع)، در صفحه اجتماعی خود با اشاره به یکی از خاطرات خود از عزاداری رزمندگان در جبهه که در این کتاب منتشر کرده است، نوشت: عصر پنج شنبه ۱۵ مهر ۱۳۶۱ از جاده آسفالته سومار و رودخانه کنار آن گذشتیم. یکی از نیرو ها دم می داد و بقیه در جوابش می خواندند. دسته جلویی می خواندند: کرب وبلا مدرسه عشق و شهادت - حماسه خون شهیدان، استقامت - بگو تو با الله - پیام ثارالله - که من به دیدار خدا می روم - به جمع پاک شهدا می روم. دسته بعد در جواب می گفتند: ما همه سرباز وفادار خمینی - از دل و جان پیرو افکار حسینی - بگو تو با دشمن - بریز تو خون من - که من به دیدار خدا می روم - به جمع پاک شهدا می روم. در ادامه هم به شوق شرکت در عملیات می خواندیم: حسین حسین حسین جان - جان ها همه فدایت - ما می رویم از این جا - به سوی کربلایت. چادر های گردان سلمان، در کنار چادر های تیپ عاشورا، آن طرف آب، در محوطه ای بسیار باز قرار داشتند. حدود ۱۰ چادر پر از نفرات، کنار هم به چشم می خوردند. فرمانده بلندگوی دستی قرمزی به دست گرفت و تا گفت: بسم الله الرحمن...، ناگهان صدای سه انفجار شدید همه مان را میان زمین و هوا معلق کرد. تا آن زمان چنان انفجار مهیبی ندیده بودم. بدجوری ترسیدم. مانده بودم چه شده! در صورتم سوزشی عجیب احساس کردم. گوش هایم درد شدیدی داشتند و مدام زنگ می زدند. خواستم دستم را روی گوشم بگذارم که متوجه شدم چیزِ خیسی کف دستم است. کمی که گرد و خاک و دود کنار رفت، با وحشت دیدم مغز یکی از بچه ها روی دستم پاشیده است. چادر ها در آتش می سوختند؛ ناله مجروحان از هرطرف به گوش می رسید. چشمانم را که به اطراف چرخاندم، وحشت سراپای وجودم را گرفت. بسیاری از آن هایی که تا لحظاتی قبل اطرافم نشسته بودند، به شدیدترین وجه ممکن تکه تکه شده و روی زمین پراکنده بودند. ناگهان به یاد آن که لحظاتی قبل ما را به چادرشان دعوت کرد، افتادم؛ جلویم دَمر و درازکش شده بود روی زمین. خودم را بالای سرش رساندم. با دست که بر شانه اش گذاشتم تا رویش را برگردانم، از ترس بدنم به لرزه افتاد. صورتش از وسط بینی به بالا، کاملا رفته بود. دوستش را که بغلش افتاده بود، برگرداندم؛ سر او هم کاملا از گردن متلاشی بود. تازه فهمیدم آن مغزی که کف دستم پاشیده بود، مال یکی از این ۲ نفر بود. هواپیما های عراقی منطقه را بمباران کرده بودند. آن هایی که در چادر ها سینه زنی می کردند، در آتش می سوختند و فقط فریاد و ضجه شان به گوش می رسید. مهمات داخل چادر ها که قرار بود برای حمله آن شب استفاده شود، منفجر می شد و به کسی اجازه نزدیک شدن نمی داد. همه جا پر بود از خون و تکه های بدن. ناگهان از جمع شهدا یک نفر برخاست و به طرف مان آمد. قد بلندی داشت و زیرپیراهن سفیدش از خون سرخ بود. هر دو دستش از کتف قطع شده و رگ و پی هایش آویزان و خون ریزان بود. جلو رفتم تا کمکش کنم. با حرکاتش سعی کرد خود را از دستم برباید. با لهجه غلیظ آذری، با پرخاش و عصبانیت گفت: من که چیزیم نیست... بروید سراغ اونایی که اون جلو هستند و با چشم اشاره به چادر ها کرد و با طمأنینه به طرف آمبولانس رفت. یکی از بچه ها در را برایش باز کرد و او با خون سردی سوار شد؛ بی آن که ذره ای درد در چهره و صدایش پیدا باشد. آن روز، بیش از ۱۵۰ نفر از بچه ها ارباً اربا شدند. انتهای پیام/