پرتال اطلاع رسانی بنیاد شهید و امور ایثارگران - پربيننده ترين عناوين اصفهان :: نسخه کامل http://isaar.ir/states/esfahan Mon, 18 Dec 2017 19:48:33 GMT استوديو خبر (سيستم جامع انتشار خبر و اتوماسيون هيئت تحريريه) نسخه 3.0 http://isaar.ir/skins/default/fa/{CURRENT_THEME}/ch01_newsfeed_logo.gif تهيه شده توسط پایگاه خبری ایثار http://isaar.ir/ 100 70 fa نقل و نشر مطالب با ذکر نام پایگاه خبری ایثار آزاد است. Mon, 18 Dec 2017 19:48:33 GMT اصفهان 60 پیکر مادر شهیدان اعتصامی در رهنان تشییع شد http://isaar.ir/doc/news/fa/229597/ به گزارش ایثار اصفهان، روز گذشته حاجیه‌خانم صغرا یاریان(ذوالفقاری) بعد از گذشت سی سال از شهادت فرزندانش به دیدار آن‌ها شتافت و صبح امروز دوشنبه 27 آذرماه پیکر پاک این مادر گرانقدر که دو پسر خود به نام‌های سید اکبر و سید اصغر اعتصامی را در راه دفاع از اسلام و ایران تقدیم کرده بود، از مسجد جامع رهنان بر روی دستان مردم تشییع و در گلزار شهدای این شهر در کنار فرزندان شهیدش آرام گرفت. مجلس ترحیم این مادر گرانقدر از ساعت 8:30 الی 11:30 روز سه‌شنبه 28 آذرماه 96 و بعد از ظهر از ساعت 14 الی 16 در مسجد جامع رهنان برگزار می‌شود. همچنین مراسم گرامیداشت هفتمین روز درگذشت این مادر بزرگوار از ساعت 14 الی 16 روز دوشنبه 4 دی ماه 96 در مسجد امیرالمؤمنین جنب گلزار شهدای رهنان برگزار خواهد شد. این مادر شهید در سال 65 و در عملیات کربلای پنج در منطقه شلمچه فرزند بزرگش سید اکبر اعتصامی 24 ساله را تقدیم اسلام کرد درحالی‌که فرزند کوچک‌ترش سید اصغر 18 ساله ،17 روز قبل از شهادت فرزند بزرگ‌تر در جزیره ام الرصاص به شهادت رسیده بود و این مادر داغ هم‌زمان دو فرزند را با صبوری طی کرد. انتهای پیام/ ]]> اصفهان Mon, 18 Dec 2017 10:10:46 GMT http://isaar.ir/doc/news/fa/229597/ مادر شهیدان «اعتصامی» آسمانی شد http://isaar.ir/doc/news/fa/229505/ به گزارش ایثار اصفهان، حاجیه خانم صغرا یاریان(ذوالفقاری) مادر بزرگوار سرداران شهید حاج سید اکبر اعتصامی و حاج سید اصغر اعتصامی دعوت حق را لبیک گفت و به دیار باقی شتافت. مراسم وداع و تشییع مادر بزرگوار شهیدان اعتصامی روز دوشنبه از ساعت 8:30 صبح در مقابل مسجد جامع رهنان آغاز و پس از تشییع به خاک سپرده خواهد شد. اکبر اعتصامی که در دوران ستم شاهی نقش گسترده‌ای در تظاهرات و سرنگونی رژیم طاغوت داشت پس از پیروزی انقلاب برای سرکوب فتنه کردستان به این شهر رفت و پس از موفقیت در خاموش کردن آتش فتنه به شهر خود رهنان بازگشت؛ وی پس از آغاز جنگ تحمیلی به دلیل احساس مسئولیت در حالی که آبادان در محاصره بود خود را با لنج به این شهر رساند و توانست به همراه رزمندگان دیگر نقش بسزایی در پیروزی‌ها ایفا کنند. سید اکبر اعتصامی پس از انجام رشادت‌های بسیار و چندین بار مجروحیت سرانجام در 21 دی ماه 65 در عملیات کربلای پنج و در منطقه شلمچه به جمع یاران شهیدش پیوست. فرزند دوم این خانواده در سال 1347 و در نخستین روزهای شروع تظاهرات علیه نظام ستم‌شاهی در رهنان اصفهان دیده به جهان گشود که نامش را اصغر گذاشتند. اصغر با توجه به علاقه‌مندی به امام راحل(ره) و الگوپذیری از برادر بزرگش نقش پررنگی در تظاهرات دوران مبارزه با رژیم پهلوی داشت و پس از پیروزی انقلاب با انتخاب حرفه رنگ کاری به امرار معاش پرداخت. اصغر اعتصامی با شروع جنگ تحمیلی برای دفاع از اسلام و انقلاب به جبهه‌های نبرد حق علیه باطل شتافت و با مجاهدت‌های فراوان نقش به سزایی در پیروزی‌های رزمندگان اسلام ایفا کرد و سرانجام در عملیات کربلای چهار و در منطقه «ام‌الرصاص» به درجه رفیع شهادت نائل شد. انتهای پیام/   ]]> اصفهان Mon, 18 Dec 2017 05:25:17 GMT http://isaar.ir/doc/news/fa/229505/ پدر شهیدان «نجاران عاشق‌آبادی» به دیار باقی شتافت http://isaar.ir/doc/news/fa/229603/ به گزارش ایثار اصفهان، تقی نجاران عاشق‌آبادی پدر شهیدان علی و فضل‌اله نجاران عاشق‌آبادی در سن 89 سالگی دار فانی را وداع گفت و به فرزندان شهیدش پیوست. علی نجاران عاشق‌آبادی در 9 بهمن ماه 1340 دیده به جهان گشود و پس از اعزام به دوره خدمت با حضور در جبهه سرانجام در 23 خرداد ماه 1360 در پایگاه شیخان پاوه و براثر اصابت ترکش به پهلو به درجه رفیع شهادت نائل شد. فضل‌اله نجاران عاشق‌آبادی در 9 بهمن ماه1345 دیده به جهان گشود و در 22 اسفندماه 1363 به عنوان فرمانده گروهان لشکر 14 امام حسین در جزیره مجنون براثر اصابت ترکش به درجه رفیع شهادت رسید. انتهای پیام/ ]]> اصفهان Mon, 18 Dec 2017 10:25:39 GMT http://isaar.ir/doc/news/fa/229603/ برگزاری دومین سالگرد شهید مدافع حرم «عبدالحسین یوسفیان» در برخوار http://isaar.ir/doc/news/fa/229500/ به گزارش ایثار اصفهان، مراسم دومین سالگرد عروج نورانی سرگرد پاسدار شهید مدافع حرم عبدالحسین یوسفیان روز جمعه اول دی ماه 96 در گلزار شهدای دستگرد برگزار می‌شود. این مراسم به همت شهرداری شهر دستگرد و با حضور خانواده شهید و خانواده‌های شهدای مدافع حرم، بسیجیان، مردم عادی و مسئولان از ساعت 14:30 همراه با نماز مغرب و عشاء به امامت امام جمعه دستگرد در بهشت عباس گلزار شهدا دستگرد برگزار خواهد شد. قرائت قرآن دومین مراسم شهید یوسفیان توسط گروه بین‌المللی رهروان ولایت و با روایتگری گروه نمایش هنری میقات ظهور برگزار می‌شود؛ سخنران مراسم نیز حجت‌الاسلام سرلک خواهد بود و مجید صابری به مدیحه‌سرایی می‌پردازد. انتهای پیام/ ]]> اصفهان Mon, 18 Dec 2017 05:08:11 GMT http://isaar.ir/doc/news/fa/229500/ عشقی که مانع وصال شد http://isaar.ir/doc/news/fa/229630/ به گزارش ایثار اصفهان به نقل از خبرگزاری ایمنا؛ لازم است پیش از اینکه داستان را ادامه دهیم، مروری بر آنچه که در بخش نخست گفته شد داشته باشیم تا رشته کلام گم نشود و تصور بهتری از ماجرا به ذهن برسد؛ شخصیت اول داستان، ابوالقاسم است؛ کسی که مدافع حرم می‌شود اما در قالب جانباز؛ نه جانباز معمولی؛ جانبازی که برای شهادت چندین بار باید میان مرگ و زندگی یکی را انتخاب کند؛ برای یادآوری می‌گویم؛ شاید داستان هنوز تمام نشده باشد؛ اما پرده اول داستانی که ساعت‌ها، شنیدنش هم طول کشید، از جدا شدن روح و جسم ابوالقاسم خبر می‌دهد؛ البته داستان از جایی شروع می‌شود که برای انجام مأموریتی در یکی از شهرهای سوریه فرستاده شد؛ آنگاه که ترکش خمپاره دشمن، کمر او را هدف می‌گیرد، به هر زحمتی به بیمارستان منتقل می‌شود و در آنجا دو پرده دیگر ماجرا باز می‌شود؛ حالا بهتر است بگویم  آن هنگام که روح، جسم را ترک می‌کند، بازگردد یا نه، به هر حال صاحبش را پی یافتن حقیقت می‌برد؛ به همین خاطر است که همگی سراپا گوش شده‌ایم تا ابوالقاسم داستانی که شاید تبعاتش هیچگاه تمامی ندارد را ادامه دهد.  گفتنی‌هایش بسیار است و اگر زمان، ملاک نبود عجله‌ای برای اتمام داستان نداشت؛ خودش هنگامی که آن روزها را به یاد می‌آورد چنان غرق داستان می‌شود که گویی همین الان اتفاق افتاده است؛ ابوالقاسم ابتدا پرده نخست ماجرا را مرور می‌کند و سپس چالش بودن یا نبودنش را. پس از سه روز که دو نفر بودن را تجربه کرده بودم؛ هنگامی که به هوش آمدم متوجه فلج  بودن کمرم شدم، بسیار درد داشتم تا اندازه‌ای که آرزو کردم کاش چشمانم را باز نکرده بودم؛ در آن لحظه نخستین کاری که پرستاران انجام دادند این بود که از من خواستند با گوشی تلفن با خانواده‌ام تماس بگیرم؛ نام خانه که آمد نگران شدم و تازه متوجه شدم کجا هستم؛ همانگونه که پرستاران گفته بودند؛ به طور خلاصه به همسرم گفتم که در منطقه‌ای عملیاتی هستم و تلفنی در کار نیست و ممکن است تا ۱۰ روز دیگر نتوانم تلفن کنم، خواستم که نگران  نباشند؛ چراکه پزشکان تصور کرده بودند تا ۱۰ روز دیگر حالم خوب می‌شود و به تهران برمی‌گردم. اما از اینجا به بعد حال ابوالقاسم روز به روز وخیم‌تر می‌شود؛ صحبت کردن برایش سخت‌تر می‌شود تا جایی که مجبور می‌شود برای صحبت با گوشی، دستش را مانع ورودی لوله‌ تنفسی که بر گلویش گذاشته‌اند کند تا بتواند با آن ته‌صدای ضعیفش صحبت کند؛ یا اینکه برای صحبت کردن با دیگران مجبور است حرفش را روی کاغذ بنویسد؛ یا حتی از این که مزه غذایی که با لوله و سرم از طریق بینی به معده‌اش می‌رسانند را نمی‌تواند بچشد گلایه می‌کند.  با این حال چند روز بیشتر از ماجرای پیشین نمی‌گذرد که پرده دوم ماجرا آغاز می‌شود؛ بعدها که ابوالقاسم از پزشک سوریه‌ای خود می‌پرسد چرا آن روز که او را با تخت به زیر زمین برده بودند کمی به او آب نداده‌اند یا او را حمام نکرده‌اند؛ اینجاست که حقیقی بودن ماجرا برای ابوالقاسم روشن می‌شود؛ یعنی همان زمان که ابوالقاسم می‌بیند هر آنچه که پزشک تعریف می‌کند با آنچه که خود دیده است تطابق دارد.    از آنجایی که همیشه به دوش گرفتن علاقه داشتم آن روز هم هنگامی که مرا با تخت به زیر زمین بردند تصور می‌کردم که می‌خواهند من را حمام کنند؛ اما اینگونه نبود؛ آن هنگام زمان و مکانی در کار نبود؛ مرتب به پای تختم می‌رفتم و به جایی که همه را برای شستن و غسل دادن آماده می‌کردند برمی‌گشتم؛ جسم‌های خوابیده بر تخت صف کشیده بودند و منتظر بودند؛ جسمم را افتاده بر تخت می‌دیدم، دلم برای خودم که هیچ توانی ندارم می‌سوخت؛ به همین خاطر مرتب به سراغ آدم‌هایی که لباس مخصوص داشتند و پوتین به پا کرده بودند می‌رفتم و التماسشان می‌کردم که بدن مرا هم شستشو دهند؛ اما فایده نداشت، هیچ کس توجهی به من نمی‌کرد؛ تا اینکه این بار روزگار بر خلاف انتظارات پیش می‌رود؛ همان لحظه که پرستاران متوجه می‌شوند به زندگی بازگشته‌ام به سرعت من را به طبقه بالا زیر دستگاهی در آی سی یو منتقل می‌کنند؛ این بار هم پزشکان و پرستارانی که در راهرو، تخت را به سرعت هدایت می‌کنند را می‌دیدیم؛ اما تا زمانی که آنچه گذشته بود را برای پزشکم تعریف کردم نمی‌دانستم که این بار هم روح از بدنم جدا شده بود؛ یعنی همان زمان که پزشک پاسخم را اینگونه می‌دهد «اگر تو را شسته بودند دیگر اینجا نبودی» و سپس با خنده می‌گوید «تو همه را دست انداخته بودی».    اما زمانی که هنوز خبر زنده بودنم دست به دست نشده بود سپاه برای استقبال از پیکر من آماده می‌شود و قرار می‌شود کم کم خانواده‌ام را از شهادتم با خبر کنند؛ داستان از جایی شروع می‌شود که پیکر شهید مهدی اسحاقیان را برای تشییع به اصفهان می‌آورند؛ پچ پچ حرف‌ها از آوردن پیکر شهید ابوالقاسم زهیری در همین روزها خبر می‌دهد؛ «می‌گفته‌اند حالش خوب نیست و همین روزها تمام می‌کند؛ او را هم می‌آورند؛» سپاه که تصمیم داشته به خاطر نگران نشدن خانواده من، خبر شهادتم را به جای خبر جانبازی‌ام بدهد از باخبر بودن خانواده من شگفت زده می‌شود؛ یعنی همان روزی که پسر برادرم از بچه‌های مسجد خبر را می‌شنود، پدرم با عجله با سپاه تماس می‌گیرد؛ آنها هم به خاطر آرامش خانواده من هم که شده بود خبر را تکذیب می‌کنند و تنها می‌گویند ابوالقاسم زخمی شده و نمی‌تواند راه برود؛ پدرم که کمی امیدوارتر به سوی خانه می‌رود به عروسش سفارش می‌کند که به شایعات توجه نکند؛ اما خبر شهادت من که به لشکر رسیده  و تأیید هم شده بود؛ پس از مدت کوتاهی دوباره خبر زنده بودنم به دستشان می‌رسد؛ همه تعجب می‌کنند؛ چراکه چنین اتفاقی کم سابقه است. حالا نیاز است عکسی از ابوالقاسم به دست خانواده برسد که زنده بودنش را باور کنند؛ هنگامی که پزشک به سراغ ابوالقاسم می‌رود و می‌پرسد که "آیا آقای امینی فرمانده لشکر را می‌شناسد یا نه"، ابوالقاسم بسیار خوشحال می‌شود؛ چرا که تصور می‌کند او به دیدنش آمده و می‌خواهد خبری از خانواده‌اش به او بدهد؛ اما هنگامی که پزشک از او اجازه گرفتن عکس می‌خواهد عصبانی می‌شود و می‌گوید "دروغ می‌گویید که می‌خواهید عکس من را برای خانواده‌ام بفرستید، شما فرمانده را می‌شناسید و به همین خاطر می‌خواهید به من روحیه بدهید." اما هنگامی که پزشک عکس حامد و زهرا که آقای امینی از آنها گرفته و برایش فرستاده بود را نشان ابوالقاسم می‌دهد، او بسیار خوشحال می‌شود و این بهترین لحظه آن دوران است که در مقابل بدترین لحظه آن یعنی زمانی که متوجه بی حرکتی پاهایش می‌شود قرار می‌گیرد؛ تا آن اندازه که گوشی را بغل گرفته و اشک می‌ریزد؛ حاضر است گوشی را از صاحبش که پزشکی سوریه‌ای است بخرد تا بیشتر از این بتواند عکس فرزندانش را ببیند؛ پزشک که با این خبر، او را بیش از همیشه خوشحال می‌کند رضایت ابوالقاسم را جلب می‌کند؛ او قبول می‌کند که عکسی از او بگیرند و برای خانواده‌اش بفرستد؛ آنقدر مشتاق است که با تکان دادن سر، عجله خود را برای گرفتن عکس بیان می‌کند. با این حال هنگامی که پزشک می‌خواست از من عکس بگیرد به من فهماند که بدنم قابل تشخیص نیست و حالم نیز نامساعد است؛ پرسید اگر عکس را نشان همسرت که باردار است بدهیم اشکال ندارد؟ ممکن است نگران شود؛ گفتم من به زور هم که شده چشمانم را باز نگه می‌دارم تا شما از من یک عکس خوب بگیرید و بفرستید؛ سپس برایش بنویسید که من نگران آنها هستم و اگر می‌خواهند حال من خوب باشد مراقب خودشان باشند؛ پزشک که به قولش عمل می‌کند پس از دو روز به سراغم می‌آید و می‌گوید که همسرم باور نکرده که من زنده‌ام؛ می‌گوید ممکن است این عکس را پیش از شهادتش گرفته باشند. به همین خاطر پزشک با آقای امینی که برای ارسال عکس در ارتباط بود از من نشانی دیگری می‌خواهد تا به همسرم بدهد و او زنده بودنم را باور کند؛ این بار هم که نشانی پراید نقره‌ای‌ام و برگه چکی که به شخصی امانت داده بودم را می‌دهم، باور نمی‌کند و می‌گوید این موارد را به افراد دیگری هم گفته است؛ «اگر راست می‌گویید که او زنده است چیزی را از او بپرسید که تنها من و خودش از آن خبر داریم؛ رمز کارت عابر بانک»؛ پزشک که از شب گذشته دعا می‌کرده من رمز را به خاطر داشته باشم از اینکه به سرعت به یاد می‌آورم و روی کاغذ می‌نویسم خوشحال می‌شود؛ پس از ارسال رمز دیگر همه باور می‌کنند که من زنده‌ام. چند روزی می‌گذرد و مرا به بخش مراقبت می‌برند؛ هنوز اجازه آب خوردن نداشتم؛ اما هنگامی که بطری‌های آب را روی میزهای دیگر بیماران دیدم یادم رفت که اجازه آب خوردن ندارم؛ به بیمار کناری اشاره کردم که قدری آب به من بدهد؛ او که از هیچ چیز خبر نداشت لیوان را چند باری پر از آب کرد و بر دهانم گذاشت؛ من که می‌ترسیدم لیوان را از دهانم جدا کند با دندان‌هایم محکم آن را گرفته بودم و اشاره کردم که باز هم داخلش آب بریزد؛ نیم ساعت بیشتر نگذشت که چشمانم سیاهی رفت؛ حالم به شدت بد شد و به مدت طولانی ایست قلبی کردم؛ پرستار که تنها چند لحظه از من غافل شده بود با عصبانیت وارد اتاق می‌شود و بطری‌های آب را بر زمین می‌زند تا دیگر آبی نباشد که من بخورم؛ البته او فکرش را نمی‌کرد که من چنین کاری انجام دهم به همین خاطر هم چند لحظه‌ای مرا تنها گذاشته بود. با این حال من که تا آن لحظه خوشحال بودم که به زودی مرخص می‌شوم و به دمشق و سپس به تهران می‌روم حالا دوباره مرا با سرعت به آی سی یو می‌برند؛ حالا پرده سوم ماجرا باز می‌شود؛ در راهرو دیگر هوشیار نبودم؛ برای احیاء مرا به زیر زمین بردند؛ پنج شش نفر که رییسشان آدم چاق و قد بلندی بود دور تا دور مرا گرفته بودند و پزشک با دستگاه شوک تلاش می‌کرد روح را به بدنم باز گرداند؛ اما این بار با دفعات پیشین متفاوت بود؛ این بار خودم می‌دانستم که در قالب روح همه جا می‌توانم بروم؛ دور حیاط بیمارستان کمی چرخیدم و آنجا را بررسی کردم. اما هنگامی که بازگشتم دیدم پزشکان و پرستاران هنوز در حال تلاش برای زنده کردن من هستند؛ هنگامی که دیدم پزشک دست از تلاش برداشت و روی صندلی نشست و سپس به پرستاران گفت که دستگاه را جمع کنند، هول شدم و به دست و پای هر کسی که آنجا بود افتادم؛ التماسشان می‌کردم که یک بار دیگر به بدنم شوک وارد کنند؛ گویا آن دستگاه من را نجات می‌داد؛ هیچ کس به من توجهی نمی‌کرد، حتی پرستار خودم که بیش از همه من را می‌شناخت و همیشه به من کمک می‌کرد این بار هیچ توجهی به من نداشت؛ که به یکباره به یاد توسل به حضرت زینب(س) افتادم؛ همانطور که ایستاده بودم گفتم یا حضرت زینب؛ این همه من پای ضریحت گفتم که نمی‌خواهم شهید شوم؛من هنوز کار تمام نشده دارم، میخواهم از حرمت دفاع کنم و انتقام بگیرم؛ اگر قرار است شهید شوم دفعات بعدی که می‌آیم این اتفاق بیافتد؛ من هنوز نمی‌خواهم از این دنیا بروم؛ این همه من التماستان کردم شما که من را دارید می‌برید؛ پس چه شد؟ من که از التماس‌هایم دست بردار نبودم این بار به امام زمان(عج) متوسل شدم؛ شما که اکنون حی و حاضر هستید برایم کاری کنید؛ کاری ساخته نبود؛ پزشک که ملحفه سفیدی را روی صورتم کشید، می‌گفت دستگاه را جمع کنید که او دیگر بازنمی‌گردد؛ من را از تخت بلند کردند و در برانکارد گذاشتند؛ دیگر امیدی نبود، اما با این حال این بار به خداوند توسل کردم؛ گفتم خدایا می‌خواهی مرا ببری ببر، اما کاش می‌شد یکبار دیگر دختر کوچکم را می‌دیدم؛ باور پذیر نبود؛ چند لحظه‌ای نگذشته بود که پزشک فریاد زد «حَرِّک»؛ (همه سریع بیایید)؛ گویی متوجه بازگشت روح به بدنم شد؛ آن لحظه بود که درد شدیدی را در کمر و پاهایم حس کردم. با این حال به هوش که آمدم هنگامی که ماجرا را برای پزشکان و پرستاران که تعریف کردم تعجب می‌کردند و می‌پرسیدند که از کجا می‌دانم که سه قبضه توپ به همراه چند نیرو در حیاط بیمارستان بوده و یا کدام پزشکان آن لحظه مشغول به احیاء من بوده‌اند؛ اما هنوز هم خود بر صحت ماجرا مطمئن نبودم تا هنگامی که در تهران از همکارانم سراغ سرلشکر فیروزآبادی را می‌گیرم؛ آن‌ها که از سؤال من تعجب می‌کنند با خنده می‌گویند تو حالا باید از خانواده‌ات سراغ بگیری نه این مسائل؛ اما نمی‌دانستند که من برای اطمینان از توهم یا واقعیت داشتن آنچه که در این روزها بر من گذشته است این سؤال را می‌پرسم؛ به همین خاطر زمانی که همان پاسخی را که در تلویزیون بیمارستان شنیده بودم از همکارم می‌شنوم مطمئن می‌شوم که همه صحنه‌هایی که تاکنون دیده‌ام حقیقت داشته است. حالا باید بگویم علت اینکه یک ماه در بیمارستان حلب بستری بودم ماجرایی بوده که در این مدت بر من گذشته بود؛ اما اکنون که باید به تهران بازگردم مجبورند من را با هواپیما منتقل کنند؛ چرا که تکان خوردن ماشین در جاده برای ریه من که مشکل پیدا کرده ضرر دارد؛ از سویی دیگر سفر با هواپیما هم خطرناک است چراکه هر لحظه ممکن است دشمن هواپیما را نشانه بگیرد؛ اما به هر زحمتی هست باید به تهران باز گردم چرا که به گفته پزشکان ماندن در اینجا برایم ضرر دارد و ممکن است این بار تمام کنم؛ به همین خاطر هم تماس بعدی با خانوده را در بیمارستان تخصصی بقیه الله تهران گرفتم و خبر بازگشت به روستای هاشم آباد، زادگاه خود را به آنها دادم. گزارش از محدثه احمدی، خبرنگار پایداری خبرگزاری ایمنا ]]> اصفهان Mon, 18 Dec 2017 11:45:59 GMT http://isaar.ir/doc/news/fa/229630/ وقتی پایم روی پدال بی حرکت شد http://isaar.ir/doc/news/fa/229629/ به گزارش ایثار اصفهان، به نقل از خبرگزاری ایمنا، شاید اگر آن روز صحبت از ابوالقاسم نمی‌شد هیچگاه برای دانستن همه ماجرا کیلومترها راه را طی نمی‌کردیم؛ البته ارزشش را داشت که به خاطر شنیدن یک واقعیت، چند هفته‌ای را دنبال شخصیت اول داستان بگردیم و بتوانیم برنامه خود را با او هماهنگ کنیم؛ چراکه برخی از داستان‌ها را اگر از زبان خود شخص نشنوی باور نمی‌کنی؛ ممکن است باور نکنید که ابوالقاسم چندباری را بدون زمان و مکان سپری کرده؛ از سوی دیگر ممکن است تاکنون، از مدافعین حرم تنها شهدایشان را شناخته باشید، اما حالا داستان کسی را می‌خوانید که هیچ کس فکرش را نمی‌کند که برود و اینگونه مانند او برگردد؛ پس بهتر است داستان را از زبان خود ابوالقاسم بشنوید تا برایتان باور پذیرتر باشد. شاید کمتر بیمارستانی را ببینید که به التماس‌های یک بیمار توجهی نکنند و در عین حال هوایش را داشته باشند؛ یک ماه را در بیمارستانی سپری کنی که خاطرات تلخ و شیرینی را برایت رقم زده است؛ رفتن و برگشتنت همه را دست انداخته و ذهنت را برای یافتن حقیقت درگیر کرده است.      از اول بگویم؛ حالا که این‌جا نشسته‌ام 35 ساله‌ام و لیسانس علوم نظامی دارم؛ پیش دانشگاهی و دوره سربازی را که تمام کردم، امتحان افسری دادم و دو سال در دانشگاه امام حسین(ع) تهران درس خواندم، دو سال دیگر را هم ناپیوسته در اصفهان خواندم و پس از آن با اینکه رتبه سوم کارشناسی ارشد شده بودم، دیگر تحصیلم را ادامه ندادم. سال ۸۵ ازدواج کردم و حامد فرزند اولم در مهرماه ۸۷ و دخترم شهریور ۹۱ به دنیا آمد، آن روزها در اصفهان در گردان عملیاتی لشکر بودم و بیشتر کارهایم آموزشی بود در قالب مربی؛ اواخر سال ۹۳ بود که گفتند قرار است اسامی داوطلبان اعزام به سوریه را به تهران بفرستیم؛ من هم نام نویسی کردم، اما هر بار به بهانه‌ای می‌خواستند نام مرا از لیست خط بزنند؛ چراکه به قول خودشان سرپرست گردان بودم و دو بچه داشتم، بار سوم که می‌خواستند مرا حذف کنند با فرمانده تماس گرفتم و گفتم سه سال است که قول اعزام مرا داده‌اید؛ به امید اینکه به من اعتماد کنید تاکنون صبر کرده‌ام؛ آنجا بود که فرمانده گردان خودش پیگیر اعزام من شد؛ البته تا آن موقع موضوعی را از همه پنهان کرده بودیم که اگر متوجه می‌شدند دیگر اجازه اعزام به من نمی‌دادند. اما  به خاطر تنفری که از داعش داشتم اصرار بر رفتنم می‌کردم، البته دوستانم می‌گفتند نیت تو خوب نیست، اما آنها نمی‌دانستند که در رأس نیت‌های من، رضای خدا وجود دارد و انتقام، هدف بعدی من است؛ اما همیشه می‌گفتم هنگام رفتن نیتم را خالص می‌کنم. تا اینکه بیست و هشتم اردیبهشت ماه ۹۵ اعزام شدم؛ سه ماهی بود که همه از تصمیمم با خبر بودند اما این بار رفتنم قطعی بود؛ البته همان موقع که ثبت نام کرده بودم آماده بودم، نه این که به طور کامل وسایلم را آماده کرده باشم، اما همه پیش‌بینی‌ها را کرده بودم، چراکه اگر نصف شب هم گفتند باید به فرودگاه بروم، باید آماده می‌بودم. با این حال دل کندن از خانواده به خصوص دختر چهار ساله‌ات که موقع جمع و جور کردن وسایل روی پاهایت نشسته و با آن کوچکی‌اش سوال‌هایی عجیب و غریب می‌پرسد خیلی سخت بود "بابا کجا میخوای بری؟" "میرم سوریه"؛ "سوریه می‌خوای چیکار کنی؟" "می‌خوام برم حرم حضرت زینب، زیارت کنم"؛ "خب چرا ما را نمیبری؟"... کوچیک بود اما سوال‌های جالبی می‌پرسید؛ خودشم هم طاقت نداشت که بشنود؛ گریه‌اش گرفته بود؛ جلوی اشک‌هام رو نگه داشته بودم و تا شب مدام بچه‌هایم رو نگاه می‌کردم. با این که در این زمینه همیشه دلم قرص و محکم بود اما این بار لحظه خداحافظی خیلی سخت بود؛ هر موقع به یادش می‌افتم اشک امانم نمی‌دهد؛ به دلم افتاده بود که ممکن است دیگر بازنگردم؛ خداحافظی با پدر، مادر و همسر و بیشتر از همه خداحافظی با بچه‌های کوچکت؛ اصلا من می‌گویم اینکه شهید نشدم به خاطر همین دل بستگی های بسیار به عزیزانم بود. با این همه راضی کردن همسر هم کار آسانی نبود؛ اگر بگوییم همه چیز گل و بلبل بود دروغ گفته‌ایم؛ چراکه مخالفت خانواده طبیعی است؛ تا موقع اعزام، خانمم راضی به رفتنم نبود "این همه نیرو هست چرا تو بری؟" "اگه اونها هم این حرف رو بزنن دیگر هیچ کسی نمی‌ماند که برود؛ اگر قرار باشد با تو زندگی کنم، حتی اگر هم بروم باز هم برمی‌گردم؛ در غیر این صورت حتی اگر اینجا هم بمانم ممکن است اتفاقی بیفتد و من از دنیا بروم". با این حال، تنها چیزی که همسرم را راضی به رفتنم کرده بود ایمان به خواست خداوند بود؛ به او می‌گفتم اگر خداوند بخواهد مرا ببرد در هر صورت خواهد برد؛ به همین خاطر با همراهی همسرم یک راز را تا شب اعزام من به سوریه پنهان نگه داشتیم. حالا قرار است ابوالقاسم، رازی که تا مدت‌ها پنهان کرده بودند را فاش کند، همه همچنان سراپا گوش نشسته‌ایم؛ ابوالقاسم میوه‌های روی میز را به ما تعارف می‌کند و از هنگامی می‌گوید که وسایلش را در ماشین گذاشته و با همه خداحافظی می‌کند؛ قرار است پدرش او را تا فرودگاه همراهی کند؛ بر صندلی سرنشین می‌نشیند و شیشه را پایین می‌آورد تا دوباره بچه‌هایش را نگاه کند؛ ابتدا لحظه‌ای را به یاد می‌آورد که زهرا دختر کوچکش پای ماشین ایستاده و می‌گوید "بابا لقمه‌ خودت رو بده من بقیه‌ش رو بخورم،" آن لحظه، پدر به خاطر اینکه باید از دختر شیرین زبانش خداحافطی کند بغضش می‌ترکد و مرواریدهای اشک بر صورتش نقش می‌بندند و هنوز هم پدر با یادآوری آن لحظه چانه‌اش می‌لرزد؛ اما جلوی اشک‌هایش را می‌گیرید و داستان را ادامه می‌دهد. زمانی که می‌خواستیم راه بیافتیم پدرم طاقت صحبت کردن من را نداشت و گریه می‌افتاد؛ اما من کار خودم را کردم و گفتم "پدر، ما تا همین لحظه موضوعی را از بقیه پنهان کرده‌ایم اما حالا برایت می‌گویم؛ چراکه دیگر مانعی بر سر راهم نیست؛ اگر قرار شد خبری را برسانی برسان، اما خیلی آرام، چراکه مریم باردار است؛ پدرم که باورش نمی‌شد پرسید پس چه طور اجازه اعزام به تو داده‌اند؟ گفتم الان فاش کردم چراکه حالا در فرودگاه منتظر من هستند و دیگر کار از کار گذشته است." با این حال به توصیه پدرم هم که شده بود هنگام خداحافظی ذهنم به سوی پول و یا خودنمایی نمی‌رفت و اگر به خاطر حضرت زینب نبود در حالی که چشمم به دنبال بچه‌هایم بود خیلی خوشحال بودم که برای عرض ارادت به حضرت زینب(س) به سوریه می‌روم؛ به همین خاطر به کنسل شدن سفر فکر نمی‌کردم، اما در عین حالی که به خانواده‌ام فکر می‌کردم به فکر نتیجه کار هم بودم که اگر از دنیا دل بکنم جای بهتری را به دست می‌آورم و همین عامل بود که سبب می‌شد به خودم دلداری دهم. تا مقصد به خودم دلداری می‌دادم؛ فردای آن روز که به دمشق رسیدیم گویی همه دلتنگی‌ها را فراموش کرده بودم؛ دیگر به حرم و دفاع از آن فکر می‌کردم؛ با این حال صبح فردا با گروهی که در آن بودم به شامات رفتیم؛ آن روزها حلب نا امن بود تا جایی که دوستان افغانستانی در کوچه‌ها و پادگان بحوث نگهبانی می‌دادند و یکی از علت‌هایی که مرا تا یک ماه در حلب نگه داشتند نا امنی آنجا بود؛ اما جدای از نا امنی، پای ضریح که می‌رفتی اشک‌هایت بی‌اختیار جاری می‌شد؛ روز جمعه حدود ساعت یازده بود که به حرم حضرت زینب(س) رفتیم؛ پس از نماز و زیارت هر کس که دوست داشت شهید شود امضایش را از حضرت می‌گرفت. خلاصه‌تر بگویم مدتی را در بحوث گذراندیم تا اینکه قرعه اعزام به منطقه عملیاتی الحاظر به نام گروه ما در آمد؛ تیپ 40 نفره فاطمیون با فرماندهان ایرانی که فرمانده یکی از گردان‌های آن من بودم؛ ابوالقاسم زَهیری؛ البته اینگونه نبود که در کار دوستان افغانستانی دخالت کنیم یا به اصطلاح، فرمانده باشیم؛ خیر؛ فرمانده هم مانند دیگر مدافعان بود؛ از لباسش تا فعالیتی که می‌کرد؛ تنها تفاوتش با دیگران در تصمیم گیری و ایجاد هماهنگی بود؛ این در حالی بود که میان این نیروها کسانی بودند که منطقه را همانند کف دستشان می‌شناختند و تا چندین مرحله به خط مقدم آمده بودند. بگذریم؛ پس از مدتی که در شهر الحاظر بودیم به منطقه شقیدله اعزام شدیم؛ تا آن زمان چندباری با دوستم مهدی اسحاقیان به عملیات رفته بودیم؛ او به عنوان مترجم به گردان ما آمده بود؛ اما فعال‌تر از دیگران بود؛ ما دو دوست صمیمی و جدا نشدنی بودیم تا جایی که من هیچگاه بدون او جایی نمی‌رفتم. تا اینکه روزی که همه از حجم بسیار کار، خسته بودیم به دستور فرمانده باید یکی دیگر از سه مترجمی که همراهمان بودند را پیدا می‌کردم؛ آقای ابوذر جهرمی. ساعت شش بعداز ظهر بیستم خردادماه بود؛ سوار بر تویوتای دوکابینه شدم و شیشه را پایین آوردم تا بوی نم نم باران را حس کنم؛ مهدی که داشت گِل‌های کفشش را پاک می‌کرد، به سمت من آمد و گفت ما تنهاخوری نداشتیم؛ تو که همیشه با منی الان داری تنها میری؟ در پاسخش گفتم اگر می‌خواهی بیایی باید از فرمانده اجازه بگیری؛ او مشتاقانه اجازه‌اش را به بهانه تأمین من، یعنی کسی که با اسلحه و تجهیزات در هنگام رانندگی کنار راننده می‌نشیند گرفت؛ من که هیچ تجهیزاتی به جز اسلحه با خود نداشتم راننده بودم و مهدی با تمام تجهیزات بر صندلی سرنشین نشست؛ آن لحظه که با شوخی به مهدی گفتم به خاطر مجهز بودنش نمی‌تواند بر صندلی تکیه کند نمی‌دانستم که خودم قرار نیست دیگر تکیه کنم. به هر حال هنگامی که می‌خواستیم حرکت کنیم محمد جوکار، دوست دیگر ما هم سوار بر ماشین شد و میان ما بر صندلی عقب نشست؛ محمد که از سرعت بالای من می‌ترسید مرتب تذکر می‌داد؛ اما مهدی که گویا از آینده ما و خودش خبر داشت گاهی به طرفداری از من، محمد را آرام می‌کرد؛ شاید می‌دانست موشکی که دشمن رها خواهد کرد قرار است در یک قدمی ما بیفتد؛ آن لحظه دشمن ماشین را دیده بود اما پیچ جاده را ندیده بود؛ به همین خاطر موشک به طور کامل به هدف اصلی نخورد. با این حال این هنر من نبود که موشک به هدف نخورد، بلکه هنر جاده بود که به ما دیکته کرد چه موقع بپیچیم؛ اما ترکش‌های گلوله‌ای که سمت چپ ماشین افتاده بود، از زیر ماشین و صندلی‌هایش رد شد و با کمر مهدی و ستون فقرات من برخورد کرد؛ محمد که هنوز ترس در بدنش بود مرتب می‌گفت ابوالقاسم؛ ترمز بگیر؛ اگر بپرسید بدترین لحظه این دوران چه بود؟ می‌گویم لحظه‌ای که متوجه شدم پایم روی پدال بی حرکت شده و کار نمی‌کند؛ آن لحظه همه امیدم را از دست داده بودم و خودم را باخته بودم؛ محمد که زانویش زخمی شده بود از ماشین بیرون آمد تا به ما کمک کند؛ با این که حال خودم خوب نبود از او درخواست کردم که به مهدی کمک کند؛ اما پیش از این که محمد بگوید مهدی دیگر به کمک ما نیاز ندارد فهمیده بودم که مهدی شهید شده؛ همان لحظه‌ای که سرش پایین افتاد و بدنش در بغل من. اما برای مردی که تا چند ثانیه پیش از هیچ کاری دریغ نمی‌کرد و حالا دیگر نمی‌تواند تکان بخورد آرزوی شهادت در بیابان، آرزوی بزرگی نبود؛ قطع نخاع شدن از یک سو و عقب ماندن از قافله دوستان از سوی دیگر وضعیت روحیه‌اش را بدتر می‌کند؛ آخر برای ابوالقاسم که سرش چندباری به شیشه می‌خورد و پاهایش میان کلاج و ترمز می‌پیچد و خون از بدنش می‌جوشد دیگر امید برگشتن نبود؛ ترمز دستی را می‌کشد و ماشین کم کم می‌ایستد. در حالی که محمد اشک امانش نمی‌داد و به حرف‌های من که می‌گفتم بگذار شهید شوم گوش نمی‌داد؛ عراقی‌هایی که با ما در یک جبهه می‌جنگیدند ما را از دور دیدند و به کمک ما آمدند؛ تنها می‌شنیدم که با زبان عربی می‌گویند "حَرِّک"؛ یعنی سریع‌تر به کمکشان بروید؛ با این حال به هر زحمتی بود ما را با دو ماشین یکی عراقی و دیگری ایرانی به بیمارستان صحرایی بردند؛ من که در عقب ماشین سرم را روی پای محمد گذاشته بودم با هر زحمتی بود توانستم اشهدم را بخوانم و چشمانم را ببندم؛ هنگامی که چشمانم را باز کردم سه روز از ماجرا گذشته بود. به گزارش ایمنا، تا اینجا تنها سه روز از ماجرایی گذشته که بعدها ابوالقاسم در صحبت‌هایش با پزشکان، متوجه حقیقی بودن قضیه می‌شود؛ اما این صحنه، تنها یک پرده از سه ماجرای شاخصی‌ است که در یک ماه بر ابوالقاسم می‌گذرد؛ لحظاتی که اگر خود او توصیف کند حق مطلب را ادا کرده است: اولین پرده ماجرا مربوط به زمانی‌است که می‌خواهند مرا از بیمارستان صحرایی به بیمارستانی در حلب منتقل کنند؛ آن لحظه همه می‌دانستند که من بیهوش شده‌ام؛ اما هیچ‌کس نمی‌دانست که من آن لحظه همه اتفاقات را می‌بینم و متوجه می‌شوم؛ من کنار آمبولانس و گاهی روی سقف آن، همراه آنها می‌دویدم؛  می‌دیدم که پرستاران به هر زحمتی می‌خواهند جان من را برگردانند؛ هنگامی که می‌دیدم دو نفر شده‌ام، یکی روی برانکارد و دیگری به دنبال ماشین؛ خودم هم تعجب کردم؛ اما متوجه نبودم که روحم از بدنم جدا شده و هیچ‌کس من را نمی‌بیند؛ بعدها که برای دیگران تعریف می‌کردم می‌گفتند تو که بیهوش بر تخت افتاده بودی و ما تو را احیا می‌کردیم، چگونه متوجه پرستاران، پزشک و حتی فردی که به عنوان تأمین آمبولانس، کنار راننده نشسته بود شدی؟ !  آن زمان هنگامی که ابوالقاسم چهره‌های تعجب زده پزشکان و پرستاران را می‌بیند پاسخشان را در یک جمله می‌دهد "چون مرده بودم همه چیز را متوجه می‌شدم" اما داستان به اینجا ختم نمی‌شود؛ پس از آن ماجرا، ابوالقاسم سه روز را در کما و بیهوشی به سر می‌برد و چندروزی نمی‌گذرد که ابوالقاسم بازهم خود، پزشکان و پرستاران، را به چالش می‌کشد؛ چالش برای کسانی که هوای او را دارند و اینک میان بودن و نبودن او سردرگم‌اند. ادامه دارد... گزارش از محدثه احمدی، خبرنگار سرویس پایداری ایمنا ]]> اصفهان Mon, 18 Dec 2017 11:39:19 GMT http://isaar.ir/doc/news/fa/229629/