پرتال اطلاع رسانی بنیاد شهید و امور ایثارگران - پربيننده ترين عناوين تهران :: نسخه کامل http://isaar.ir/states/tehran Wed, 20 Feb 2019 15:26:52 GMT استوديو خبر (سيستم جامع انتشار خبر و اتوماسيون هيئت تحريريه) نسخه 3.0 http://isaar.ir/skins/default/fa/{CURRENT_THEME}/ch01_newsfeed_logo.gif تهيه شده توسط پایگاه خبری ایثار http://isaar.ir/ 100 70 fa نقل و نشر مطالب با ذکر نام پایگاه خبری ایثار آزاد است. Wed, 20 Feb 2019 15:26:52 GMT تهران 60 پیام نصیری به مناسبت روز تکریم مادران و همسران شهدا http://isaar.ir/doc/news/fa/279474/ به گزارش «ایثارتهران» متن پیام نادر نصیری به این شرح است:  بسمه تعالی حضرت ام‏ البنين از بانوان با معرفت و پر فضيلتی  بود که نسبت به خاندان نبوت، محبت و دلبستگی خالص و شديد داشت و خود را وقف خدمت به آن‏ها کرده بود. آن بانوی بزرگوار بعد از عمری تلاش، شکیبایی و استقامت با اهدای چهار فرزند رشید به پیش‏گاه مولایش، حسین بن علی (ع) ، با دلی مالامال از محبت و عشق، راهی دیار دوست شد و در بقیع برای همیشه رحل اقامت افکند. مادران و همسران شهدا با الگو قرار دادن سيره زندگی بانوان بزرگ اسلام از جمله حضرت ام البنین در طول هشت سال دفاع مقدس دوش به دوش رزمندگان دلير و غيور اين مرز و بوم دليرانه ايستادند و به جهانيان نشان دادند كه در راه آرمان و عقيده خويش حاضرند از عواطف و احساسات خود چشم پوشی كنند و اکنون نیز پس از گذشت 40 سال از پیروزی انقلاب اسلامی همچنان در پشت ولایت ایستاده اند. اینجانب ضمن گرامیداشت این روز که روز تکریم مادران و همسران شهدا نامگذاری شده است، در مقابل تمامی مادران و زنان ایثارگر که آیینه تمام نمای فداکاری و ایثار هستند و با مجاهدتهای خود نام زنان صدر اسلام را زنده نمودند سر تعظیم فرود می آورم و از درگاه خداوند منان سلامت دنیوی و سعادت اخروی آرزومندم. نادر نصیری مدیرکل بنیاد شهید و امور ایثارگران تهران بزرگ انتهای پیام/   ]]> تهران Mon, 18 Feb 2019 22:40:47 GMT http://isaar.ir/doc/news/fa/279474/ چاپ جدید «خط مقدم» توسط انتشارات شهید کاظمی http://isaar.ir/doc/news/fa/279506/ به گزارش «ایثار تهران» به نقل از تسنیم، اغلب زندگی‌ها ناصافند. بالا و پایین دارند. درّه و تپّه می‌شوند. دور می‌خورند. گاهی برمی‌گردند سرجای اولشان. گاهی "سینوسی" می‌شوند و مجموع بالا پایین رفتنشان یکی می‌شود. گاهی هم بعد از هر سقوط شیب می‌گیرند و افتان و خیزان خودشان را به جایی بالاتر از نقطه‌ اول می‌رسانند. اما خط زندگی بعضی‌ها از یک جایی به بعد "نمایی" می‌شود و بالا می‌رود. آن قدر بالا که آخرش دیده نمی‌شود.  خط زندگی حسن طهرانی‌مقدم پر از حادثه است. پر از بالا پایین‌های ناگهانی و حساس. پر از موانع پیچیده. پر از "نمی‌توانی"ها و "دیگر نمی‌شود"ها. پر از جمله‌ "اینجا دیگر آخر خط است". پر از سنگ‌هایی که جلوی راهش افتاده و موانعی که جلوی پایش سبز شده. اما همه را گذرانده. هیچ‌وقت نایستاده و توقف نکرده است. هیچ‌وقت "شیبَش" منفی نشده و هیچ‌وقت برای بالا رفتن بر روی خط‌های دیگر سوار نشده. همین‌ها بوده که خدا هم انگار به خط زندگی‌اش برکت داده. هرچه به انتها نزدیک‌تر شده تابع زندگی‌اش نمایی‌تر شده و آخر خطش مثل موشک اوج گرفته و بالا رفته. آن‌قدر بالا که بیشترخط‌ها به گَردش نمی‌رسند. خط‌هایی که مثل زندگی‌های ما درگیر "محور افقی" شده‌اند و با "محور عمودی" قهرند. این کتاب برشی است مستند از میانه‌ خط زندگی حسن طهرانی مقدم. به دور از تخیل و رویاپردازی‌های نویسندگی. از مرداد سال 63 تا دی ماه سال 65. مقطعی که اتفاقا پر است از حادثه و موانع پیچیده. پر از "نمی‌توانی"ها و "دیگرنمی‌شود"ها. پر از جمله‌ "اینجا دیگر آخر خط است." در مقدمه پژوهشگر کتاب می‌خوانیم؛ اولین گام های پژوهشی مان را پیش از انتشار این کتاب در سال 1384 و با تشویق و حمایت‌های سردار شهید حسن طهرانی‌مقدم برداشتیم. آن زمان هدفمان جمع آوری خاطرات و مستندات دوران دفاع موشکی بود. سردار طهرانی مقدم در آن ایام فرماندهی موشکی نیروی هوایی سپاه را عهده‌دار بودند و این برایمان موجب دلگرمی‌بود. در ابتدای کار، شیوه پژوهشی ما بررسی تاریخی بازنگرانه بود و بنابراین می‌بایست به افرادی که در آن مقطع و در آن واقعه تاریخی حضور داشتند مراجعه می‌کردیم و با آن‌ها مصاحبه انجام می‌دادیم؛ اما در همان ابتدا با مشکلات بسیاری مواجه شدیم. سردار طهرانی مقدم در مصاحبه، بیش از آن‌که از خود بگویند از یاران شهیدشان گفته بودند و علاقه‌مند بودند که زحمات رزمندگان گمنام یگان موشکی در تاریخ ثبت و ضبط شود و به این حقیر تاکید می‌کردند که این شهدا را برای مردم الگو کن و این کار مرا سخت می‌کرد. چند ماه بعد پیگیر گرفتنِ وقت مجدد برای مصاحبه بودیم که در حادثه انفجار 21 آبان 1390 شهید حسن مقدم به آرزوی دیرینه‌شان یعنی شهادت نایل شدند و ما را داغ‌دار کردند و کار سخت‌تر شده... از یک‌طرف حسن‌آقا به یاران شهیدش پیوسته بود و می‌خواستیم برایش بنویسیم، و از طرف دیگر به مسئولیتی که بر گردنم گذاشته بود فکر می‌کردم و نمی‌توانستم آن کار را ناتمام بگذارم. لذا تصمیم گرفتیم در اولین قدم با ادامه همان مسیر، شهید مقدم را هم به همراه یارانش به جامعه معرفی کنیم. برای نگارش این کتاب با بیش از پنجاه نفر مصاحبه‌های عمیق و مفصلی صورت گرفت. در مواردی برای تکمیل و رفع تناقضات و ابهامات، مصاحبه با برخی افراد بیش از 20 بار تکرار شد.  برشی از کتاب: ... جلسه با محسن رضایی با حضور حسن‌آقا و حاجی‌زاده و سیدمجید و سیدمهدی و سیوندیان و چند نفر دیگر، فردای همان روز تشکیل شد. آقا محسن چند بار سئوال خود را تکرار کرد. ـ شما مطمئنین که خودتون می‌تونین موشکو پرتاب کنین؟ و هربار حسن‌آقا مطمئن‌تر از بار قبل پاسخ مثبت داد. ـ به نظر من که حتی اگه شما بتونین موشک‌ها رو شلیک کنین بازم امید زیادی نیست. چرا که لیبیایی‌ها با این روندی که دارن ادامه می‌دن بعیده که دیگه به ما موشک بدن. چند تا از قبلی‌ها مونده؟ ـ کمتر از ده تا. آقا محسن باشوخی ادامه داد: ـ مقدم! این بچه‌هایی که دور خودت جمع کردی از بهترین بچه‌های جنگن. من الان فرمانده گردان نیاز دارم. فرمانده تیپ نیاز دارم. اینا رو ولشون کن بیان! حسن‌آقا خنده‌ای کرد. ـ این چه حرفیه آقا محسن؟ یعنی الان از یه فرمانده گردان کمتر دارن به جنگ خدمت می‌کنن؟ نه ما هرطور شده نمی‌ذاریم کار موشکی بخوابه. انتهای پیام/ ]]> تهران Mon, 18 Feb 2019 22:42:45 GMT http://isaar.ir/doc/news/fa/279506/ کتاب رادیویی «اینک شوکران» منتشر می‌شود http://isaar.ir/doc/news/fa/279507/ به گزارش «ایثار تهران» به نقل از آنا، مجموعه ۶ جلدی «اینک شوکران» یکی از مجموعه‌های پرطرفدار انتشارات روایت فتح است که در آن همسران شهدای جانباز شیمیایی و اعصاب روان، زندگی عاشقانه خود با همسران بزرگوارشان را روایت می‌کنند. انتشارات روایت فتح برای آن دسته از مخاطبانی که زمانی برای مطالعه و کتاب‌خوانی ندارند، فرصتی فراهم کرده است تا کتاب‌های جذاب اینک شوکران را در قالب صوتی و با روایتی شیرین بشنوند. این مجموعه در قالب یک بسته ویژه و با صدای مژده لواسانی و حامد جوادزاده راهی بازار نشر خواهد شد. کتاب رادیویی اینک شوکران زندگی ۶ شهید جانباز جنگ تحمیلی؛ منوچهر مدّق، مصطفی طالبی، ایوب بلندی، محمدعلی رنجبر، سعید جان‌بزرگی و حسین شایسته است که با همکاری انتشارات روایت فتح و مؤسسه پرشان ایده تهیه شده است. انتهای پیام/ ]]> تهران Mon, 18 Feb 2019 22:42:10 GMT http://isaar.ir/doc/news/fa/279507/ برگزاری مراسم سالروز شهادت شهیدان «پورزند» http://isaar.ir/doc/news/fa/279563/ به گزارش «ایثار تهران»، آیین گرامیداشت شهیدان «ایرج، سیروس و شاهین پورزند» ملقب به شهدای پهلوان همزمان با سی و دومین سالگرد شهادتشان در قطعه ۲۹ گلزار شهدای بهشت زهرا(س) و در کنار مزار این شهیدان با حضور خانواده شهیدان، جمعی از مسئولان، هنرمندان و ورزشکاران برگزار ‌شد. در این مراسم که به همت خانواده این شهدای والامقام و مشارکت اداره امور گلزار شهدای بهشت زهرا(س) و سازمان بهشت زهرا(س) برگزار ‌شد، علاوه بر ورزشکاران، پیشکسوتان و برخی از روسای فدراسیون های ورزشی، هنرمندان و بازیگران عرصه سینما و تئاتر، ذاکرین اهل بیت (ع)، قاریان قرآن، روسای برخی از ادارات و سازمان های دولتی و اقشار مختلف مردم  حضور داشتند. گفتنی است، شهیدان «ایرج، سیروس و شاهین پورزند» که به ترتیب ۲۵، ۲۰ و ۱۶ بهار از عمرشان گذشته بود، در بمباران هوایی ارتش بعثی عراق در ۲۴ بهمن ماه سال ۱۳۶۵ به شهادت رسیدند. انتهای پیام/ ]]> تهران Tue, 19 Feb 2019 07:51:05 GMT http://isaar.ir/doc/news/fa/279563/ پایش را در جبهه و عطرش را در خانه جا گذاشت http://isaar.ir/doc/news/fa/279556/ به گزارش «ایثار تهران» به نقل از دفاع پرس، احمد پسرخاله من بود، روزی که به خواستگاری‌ام آمد. دو دل بودم که چه جوابی به او بدهم. این تردید را تمام دختر‌ها قبل از ازدواج دارند، اما سرانجام تصمیمم را گرفتم و پس از یک سال به خواستگاری‌اش جواب مثبت دادم. دو سال زندگی مشترک ما طول کشید، اما تنها حدود ۴۰ روز با یکدیگر زندگی کردیم. در اکثر مواقع همسرم در بیمارستان دوران نقاهت را می‌گذراند. احمد تمام ایام خوش زندگی‌مان در جبهه بود، اما با این وجود محبتش را از من دریغ نمی‌کرد. همیشه دوست داشتم که یک یادگاری از همسرم داشته باشم، اما نمی‌دانم که حکمت خداوند در چه بود که این اتفاق رقم نخورد و حالا ۳۱ سال است که با خاطرات همسرم روزگار می‌گذرانم. متن بالا برگرفته شده از سخنان فاطمه معبودیان همسر شهید «احمدرضا عراقی» فرمانده‌ی واحد اطلاعات و عملیات لشکر ۱۰ سیدالشهدا (ع) است. به مناسبت سالروز تکریم همسران و مادران شهدا خبرنگار ما پای سخنان این همسر شهید نشست. همسر شهید عراقی پس از ۳۱ سال لب به سخن باز کرده و قصد دارد برای نخستین بار از روز‌های خوش، اما کوتاه با همسرش و همچنین دلتنگی‌هایش را برایمان بازگو کند. پایش را در جبهه جا گذاشت فاطمه معبودیان همسر شهید احمدرضا عراقی سخنانش را با توصیف فعالیت‌های همسرش آغاز می‌کند و می‌گوید: «احمد پسرخاله من بود. از زمانی که بزرگ شدیم کم‌تر همدیگر را دیدیم. احمد، ۲ برادر و پنج خواهر داشت. او به همراه ۲ برادرش فعالیت‌های انقلابی زیادی انجام داد. وقتی که انقلاب به پیروزی رسید، احمد سوم دبیرستان بود. غائله کردستان که آغاز شد، خودش را به آنجا رساند. او یک مرتبه توسط کومله‌ها اسیر شد، اما توانست فرار کند. خصوصیات اخلاقی و فعالیت‌های احمد به گونه‌ای بود که زبان‌زد فامیل شده بود. با آغاز جنگ، همچون یک بسیجی وارد میدان‌های نبرد شد. احمد به همراه دو برادرش در جبهه بودند. چهره جا افتاده احمد باعث شده بود که به نسبت دو برادرش، بزرگ‌تر نشان داده شود. در جبهه همه احمد را برادر بزرگ‌تر می‌خواندند. پس از مدتی از لشکر ۲۷ محمد رسول الله (ص) به تیپ ۱۰ سیدالشهدا (ع) رفت. احمد مسئولیت اطلاعات و عملیات را بر عهده داشت. وی مدتی هم در لبنان بود، اما پس از شنیدن پیام امام (ره) که فرمودند: «راه قدس از کربلا می‌گذرد» به کشور برگشت. احمد در سال ۶۲ حین عملیات مجروح و در این حادثه یک پایش را از دست داد. به جهت تهیه یک پای مصنوعی و گذراندن دوران نقاهت به تهران آمد و مدتی را معلم عربی بود. در این ایام تصمیم گرفت که ازدواج کند.» در مراسم تشییع برادرم سخنرانی کردم فاطمه معبودیان علاوه بر همسر شهید، خواهر شهید نیز هست. او در این باره روایت می‌کند: «برادرم از همافران هوانیروز بود. از روز‌های نخست آغاز جنگ به جبهه می‌رفت. علی اکبر سه مرحله ماموریت انجام داد و در آخرین ماموریتش به جای دوستش رفت که هواپیمایش دچار حادثه و منجر به شهادتش شد. در مراسم تشییع برادرم، من سخنرانی کردم. احمد نیز در مسجد که مراسم یادبودی برگزار کرده بودیم، سخنرانی کرد. از آن زمان احمد با روحیه انقلابی من آشنا شد. سه سال بعد (۱۳۶۳) به خواستگاری من آمدند. آن زمان من به تازگی به استخدام آموزش و پرورش درآمده بودم. در خصوص جواب مثبت یا منفی دادن به خواستگاری احمد دو دل بودم. اطرافیان گمان می‌کردند که شک و تردید من به خاطر پای احمد است، در حالی که من اصلا به این موضوع اهمیت نمی‌دادم. شخصیت و اخلاق خود احمد برایم مهم بود. سرانجام پذیرفتم که برای خواستگاری رسمی، احمد به خانه ما بیاید. در آن جلسه به من گفت که «من رزمنده هستم و تا آخر هم رزمنده می‌مانم. اگر جنگ هم تمام شود به لبنان و فلسطین می‌روم.» احمد نه تنها در روز خواستگاری بلکه در دوران زندگی مشترک‌مان هم هرگز از شهادت سخن نگفت. او از آینده و جهاد در راه خدا برایم می‌گفت. احمد را می‌شناختم، می‌دانستم که اگر در مورد مساله‌ای صحبت می‌کند، به آن عمل خواهد کرد. مثلا اگر اطرافیان را به نماز جماعت سفارش می‌کرد، در هر شرایطی خودش نماز جماعت می‌خواند. آن روز‌ها مردم شرایط اقتصادی خوبی نداشتند و برخی به دنبال منافع خانواده خود بودند، اما با این حال کسانی مثل احمد به نفس خود غلبه کردند و به جبهه رفتند. آن‌ها آینده و مجروحیت را در نظر نمی‌گرفتند و تنها هدف‌شان امنیت مردم و دفاع از انقلاب بود. این خصوصیات او باعث شد که نهایتا تصمیمم را گرفتم و جواب مثبت دادم.» ماه‌عسل به مناطق عملیاتی رفتیم همسر شهید عراقی دلتنگی ۳۰ ساله‌اش را پشت سخنانش پنهان می‌کند، اما گاهی بغض راه گلویش را می‌بندد و هر بار با قورت دادن آن سعی می‌کند که مصاحبه را ادامه دهد. او می‌گوید: «مراسم عقد ما بسیار ساده برگزار شد. من و خانواده‌اش انتظار داشتیم که احمد چند روزی کنار من بماند، اما فردای آن روز ساکش را بست و به جبهه رفت. حدود یک ماه بعد برگشت. چند ماهی به این منوال گذشت و ما از طریق نامه با هم در ارتباط بودیم. در این مدت تصمیم می‌گرفتیم که کجا زندگی کنیم. اوایل بهمن ۶۴ در نیمه شعبان ازدواج کردیم و با هم به اهواز رفتیم. آن زمان جهت نزدیکی به عملیات والفجر ۸، مدارس هم به حالت نیمه تعطیل درآمده بود. بلافاصله بعد از رفتن ما به اهواز، عملیات والفجر ۸ شروع شد. همسرم به جبهه رفت و هر ۲ هفته یک بار می‌آمد و به من سر می‌زد. فکر می‌کردم حالا که به اهواز رفته‌ام هر شب او را می‌بینم، ولی این اتفاق نیافتد. دوستانش به شوخی می‌گفتند: «ماه عسل به جبهه آمده‌اید!». چند روز بعد من و چند خانم دیگر که آن‌ها هم همسرانشان در جبهه بودند، به مراسم راهپیمایی ۲۲ بهمن رفتیم. بعد از راهپیمایی حاضران به مقر اهدای خون رفتند و برخی دیگر نیز باند‌هایی را برای جبهه آماده می‌کردند. دشمن هم آن منطقه را زیر گلوله گرفته بود. چند روزی گذشت، اما خبری از احمد نشد. سه روز چشم به در ماندم تا بیاید. دل‌نگرانی‌هایم باعث شد که با (سردار) آقای سوهانی که آن زمان همسایه ما بودند به دنبال خبری از احمد برویم. چند روز بعد خبردار شدیم که همسرم در بیمارستان است. از ناحیه کتف و دست مجروح شده بود. از آنجا به تهران منتقل شدیم. حضورم من در اهواز با این خاطره تلخ به اتمام رسید. دوران نقاهت احمد رو به پایان بود. دکتر برایش ۱۰ روز استراحت نوشت. خوشحال بودم که کمی دیگر کنارم می‌ماند. احمد به شوخی می‌گفت: «برای من مرخصی گرفتی؟». فردای آن روز به جبهه برگشت. در چند عملیات دیگر حضور داشت تا بار دیگر در عملیات آزادسازی مهران به شدت مجروح شد. روده‌هایش از شکمش بیرون ریخته بود. چهره‌اش قابل شناسایی نبود. فکش مشکل پیدا کرده و دهانش باز نمی‌شد. وقتی با برادرهمسرم به بیمارستان رفتیم تا احمد را ببینیم، او را پیدا نکردیم. ناگهان یک مجروح که وضعیت خوبی نداشت دست بالا برد و گفت: من احمدم. با دیدن احمد پاهایم سست شد. وضعیت جسمی بدی داشت. به خانه بردمش و از او مراقبت کردم تا کمی زخم‌هایش بهبود پیدا کرد. روحیه‌ام را از دست داده بودم، احمد شوخی می‌کرد و می‌گفت: «نگران من نباش. من بادمجان بم هستم. اگر قرار بود شهید شوم، در این سال‌ها شهید شده بودم.» کمی که حالش بهتر شد، به دنبال کار‌های عقب افتاده‌اش رفت. با یک کیف پر از دارو به منزل همرزمان و یا خانواده شهدا می‌رفتیم. آخر‌های هفته هم باید تحت هر شرایطی در نماز جمعه شرکت می‌کردیم. یک روز می‌خواستم با هم باشیم به همین خاطر خودم را به مریضی زدم و گفتم که امروز در خانه بمانیم، اما او اصرار داشت و گفت که حتما خدا خودش کمک می‌کند که راحت‌تر به نماز برویم. سر کوچه که رسیدیم، یک ماشین بنز مشکی جلوی پای ما ایستاد و گفت: «برادر کجا می‌روید؟» وقتی دید که مسیر ما یکی است، ما را هم به نماز جمعه برد.» حجله احمد دنیا را روی سر من خراب کرد در چشمان همسر شهید عراقی غمی ۳۱ ساله نشسته است. او با جمع کردن تمام آثار باقی مانده از شهید روز را به شب و شب را به روز می‌رساند. او سخنانش را اینگونه ادامه می‌دهد: «هر بار که احمد از جبهه می‌آمد، لباس‌هایش پاره بود، اما بالعکس وقتی به مرخصی می‌آمد. لباس‌های اتوکشیده و رنگ روشن می‌پوشید. منافقین آن زمان شایعه می‌کردند که سپاهی‌ها به ظاهر خود نمی‌رسند یا این افراد از خانواده‌های خود بریده و به جنگ آمده‌ام. در حالی که احمد محبتش را از من دریغ نمی‌کرد. نامه‌های عاشقانه‌ای به من می‌نوشت که بعد از شهادتش هر روز آن را می‌خوانم. عید نوروز سال ۶۶ هر کسی که به خانه ما می‌آمد، می‌گفت: چهره احمد چقدر نورانی شده است.» نگاه خانم معبودیان به قاب عکس روی میز گره خورده و می‌گوید: «بعد از اتمام تعطیلات نوروز به جبهه برگشت. احمد حین عملیات کربلای ۸ شهید شد. نیمه شعبان بعد از اتمام جشن مدرسه به خانه آمدم. برادر همسرم به خانه‌مان آمد و گفت که احمد مجروح شده بود. دقایقی بعد مادر و پدر همسرم و دایی‌ام به خانه ما آمدند. همگی به سمت خانه برادر همسرم رفتیم. سر کوچه با دیدن حجله احمد دنیا روی سرم خالی شد. ۲۴ فروردین خبر شهادت را آوردند و ۲۶ فروردین مراسم تشییع و خاکسپاری را برگزار کردیم. آخرین وداع با پیکر احمد در معراج الشهدا را هرگز فراموش نمی‌کنم. حالا ۳۱ سال است که با خاطرات احمد زندگی می‌کنم.» انتهای پیام/  ]]> تهران Tue, 19 Feb 2019 07:34:26 GMT http://isaar.ir/doc/news/fa/279556/ تیر خلاص در جیب پاسدارها! http://isaar.ir/doc/news/fa/279597/ به گزارش «ایثار تهران» به نقل از مشرق نیوز، بعثی‌ها در هر زمانی و هر فصلی از ابتدا تا انتهای اسارت به دنبال پیدا کردن اسرای پاسدار یا به قول خودشان «حرس خمینی» بودند تا اساسی حالشان را بگیرند. تقریباً اگر کسی لو می‌رفت، حسابش با کرام‌الکاتبین بود و معلوم نبود چه بلایی سرش بیاورند. بچه‌های پاسدار هم به‌خوبی می‌دانستند که نباید هویتشان لو برود. خوشبختانه به‌ندرت پیش می‌آمد که آن‌ها شناسایی شوند یا کسی آمارشان را به عراقی‌ها بدهد. یک دست لباس زردرنگ که مخصوص ما بود و پشتش نوشته بودند «PW» کمک می‌کرد که همه یک‌دست و یک‌شکل شویم و فرقی بین پاسدار، ارتشی، بسیجی، سرباز و مردم عادی در اردوگاه نباشد. یک روز فرماندهٔ عراقی به‌طور اتفاقی از یک نفر از بچه‌ها که پاسدار بود و هویتش جز برای عدهٔ کمی از ما، مخفی مانده بود، پرسید: «چطور است که یک نفر پاسدار در بین شماها نیست؟» آن برادر جواب داد: «سیدی! این پاسدارها قسم‌خوردهٔ خمینی هستند. همیشه یک تیر خلاص در جیبشان هست. هیچ وقت اسیر نمی‌شوند، یعنی اگر متوجه شوند که دارند اسیر می‌شوند، در آن لحظهٔ آخر تیر خلاص را می‌زنند و خودشان را راحت می‌کنند!» فرماندهٔ عراقی اول با تعجب به او نگاه کرد، ولی از چهره‌اش معلوم بود که باورش شده است. سری تکان داد و دنبال کار خودش رفت. به نظرم تا آن لحظه جواب این‌چنینی نشنیده بود. صفحة ۱۹۲ کتاب سالار تکریت خاطرات آزاده سید حسین سالاری انتهای پیام/ ]]> تهران Tue, 19 Feb 2019 11:07:32 GMT http://isaar.ir/doc/news/fa/279597/ یادی از بانویی که «ام الاُسرا» لقب گرفت http://isaar.ir/doc/news/fa/279636/ به گزارش «ایثار تهران» به نقل از ایسنا، خانم بهجت افراز یا «ام الاسرا» این نام برای اکثر آزادگان دوران دفاع مقدس آشناست بانوی پرتلاش وسخت کوش باقریب ۸۵ سال عمر؛ اودر جهرم و در یک خانواده متدین و مذهبی متولد شد و تحصیلات خود را از مکتب خانه شروع کرد وتا ششم ابتدایی در جهرم خواند ودر ادامه موفق به اخذ دیپلم واستخدام در آموزش پرورش شد. او از جهرم به شیراز واز شیراز به تهران مهاجرت کرد و در تهران از مدرسه رفاه سر در آورد و با شهید رجایی آشنا شد ودر دوران سخت مبارزه درحد توان خویش انجام وظیفه کرد و ۳۰ سال درآموزش پرورش انجام وظیفه کرد و سال ۶۰ باز نشسته شد ویک سالی را درسفارت جمهوری اسلامی در هندوستان مشغول به خدمت شد. افراز دوباره به ایران بازگشت وسال ۶۳ مرحوم دکتر وحید دستجردی از ایشان دعوت کرد تا در هلال احمر مشغول به کار شود. و از سال ۶۳ خانم افراز مسئول رسیدگی به امور اسرا ومفقودین می‌شود که طبق گفته خودش ۱۸ سال در این سنگر به خانواده‌های اسرا و مفقودین خدمت کرد. هم او بود که برای اولین بار کلمه «آزاده» را برای اسرا به کار برد و هم او بود که پیشنهاد محاسبه دوبرابر سنوات اسارت را برای سابقه خدمت ارائه کرد. خود در این‌باره چنین می‌گوید: «دبیر جلسه شروع کرد به قرائت اساس نامه و زمانی که به این بند رسید که به ازای هر یک سال اسارت یک سال خدمت دولتی برای اسرا محاسبه شود من دستم را بلند کردم وگفتم با عرض معذرت خدمت دوستان من به این قسمت اعتراض دارم. پرسیدند چرا؟ گفتم: برای اینکه کسی برای یکسال خدمت دارای یک سال سابقه می‌شود که بطور عادی روزی هشت ساعت کار می‌کند وبعد می‌رود خانه وشب درکنار خانواده‌اش صبح کند و پنج شنبه وجمعه تعطیل و ایام تعطیلات را هم دارد وسالی یک ماه مرخصی دارد. چطور میشه کسی که ۲۴ ساعت درتنگ‌نای اسارت به سر برده و از کمترین امکانات برای زنده ماندن بر خوردار بوده بایک شخص عادی برابر حساب شود؟ اگه هریک سال اسارت را سه سال محاسبه نمی‌کنید لا اقل دوسال محاسبه کنید. خدا را شکر همه صحبت مرا تأیید کردندواین بند تصویب شد.» دیدار با حجت‌الاسلام قرائتی / سرودن شعری درباره آزادگان و از خود این مادر شنیدم که می‌گفت یک زمانی در هیچ جا نامی از اسرا نبود نه در صدا وسیما ودر نماز جمعه و نه درمساجد. نامه‌ای به رئیس سازمان تبلیغات اسلامی نوشتم و گلایه کردم از اینکه چرا ائمه جمعه اسرا را دعا نمی‌کنند با صدا وسیما مکاتبه کردم از قول خانواده‌ها گلایه کردم که چرا از فرزندان ما اسمی برده نمی‌شود. از آقای قرائتی وقت گرفتم حضوری خدمتش رسیدم و گلایه کردم واندکی از اوضاع واحوال اردوگاه‌ها برایش گفتم. زار زار گریه کرد و بعد ازاین نامه نگاری‌ها بود که که نام اسرا بر زبان‌ها افتاد ودرمجالس ومحافل مطرح شد. واین مادر می‌گوید: «در دوران خدمتم درهلال احمر یک بار مرا دعوت کردند تا در کنگره دفاع مقدس در اهواز شرکت کنم و شعرا را از تهران با اتوبوس به اهواز بردند. در طول مسیر دیدم همه شعرا اشعار خود را برای هم دیگر می‌خوانند و همه شعرها مربوط به شهدا وجانبازان و دفاع مقدس است واحساس کردم از فرزندان اسیر من نامی برده نخواهد شد و نشستم شعری راجع به صبر و استقامت اسرا سرودم وهمانطور هم شد. دو روز این کنگره ادامه داشت وهمه شرکت کنندگان اشعار خود را ارائه کردند ولی اسمی از اسرا برده نشد روز دوم نزدیک اختتامیه وقتی به من وقت دادن تا اگر حرفی و پیامی برای جمع حاضر دارم بیان کنم ومن نیز پشت تریبون رفتم و بعد از نام و یاد خدا گفتم من از جمع حاضر گلایه دارم. در این دو روز کسی اسمی از اسرا ومفقودین نبرد ومقداری از شرایط اسرا را گفتم و تعدادی از نامه‌های اسرا را خوندم و صدای گریه جمع بلند شد وقتی آمدم پایین تعدادی دور مرا گرفتند و اظهار شرمندگی و بعضی نیز گفتند که ما راجع به اسرا نیز شعر گفتیم ولی نخوندیم خلاصه صحبت‌های من فتح بابی شد. بعدها نام اسرا در مجامع مطرح شود. به گزارش ایسنا، خادم متواضع آزادگان، بهجت افراز ملقب به «ام‌الاسرا» روز دوشنبه ۲۴ دی ماه گذشته دار فانی را وداع گفت. انتهای پیام/ ]]> تهران Tue, 19 Feb 2019 11:11:25 GMT http://isaar.ir/doc/news/fa/279636/ یادواره شهدای مسجد دارالسلام برگزار می‌شود http://isaar.ir/doc/news/fa/279569/ به گزارش «ایثار تهران» به نقل از آنا، حجت‌الاسلام محمدجواد فؤادیان از برگزاری یادواره شهدای مسجد دارالسلام منیریه تهران خبر داد و گفت: این مراسم با حضور خانواده شهدا و جانبازان هشت سال دفاع مقدس، هشتم اسفندماه جاری برگزار خواهد شد. وی با بیان اینکه حجت‌الاسلام محمدمهدی ماندگاری از سخنرانان مطرح کشوری در این مراسم سخنرانی می‌کند، افزود: این مراسم هم‌زمان با نماز مغرب و عشاء، چهارشنبه هفته آینده با حضوری شماری از مسئولان کشور برگزار می‌شود. امام جماعت مسجد دارالسلام منیریه تهران تصریح کرد: مسجد دارالسلام، بیش از ۴۰ شهید در دوران هشت سال دفاع مقدس به انقلاب اسلامی هدیه کرده است که از مساجد محوری تهران شناخته می‌شود و مردم انقلابی و متدین این مسجد در صحنه‌های مختلف انقلاب حضور پر رنگی داشتند. انتهای پیام/ ]]> تهران Tue, 19 Feb 2019 08:50:08 GMT http://isaar.ir/doc/news/fa/279569/ تصادف یکی از ۲۳ نفر با خبرنگار خارجی! http://isaar.ir/doc/news/fa/279608/ به گزارش «ایثار تهران» به نقل از مشرق نیوز، این روزها با نمایش فیلم «۲۳ نفر» در جشنواره فیلم فجر، بار دیگر توجه مخاطبان به خاطرات ۲۳ نوجوانی که در دوران جنگ به اسارت بعثی ها درآمدند، مورد توجه قرار گرفته است. کتاب «از مشهد تا کاخ صدام» نیز یکی دیگر از اسناد و مدارکی است که حماسه این ۲۳ نوجوان را در تاریخ به ثبت می رساند. «از مشهد تا کاخ صدام»، خاطرات شفاهی آزاده ایرانی، محمود رعیت نژاد است که کار مصاحبه و تدوین آن بر عهده سعیده زراعت کار بوده است. این کتاب در ۴ فصل و هر فصل دارای چند بخش است که ضمایمی از عکس ها و اسناد نیز به آن افزوده شده و فقط بخشی از خاطرات آزاده «رعیت نژاد» است و نویسنده در مقدمه آورده که بخش دوم آن را نیز در آینده ارائه خواهد داد. «از مشهد تا کاخ صدام» سومین کتاب از دوره تاریخ شفاهی فرماندهان و رزمندگان است که آن را نشر ستاره ها در شمارگان ۱۱۰۰ نسخه با قیمت ۱۸,۰۰۰ تومان و در ۳۲۰ صفحه به بازار کتاب عرضه کرده است. آنچه در ادامه می خوانید، بخشی از فصل دوم کتاب با نام اسارت و صدام است: خیاط با متر و یک دفتر و قلم وارد اتاق شد و اندازه های تک تک مان را گرفت. مشخص بود می خواهد برایمان لباس بدوزند. لباس ها روز بعد آماده شدند و یکی یکی به ما تحویل دادند. یک پیراهن و یک شلوار که دو رنگ داشتند، یکی صورتی و دیگری آبی آسمانی، لباس من آبی آسمانی بود و خیلی تنگ و چسب بدن بود. لباس ها را بر تن کردیم و لباس های قبلی را تحویل دادیم. منتظر بودیم که هر لحظه بیایند و ما را به اردوگاه اطفال منتقل کنند، اما خبری از اردوگاه اطفال نشد. روزها می گذشت. با یکدیگر و با لباس متفاوت از بقیه اسرا، هنوز همان جا بودیم. خیلی زود همه با هم رفیق و جفت و جور شدیم. بینمان از چهارده تا نوزده ساله بود. گاه با یکدیگر دعوا هم می کردیم اما خیلی زود بحث و دعوایمان تمام می شد. بین ما نه کسی بزرگتر بود و نه کوچکتر، نه کسی حاشیه بود و نه کسی محور. همه در یک تراز بودیم. در واقع انگار مثل قطعات یک پازل کنار هم قرار گرفته بودیم. گاهی اوقات در طول روز ما را به بیرون از سلول می آوردند و چند ساعتی را در حیاط می گذراندیم. خبرنگاران می آمدند و از ما عکس می گرفتند و با بعضی از بچه ها هم مصاحبه می کردند و تأکیدی که قبل از مصاحبه داشتند این بود که خود را کمتر از سن واقعی نشان دهیم؛ مثلاً به یکی که پانزده ساله بود می گفتند بگو سیزده ساله ام و به دیگری که شانزده ساله بود می گفتند بگو چهارده ساله و به من که آن روز شانزده سال و هفتاد روز داشتم و تأکید می کردم که هفده ساله ام، می گفتند بگو که پانزده سال داری. معیار سنجش سن ما بر اساس قد و قواره و دلخواه آنها بود. از استخبارات بغداد ابووقاص، مسئول بازداشتگاه، و اسماعیل و شاکر و رحیم، از درجه داران مختص بازجویی، اکثر اوقات همراه مان بودند. بعد از چند دفعه ای که ما را به بیرون از سلول آوردند، یک روز سوار ماشینی کردندمان و به بیرون از بازداشتگاه بردند. ابتدا داخل شهر بغداد دور دادند و بعد به شهربازی بردند! در شهربازی اولین چیزی که توجه مان را جلب کرد، دختربچه ها و پسر بچه های ده یازده ساله با بلوز دامن و سری برهنه بودند که مشخص بود از قبل و فقط برای همراهی ما آورده شده اند تا عکس هایی که خبرنگاران از ما می گرفتند با وجود این بچه ها بیشتر جلب توجه کند. سوار هر یک از وسایل بازی هم که می شدیم یکی از این بچه ها همراه مان بود. من و اکثر بچه ها سوار تله کابین شدیم. داخل اتاق تله کابین سه نفر بودیم؛ دو نفر از بچه های خودمان و یک بچه عراقی. من و سلمان زادخوش و دختری که شنیده بودیم دختر یکی از ژنرال های بعثی است، سوار تله کابینی شدیم که از روی یک رودخانه مصنوعی عبور می کرد. سلمان گفت: «بیا این دختربچه رو از بالا به پایین بندازیم. این بچه یه ارتشی بعثیه، بعثی ها خیلی از بچه های ما رو کشتن حالا ما باید انتقام بگیریم.» اما باز به این نتیجه رسیدیم که این بچه چه گناهی دارد؟! هر وسیله بازی که می خواستیم سوار شویم، قبل از سوارشدن خبرنگاران می آمدند و از ما عکس های زیادی می گرفتند. موقع پیاده شدن از تله کابین بعضی از بچه ها را به سمت ماشین های الکتریکی بردند تا سوار آنها شوند. بچه ها خیلی از فیلم گرفتن و گزارش تهیه کردن خوششان نمی آمد و به هر وسیله ای متوسل می شدند تا جلو عکس و فیلم گرفتن را بگیرند. عباس خسروانی با همان ماشینی که سوار بود و با این ترفند که کنترلش را از دست داده، به سمت خبرنگاری رفت که مشغول فیلم برداری داخل محوطه ماشین سواری بود و محکم به آن خبرنگار زد و او را نقش بر زمین کرد. گرچه آن خبرنگار آسیب جدی ندید، اما خنده عجیبی برلبان بچه ها نشاند. چند ساعتی را در شهربازی گذراندیم و بعد ما را به بازداشتگاه برگرداندند. چند روز بعد دوباره سوار همان مینی بوس همیشگی عراقی شدیم و به کاظمین رفتیم. این بار قرار بود عکس هایی که از ما می گیرند در کنار ضریح حضرت موسی بن جعفر (ع) باشد. فقر و تنگدستی مردمی که در آنجا زندگی می کردند خیلی به چشم می آمد. قبل از ورود به حرم، مردمانی را دیدیم که حصیر می فروختند و دست فروشی می کردند. افسران عراقی اجازه نمی دادند آنها به ما نزدیک شوند. بعد از گرفتن عکس ها به بازداشتگاه برگشتیم. خیلی خوشحال بودیم که به زیارت رفته ایم، اما زیارتی نبود که بتوانیم نماز و دعا بخوانیم و با فراغ بال با امام معصوم (ع) خلوت کنیم. به جای زیارت کردن بیشتر مجبور بودیم بایستیم و عکس بگیریم؛ اما همین لحظات کوتاه هم روحیه ای مضاعف و شور و حال عجیبی در ما ایجاد کرده بود. با هر نیتی که ما را برده بودند، خدا را خیلی شکر می کردیم. انتهای پیام/       ]]> تهران Tue, 19 Feb 2019 11:08:23 GMT http://isaar.ir/doc/news/fa/279608/ اسارت و عصبانیت بعثی‌ها از اسرا http://isaar.ir/doc/news/fa/279619/ به گزارش «ایثارتهران» به نقل از مشرق نیوز، محمدرضا بیات از آزادگان دوران دفاع مقدس ارتش محسوب می‌شود. او در خاطره‌ای روایت می‌کند: وقتی متوجه شدیم ۱۰ نفر از اسرای کمپ‌های دیگر را به داخل کمپ ما آوردند، بسیار خوشحال شدیم چرا که می‌دانستیم این نفرات از اسرای قدیمی هستند و آن‌ها مسلماً با تجربیات زیادی که دارند می‌توانند در روحیه ما تأثیرگذار باشند. هرکدام در یک آسایشگاه مستقر شدند. آنها کسانی بودند که بعد از هفت سال بعثی‌ها نتوانسته بودند در ایمان و اراده‌هایشان خللی وارد کنند دشمن تصمیم گرفته بود که آنها را در بین ما که معمولاً از اسارت و تجربیات کمتری برخوردار بودیم محو کند. وقتی ما با روحیات قوی این برادران مواجه شدیم همه تحت تأثیر قرار گرفتیم و بعد از گذشت سه روز تعداد آنها از ۱۰ نفر به ۱۲۱۰ نفر افزایش یافت که این امر باعث عصبانیت شدید عراقی‌ها شده بود. درگیری‌ها در بین ما آنقدر شدید شد که دیگر کسی از عراقی‌ها ترسی نداشت و برای خواندن نماز جماعت یا غذا خوردن و دیگر کارهایمان که به ما اجازه نمی‌دادند به آنها توجه نمی‌کردیم. یک شب بخاطر اینکه با صوت بلند بچه‌ها به تلاوت قرآن مشغول بودند درب آسایشگاه برای اولین بار در شب باز شد و مسئول کمپ با تعداد زیادی از نگهبانان وارد آسایشگاه شد و از مترجم (یکی از بچه‌های اسرا) سوال کرد این صدا چیه؟ مترجم با همان لحجه اصفهانی جواب داد: «صلواتست» و ناجی که مسئول کمپ بود با سیلی به صورت منوچهر زد و گفت: «می‌دانم صلوات است چه کسی به شما اجازه داده که صلوات بفرستید و قرآن بخوانید؟» آن شب نگهبانان با چوب و کابل به بچه‌ها حمله کردند و بسیاری از بچه‌های ما زخمی شدند وقتی از آسایشگاه خارج شدند تمام افراد آسایشگاه یکباره با هم صلوات فرستادند. بعد از سه روز بعثی‌ها تصمیم گرفتند آن ۱۰ نفر را از کمپ ما خارج کنند. آنها رفتند، ولی ۱۲۰۰ نفر با افکار بسیجی در کمپ‌های بعثی‌ها مانده بود. انتهای پیام/ ]]> تهران Tue, 19 Feb 2019 11:23:30 GMT http://isaar.ir/doc/news/fa/279619/