نمایش خبر در روز :  
ماه :  
سال :  
نوع مطلب :  
۱۲۳۴
خاطره‌ای از شهید میر محمد رضایی

خاطره‌ای از شهید میر محمد رضایی

یکی دو روز به چهارشنبه‌سوری مانده بود. همراه چند نفر از بچه‌های کوچه لاستیک آتش زده بودیم، می‌پردیم و بلند داد می‌زدیم و تکبیر می‌گفتیم، یکباره گاردها ریختند توی کوچه، همه فرار کردیم، دیدم محمد رضا همینطور ایستاده کنار آتش. گفتم: محمد زود باش بیا، گاردها دارن می‌یان. گفت:...

۲۱ خرداد ۱۳۹۴ ساعت ۰۹:۲۷
 
خاطره‌ای از شهید یدالله طاهری

خاطره‌ای از شهید یدالله طاهری

قبل از به دنیا آمدنش در خواب دیدم یک سیدی شال سبز به کمرش بسته و دستاری سبز به سر داشت. به خانه ما آمد یک دستمال سفید به من داد و گفت: این دستمال را امانت بگیر نگهدار. یک روز می‌آیم و این دستمال را از شما می‌گیرم و به آب می‌دهم تا ببرد. بعد از بدنیا آمدن یدالله همیشه هراسان بودم که نکند ...

۲۱ خرداد ۱۳۹۴ ساعت ۰۹:۲۷
 
خاطره‌ای از شهید ناصر علمی‌فرد

خاطره‌ای از شهید ناصر علمی‌فرد

من از ناصر چهار سال کوچکترم. زمان انقلاب چون با خانم‌ها زیاد کار نداشتند من خبرچین آنها شده بودم. ناصر و پدرم در زیرزمین خانه اعلامیه‌های امام را کپی می‌گرفتند و من سر کوچه می‌ایستادم تا اگر ماموران آمدند خبرشان کنم. جلوی مسجد قاسمیه مردم شلوغ کرده بودند. شعار ضد شاه می‌دادند....

۲۱ خرداد ۱۳۹۴ ساعت ۰۹:۲۷
 
خاطره‌ای از شهید عباس رستمی

خاطره‌ای از شهید عباس رستمی

عباس بیشتر اوقات خود را در پایگاه و بسیج صرف می‌کرد. وقتی که به خانه می‌آمد خیلی خسته بود و از فرط خستگی با پوتین‌هایش می‌خوابید. همیشه این جمله که ما مرگ بر شاه گفتیم و امام را آوردیم و باید انقلاب را خوب نگهداریم و نگذاریم دست منافق و دشمن بیفتد ورد زبانش بود.   منبع: کتاب ...

۱۲ خرداد ۱۳۹۴ ساعت ۰۹:۵۲
 
خاطره‌ای از شهید نبی اله رنجبر سلطانیه

خاطره‌ای از شهید نبی اله رنجبر سلطانیه

عملیات که تمام شد خسته و کوفته میان صخره‌ها نشستیم. فرمانده تاکید کرد، به خاطر در امان بودن از دید هواپیماهای دشمن همه لابه‌لای صخره‌ها بنشینند. جای خلوتی بود. چشم‌اندازمان فقط سنگ بود و صخره. روی تخته سنگی لم داده بودم و با بی‌حالی به حرف‌های بچه‌ها که از عملیات ...

۱۲ خرداد ۱۳۹۴ ساعت ۰۹:۵۲
 
خاطره‌ای از شهید عباس رحیمی اصل

خاطره‌ای از شهید عباس رحیمی اصل

به خاک عراق رسیده بودیم. دیگر خبری از تیرهوایی نبود. از پیشروی به خاک عراق و پیروزی خوشحال بودیم بعد از چند ساعت دیدیم خبری از مهمات نیست. دیگر داشتیم نگران می‌شدیم و امید خود را از دست می‌دادیم. حرف های بچه‌ها شروع شد. نکنه مهمات تا فردا نرسد. یا زهرا! خدا کنه محاصره نشیم. این حرف‌...

۱۲ خرداد ۱۳۹۴ ساعت ۰۹:۵۲
 
خاطره‌ای از شهید حسین رحیمی

خاطره‌ای از شهید حسین رحیمی

از خواب بیدار شد. گفت: من امام خمینی را خواب دیدم. باید به جبهه بروم، آقا فرمود جبهه‌ها را خالی نگذارید. گفتم: بگذار سربازی برادرت تمام شود و بعد برو گفت: نه برای هر کس وظیفه‌ای هست. من باید بروم. هفده ساله بود که برای اولین بار به جبهه رفت دلم برایش خیلی تنگ شده بود. در حیاط خانه نشسته ...

۳۰ ارديبهشت ۱۳۹۴ ساعت ۰۹:۵۴
 
خاطره‌ای از شهید جمشید حیدری

خاطره‌ای از شهید جمشید حیدری

دور هم جمع شده بودیم. می‌گفتیم و می‌خندیدیم. جمشید گفت: آقاجان! با اجازه شما می‌خواهم برم جبهه. گفتم: جمشید جان! قدر جوانیتو بدون، درساتو بخون. وقتت را بیهوده تلف نکن. گفت: مگر غیر از این است که درس را برای شناختن حق و عمل به آن  و دفاع از حق می‌خوانیم. درس وسیله‌ای ...

۳۰ ارديبهشت ۱۳۹۴ ساعت ۰۹:۵۴
 
خاطره‌ای از شهید غلامرضا حسنی

خاطره‌ای از شهید غلامرضا حسنی

هرگز خاطرات جبهه را برایم تعریف نمی‌کرد. می‌گفت اگر بگویم ناراحت می‌شوی. چندین بار زخمی شده بود اما از من مخفی می‌کرد. وقتی به مرخصی می‌آمد به خانه نمی‌آمد و یکراست می‌رفت مسجد حسینیه، هیاهوی جبهه را به آرامش خانه ترجیح می‌داد. به ما می‌گفت: فقط برایمان ...

۳۰ ارديبهشت ۱۳۹۴ ساعت ۰۹:۵۴
 
خاطره‌ای از شهید الیاس حاجیانی

خاطره‌ای از شهید الیاس حاجیانی

قبل از تولد الیاس خواب عجیبی دیدم. در خواب دیدم که؛ امیرالمومنین(ع) آمد. یکجای بلند داشتیم مثل بالاخانه نشسته بودم آنجا. دیدم که امیرالمومنین(ع) نماز می‌خواند. بعد من در را باز کردم که یک دفعه نور پراکنده شد او از طرف چپ برگشت و به من نگاه کرد. من گریه کردم. به من نگاه کرد و گفت: چرا گریه می‌...

۳۰ ارديبهشت ۱۳۹۴ ساعت ۰۹:۵۴
 
غواص یعنی مرغابی امام زمان(عج)

غواص یعنی مرغابی امام زمان(عج)

خبرنگار از وی پرسید: غواص یعنی چه؟ و او پاسخ داد: غواص یعنی مرغابی امام زمان (عج)

۱ ارديبهشت ۱۳۹۴ ساعت ۰۸:۴۷
 
خاطره‌ای از شهید مختار تقی‌لو

خاطره‌ای از شهید مختار تقی‌لو

عصر بود که خود را برای رفتن به جبهه آماده کرد یک نامه را از ساک درآورد و به دست من داد و گفت که مادر من تا سه روز دیگر شهید خواهم شد اما شما ناراحت نشوید. وصیت‌نامه‌اش بود. گفتم: مادر این را چه کار کنم؟ لحظه‌ای مکث کرد و بعد به دستان من نگاه کرد چند لحظه‌ای خیره شد و گفت: این را ...

۱۱ فروردين ۱۳۹۴ ساعت ۰۹:۵۹
 
خاطره‌ای از شهید ابوالفضل میری

خاطره‌ای از شهید ابوالفضل میری

بعد از خدا پدر و مادرش را با تمام وجود دوست داشت. احترام خاصی به آنها قایل بود و راضی نمی‌شد آنها ذره‌ای ناراحت باشند. عکس پدرش را به دیوار زده بود و عاشقانه به عکس خیره می‌شد. یک روز عکس خود را قاب کرده و می‌خواست به دیوار بزند. دیدم زیر عکس پدرشان نصب کرد و این قطعه شعر را زیر ...

۱۱ فروردين ۱۳۹۴ ساعت ۰۹:۵۹
 

خاطره‌ای از شهید حسین بیات

یک شب در خواب دیدم؛ برای تفریح به صحرا رفته‌ام. در کنار باغ‌مان یک تپه وجود داشت. بالای آن تپه اسبی شیهه می‌کشید. اطرافش پر از گل سرخ بود. اسب پاهایش را زمین می‌زد و شیهه می‌کشید. به اسب خیره شده بودم، دیدم حسن از تپه بالا می‌رود هر چقدر صدایش کردم نشنید. وقتی کنار اسب ...

۱۰ فروردين ۱۳۹۴ ساعت ۱۱:۲۷
 
خاطره‌ای از شهید فرهاد اوجاقلو

خاطره‌ای از شهید فرهاد اوجاقلو

فرهاد هشت ساله بود و روزهای طولانی و گرم تابستان و ماه رمضان، با اینکه هنوز به تکلیف نرسیده بود، روزه‌اش را می‌گرفت. یک روز همه سر سفره افطار نشسته بودند دیدم فرهاد نیست. از برادر بزرگش پرسیدم: فرهاد کجاست؟ گفت: نمی‌دانم. وقتی از پنجره به حیاط نگاه کردم دیدم در حیاط نشسته. وقتی صدای اذان ...

۱۰ فروردين ۱۳۹۴ ساعت ۱۱:۱۱
 
خاطره‌ای از شهید علی اصغر افشاری

خاطره‌ای از شهید علی اصغر افشاری

در مسلخ عشق جز نکو را نکشند                                     روبه صفتان زشت خو را نکشند گر عاشق صادقی، ز مردن نهراس  ...

۱۱ بهمن ۱۳۹۳ ساعت ۱۰:۳۷
 
خاطره‌ای از شهید بیت اله آقامرادی

خاطره‌ای از شهید بیت اله آقامرادی

یک روز خواب دیدم که؛ در یک باغ پر از گل سرخ هستم، گلها را می‌چیدم و داخل پارچه سفید می‌گذاشتم. یک روز هم خواب دیدم، هوا به شدت طوفانی است و برف سنگینی می‌بارد و یک جنازه روی زمین است. روی جنازه پر است از گل سرخ و باد این گل‌ها را به هر سو می‌برد. دو روز بعد خبر شهادتش را آوردند....

۶ بهمن ۱۳۹۳ ساعت ۰۹:۵۵
 
خاطره‌ای از شهید جواد آقامیری

خاطره‌ای از شهید جواد آقامیری

تازه وارد دبیرستان شده بود و به خاطر فعالیت‌های زیادش مسئولیت کتابخانه را به او سپرده بودند. به خاطر دارم یکبار صبح از جیپ او پول برداشتم و رفتم نان خریدم وقتی برگشتم جواد از خواب بیدار شده بود دیدم خیلی عصبانی است. او با ناراحتی از من پرسید شما از جیب من پول برداشتید؟ گفتم: خوب چرا ناراحت هستی ...

۶ بهمن ۱۳۹۳ ساعت ۰۹:۵۵
 
خاطره‌ای از شهید باقر اسلامی

خاطره‌ای از شهید باقر اسلامی

صبح که بیدار شدم، همسرم را در اتاق ندیدم. بیرون رفته بود. وقتی آمد پرسیدم کجا بودی؟ گفت: اول سلام بعد به طرف اتاق برگشت و سلام کرد. گفتم: به کی سلام دادی؟ خونه که کسی نیست. گفت: به فرشته‌ها. اونا هم جواب سلام من رو دادن. خنده‌ام گرفت. همیشه همینطور بود. گفت: رفته بودم نان بگیرم، ولی نانوایی ...

۶ بهمن ۱۳۹۳ ساعت ۰۹:۵۵
 
پایگاهی در بهشت

خاطراه‌ای از شهید علی حیدری

پایگاهی در بهشت

اگر هستیم اگر نفس می‌کشیم اگر می‌توانیم برای رسیدن به آرزوهایمان تلاش کنیم اگر آرامش و امنیت داریم همه به خاطر ایثار رزمندگان دوران دفاع مقدس است. آنچه امروز در پی آن هستیم شهدا سال‌ها قبل یافتند و ما هنوز در پی گمشده خود از این شاخه به آن شاخه همچون پرنده‌ای سرگردان می‌پریم....

۲ بهمن ۱۳۹۳ ساعت ۰۹:۱۵
 
۱۲۳۴
روزی که سرمشق آزادیخواهی و نفی سلطه شد
 

حجت الاسلام و المسلمین سید محمد علی شهیدی نماینده ...