نمایش خبر در روز :  
ماه :  
سال :  
نوع مطلب :  
۱۲۳۴
خاطره‌ای از شهید محمد باقر فتح‌الهی

شهدای غواص دریادل استان زنجان(17)

خاطره‌ای از شهید محمد باقر فتح‌الهی

يك روز كه به فكر محمد بودم يكدفعه صداي زنگ تلفن مرا به خود آورد گوشي تلفن را برداشتم يكي از دوستان محمد بود بعد از احوال پرسي حال محمد را پرسيدم  او گفت كه محمد فردا به زنجان مي آيد صبح كه از خواب بيدار شدم غذاي مورد علاقه محمد را درست كردم ساعت 11 صبح بود كه زنگ در زده شد رفتم و محمد را روي ويلچر ...

۱ مرداد ۱۳۹۴ ساعت ۱۰:۰۷
 
خاطره‌ای از شهید احمد علیجانی

شهدای غواص دریادل استان زنجان(16)

خاطره‌ای از شهید احمد علیجانی

بنده در 17 سالگي در سال 1360  آموزش را تمام كرده به جبهه جنوب اعزام شدم و چند روز نگذشت عمليات بيت المقدس در سال 1361/10/2 شروع شد. ما در شب جمعه در ساعت 7 بعدازظهر 62/2/9 از رود كارون گذشتيم و به طرف دشمن پيشروي كرديم تا نزديكي خط مقدم دشمن ساعت 5/40 صبح 61/2/1 بود عمليات شروع شد در محور ما 5دقيقه....

۱ مرداد ۱۳۹۴ ساعت ۱۰:۰۶
 
خاطره‌ای از شهید محمد عسگر آوندی

شهدای غواص دریادل استان زنجان(15)

خاطره‌ای از شهید محمد عسگر آوندی

منطقه عملياتي كربلاي 5 ، يكي از خطرناكترين و پر مانع ترين مناطق عملياتي بود ، دشمن به شكل گسترده از موانعي مثل رديفهاي متعدد سيم خاردار ، تله هاي انفجاري ، موانع خورشيدي و.... در داخل درياچه هاي مصنوعي موسوم به آب گرفتگي ـ استفاده كرده بودند و به اعتراف كارشناسان نظامي خارجي ، خط دفاعي شلمچه از نفوذ ...

۱ مرداد ۱۳۹۴ ساعت ۱۰:۰۶
 
خاطره‌ای از شهید یولعلی عزیزی

شهدای غواص دریادل استان زنجان(14)

خاطره‌ای از شهید یولعلی عزیزی

پدر شهيد يولعلي عزيزي در مورد رويايي كه ديده اند چنين مي‌گويد: يولعلي شش ماهه بود كه من براي خريد فرش به روستاي آببر رفته بودم در آن زمان يادم نيست كه به چه مناسبت در مسجد باز بود و روحاني در آنجا روضه خواني و موعظه مي كرد, من داخل مسجد رفتم. بعد از اتمام روضه خواني كه روضه ي حضرت زهرا (س) بود ...

۱ مرداد ۱۳۹۴ ساعت ۱۰:۰۵
 
خاطره‌ای از شهید علیرضا عبدی

شهدای غواص دریادل استان زنجان(13)

خاطره‌ای از شهید علیرضا عبدی

عليرضا را كه اوايل به واحد مخابرات آورده بودند حالت بخصوصي داشت روز اول و دوم روي زانوهايش مي نشست بسيار مودب بود از روز سوم شوخي هايش را شروع كرد يكي از خصوصيت هاي بارز بچه هاي واحد مخابرات اين بود كه وقتي شخص غريبه اي مي آمد با او بسيار صميمي مي شدند و شوخي ها را شروع مي كردند. چند روزي بود كه به ...

۱ مرداد ۱۳۹۴ ساعت ۱۰:۰۴
 
خاطره‌ای از شهید محمود سهرابی

شهدای غواص دریا دل استان زنجان(12)

خاطره‌ای از شهید محمود سهرابی

يك مقدار راه را نيز پياده حركت كرديم تا اينكه صبح  در خط مقدم مستقر شديم. همه خوشحال بودند همه نيروه ها سه ماه بود كه هيچ ماموريتي را انجام نداده بودند و ناراحت بودند  حال كه مي ديدند به آروزي خود مي رسند خوشحال بودند آثار شادماني از چهره يشان معلوم بود ولي به عللي عمليات به عقب افتاد.  ...

۱۶ تير ۱۳۹۴ ساعت ۱۰:۳۲
 
خاطره‌ای از شهید علیرضا داور پناه

شهدای غواص دریا دل استان زنجان(11)

خاطره‌ای از شهید علیرضا داور پناه

پس از عمليات كربلاي 4 ، برگشتيم به موقعيت شهيد اجاقلو . مقر گردان واقعاً غم انگيز بود . بچه هايي كه زنده مانده بودند در غم دوري ياران سفر كرده خود سرود ماتم مي سرودند و خاطرات زيباي دوستان شهيد دل ها را اندوهگين مي كرد . در همين روزها بود كه آماده باش كامل دادند . امام فرموده بودند : بايد عمليات ديگري ...

۱۶ تير ۱۳۹۴ ساعت ۱۰:۳۱
 
خاطره‌ای از شهید ابوالفضل خدامرادی وطن

شهدای غواص دریا دل استان زنجان(10)

خاطره‌ای از شهید ابوالفضل خدامرادی وطن

پيش از عمليات كربلاي 4 بود. ما داشتيم در موقعيت شهيد اجاقلو، كنار رود كارون، دورة مقدماتي غواصي را مي گذرانديم. جمع بسيار صميمي و با صفائي بود. آزمايش تنفس يكي از تمرينهايي بود كه افراد بايد مي گذراندند. آنها به شكل درازكش، خوابيده و سر خود را در زير آب مي كردند. تنفس بوسيلة " اشنوگر " (ني ...

۱۶ تير ۱۳۹۴ ساعت ۱۰:۳۰
 
خاطره‌ای از شهید مجتبی حلاوت تبار

شهدای غواص دریا دل استان زنجان(9)

خاطره‌ای از شهید مجتبی حلاوت تبار

شهيد يك روز رفته بود پيش همشيره بزرگش گفته بود مي خواهم يك چيزي بگويم و كمي شوخي كرده بود بعد گفته بود در حسينيه با يك دختر آشنا شدم موقع راي گيري وقتي راي را مي شمرديم آنجا بود كه آدرسش را پرسيدم , شما يكسر به آنجا برويد؟ خواهرشان هم به حاج خانم گفتند:"شما برويد, من و خواهربزرگشان رفتيم" ...

۱۶ تير ۱۳۹۴ ساعت ۱۰:۲۹
 
خاطره‌ای از شهید سعید حسنی تنها

شهدای غواص دریا دل استان زنجان(8)

خاطره‌ای از شهید سعید حسنی تنها

اگر درياها مركب شوند و تمام چوب‌هاي عالم قلم شوند آيا مي‌توانند معني شهادت را روي تمام كاغذهاي عالم بنگارند. (نمي دانم). اي بهشتيان روي زمين هنوز صداي زمزمه نيايشتان با پروردگار در نيمه هاي شب در گوشمان زنگ مي زند هنوز صداي هق هق گريه هايتان را در جمع تنهايي تان با پروردگار براي طلب آمرزش ...

۱۶ تير ۱۳۹۴ ساعت ۱۰:۲۸
 
خاطره‌ای از شهید مسعود حسنی

شهدای غواص دریا دل استان زنجان(7)

خاطره‌ای از شهید مسعود حسنی

مسعود پسري بي ريا بود و هرگز نمازش را در جمع يا پيش كسي نمي‌خواند و يكي از ويژگي‌هاي او اين بود كه سه روز در هفته را روزه مي‌گرفت و اصرار داشت كه هيچ كس متوجه موضوع نشود ولي من يادم مي‌رفت. مي‌گفتم كه بيا سر سفره و همه چيز لو مي رفت و ناراحت مي‌شد. ولي بعد از آن مسعود ...

۱۶ تير ۱۳۹۴ ساعت ۱۰:۲۶
 
خاطره‌ای از شهید حسین حبیبی

شهدای غواص دریادل استان زنجان(6)

خاطره‌ای از شهید حسین حبیبی

عمليات كربلاي 4 بسيار گسترده بود و اهميت بسيار زيادي داشت. نيروهاي غواصي كه بنا بود به عنوان خطشكن عمل كنند، از چند ماه پيش، تمرينها و آموزشهاي سختي را مي گذراندند. بنا بود از گردان ولي عصر (عج) هم دو گروهان، جزو نيروهاي خط شكن باشند. بچه ها براي شب عمليات لحظه شماري مي كردند . يكي ، دو روز مانده به ...

۴ تير ۱۳۹۴ ساعت ۰۹:۳۹
 
خاطره‌ای از شهید رضا بیگدلی

شهدای غواص دریادل استان زنجان(5)

خاطره‌ای از شهید رضا بیگدلی

در فصل تابستان بدنيا آمد. بچه اول خانواده بود چثه درشتي داشت تنها تكه كلامش ان شاء الله بود. هيچ گاه نماز شب را ترك نكرد. تا سوم راهنمايي درس خواند. سپس ترك تحصيل كرد در سن 17 سالگي به صورت داوطلبانه در بسيج ثبت نام كرد و عازم جبهه شد ابتدا در منطقه مهران از ناحيه پا زخمي و در بيمارستان بستري شد در ...

۴ تير ۱۳۹۴ ساعت ۰۹:۳۸
 
خاطره‌ای از شهید جعفر بیات

شهدای غواص دریادل استان زنجان(4)

خاطره‌ای از شهید جعفر بیات

زنگ تلفن به صدا در آمد گوشي را برداشتم خواهرم بود كه از تهران زنگ مي زد. بعد از سلام و احوال پرسي گفت: خواهر ناراحت نشو جعفر پيش ماست حالش هم خوبه فقط يك تركش كوچولو خورده به پاش البته خوبه خوب شده! قلبم تندتر زد هراسان گفتم: جعفر تورو به خدا خواهر راستش را بگو چيزيش كه نشده؟ خواهرم گفت: من كه گفتم ...

۴ تير ۱۳۹۴ ساعت ۰۹:۳۷
 
خاطراه‌ای از شهید اصغر بسطامیان

شهدای غواص دریا دل زنجان(3)

خاطراه‌ای از شهید اصغر بسطامیان

از بچه هاي خوب و ورزيده گردان بود. در شنا و غواصي مهارت خوبي داشت. كم حرف بودن از خصوصيات بارزش به شمار مي رفت. خيلي به ندرت محبت مي كرد. يادم هست كه يك هفته پيش از شهادتش، پيش من آمد و گفت: علي بيا يك قولي به همديگه بديم اگه من شهيد شدم اونجا براتو جا نگه مي دارم تو هم قول بده از برادر كوچكم مصطفي ...

۳ تير ۱۳۹۴ ساعت ۱۰:۵۵
 
خاطره‌ای از شهید ابراهیم اصغری

شهدای غواص دریا دل زنجان(2)

خاطره‌ای از شهید ابراهیم اصغری

يك هفته اي به عمليات كربلاي 4 مانده بود. روزي با شهيد ابراهيم اصغري نشسته بودم. خاطرة شيريني را برايم نقل مي كرد. مي گفت: سه، چهار هفتة پيش رفته بودم شناسائي. شب بود و و هوا تاريك. وارد رودخانة اروند شده و بر خلاف جريان آب شنا كردم. وقتي كه روبروي كارخانه پتروشيمي عراق ـ نزديك بصره ـ رسيدم، هوس كردن ...

۳ تير ۱۳۹۴ ساعت ۱۰:۵۵
 
خاطره‌ای از شهید داود ابراهیم‌خانی

شهدای غواص دریا دل زنجان(1)

خاطره‌ای از شهید داود ابراهیم‌خانی

من و شهيد داود ابراهيم خاني در يك گروهان بوديم . وقتي كه براي عمليات كربلاي 4 رفتيم ، پس از آغاز درگيري او را نديدم . فرداي آن شب به عقب برگشتيم او را در يكي از سوله ها ديدم ، من كه خيلي متعجب بودم از او پرسيدم : ـ داود ! پس تو كجا بودي؟ هنگام عمليات نديدمت! داود گفت :  ـ هنگامي كه در وسط ستون ...

۳ تير ۱۳۹۴ ساعت ۱۰:۵۱
 
خاطره‌ای از شهید محمد تقی عباسیون

خاطره‌ای از شهید محمد تقی عباسیون

نذر کرده بودم وقتی محمد تقی به دنیا آمد یک درخت زردآلو در حیاط زینبیه بکارم. بعد از بدنیا آمدن محمد تقی درخت زردآلو را در زینبیه کاشتم. محمد تقی هیجده ساله بود که در خواب دیدم آن درخت را قطع کرده‌اند. با عصبانیت به روحانی مسجد گفتم: حاج آقا چرا این درخت را قطع کرده‌اید جلوی پای شما نکاشته‌...

۱ تير ۱۳۹۴ ساعت ۱۰:۳۸
 
خاطره‌ای از شهید پرویز عطائی

خاطره‌ای از شهید پرویز عطائی

بیست و هفتم ماه رمضان خواب دیدم چند تا از درخت‌های خانه‌مان شکسته، به دلم افتاده بود که پرویز شهید شده. نماز می‌خواندم، رکعت آخر که رسیدم یکدفعه صحنه‌های جلوی چشمم دیدم. پرویز بود. چشمش ترکش خورده بود. افتاد همین طور که خون می‌رفت، سلام نماز را دادم. دلم خیلی گرفته بود به هیچ ...

۱ تير ۱۳۹۴ ساعت ۱۰:۳۸
 
خاطره‌ای از شهید آیت اله عالمی

خاطره‌ای از شهید آیت اله عالمی

خواب دیدم. حاجیه گل صنم – همسایمان – به خوابم آمد. گفتم: بفرمائید داخل، چند روزی است شما را ندیدم. حاج خانم چادر سفید با گل‌های قرمز سر کرده بود از دستم چسبید و گفت: خانم می‌خواهم چیزی را به شما نشان دهم. در حیاط خانه‌مان، گوشه دیوار یک تابوت بود. وقتی تابوت را دیدم وحشت ...

۱ تير ۱۳۹۴ ساعت ۱۰:۳۸
 
۱۲۳۴